|
|
|
|
|
پس
در روزگاری زن و شوهر جوان و فقیری هر روز برای رفتن به سر کار خویش از
جاده ای می گذشتند و اتفاقا هر روز زن و شوهر جوان و ثروتمندی نیز همراه
با گاری مخصوص خود از همان جاده می گذشتند. روزی از روی اتفاق مرد
ثروتمند مرد فقیر را در گوشه جاده دید و وی را سوار کرد. در طول راه مرد
فقیر آهی کشید و گفت: خوش به حال شما! من هر روز شما و همسرتان را می
بینم که با گاری خویش از این جاده می گذرید و آرزوی من همیشه این بوده که
من نیز گاری داشتم تا بتوانم با همسرم مسیر جاده را با گاری طی کنیم! مرد
ثروتمند نگاهی به مرد فقیر کرد و سپس آهی کشید و گفت: عجبا در این که من
نیز هر وقت تو و همسرت را می دیدم که پیاده در مسیر جاده می روید آرزو می
کردم که کاش من و همسرم نیز گاری نداشتیم تا می توانستیم مانند شما دست
همدیگر را می گرفتیم و با هم صحبت می کردیم و جاده را می پیماییدیم! |
||