|
|
|
|
![]() " تشریف داشتین حالا. در خدمتتون بودیم. جنابعالی مراحمین . به روی چشم . و ... و ... و" بعضی وقتها این چیزها رو که می شنوم حالم یه جور بدی می شه. آخه اگه این جملات و عبارات مودبانه از روی صداقت باشه یه چیزی ولی وقتی یارو با پلک های روی هم رفته ساعت یک و نیم نصف شب میگه "تشریف داشتین حالا" منظورش چیه؟ یعنی اینکه زودتربرین گم شین بیرون دیگه، حوصله تون رو ندارم! باور ندارین پس خوب توجه کنین: - خانوم این برادر زن عزیز شما کی قراره قدماش رو روی جفت چشای ما بذاره؟ - تا الآن باید می اومد دیگه. نمی دونم چرا دیر کردن. - طوری نیست حتماً توی این ترافیک سنگین گیر کردن. .... زینگ... - اِ... مثل اینکه اومدن....تیلیق.... بـَ....ه ، سلام محمود آقا. خوش تشریف آوردین. ما رو قابل دونستین. - اختیار داری صادق جان. رسیدیم خدمتتون تا احوالتون رو بپرسیم. خلاصه دوباره مثل همیشه مزاحمتون شدیم. - حالا تشریف بیارین تو.دم در بده. بچه خوشگلت هم که پشت سرته. بیا بغل عمو. گوگوی مگوری. - دست بوس شماست. ....چند ربع ساعت بعد... - بیخود به ساعت نگاه نکن. ایندفعه رو دیگه باید برای شام وایستی. - نه. زحمت نمی دیم دیگه. - اختیار دارین شما مراحمین.آخه چه زحمتی. یه لقمه نون و ماسته باهم می خوریم دیگه. [بعد از کلی اصرار] - باشه. ولی شما هم یه دفعه باید بیاین خونه ما تادر خدمتتون باشیم. - چشم. حتماً توی زحمت میندازیمتون. ... موقع شام... - محمود جان چقدر کم میل کردی. یک کم دیگه بریز. تو خانواده ات همه تون خجالتی هستین ها! - نه صادق جان. این خواهر عزیزم اینقدر این بشقاب ها رو پر کرده که آدم حسابی سیر میشه. .... موقع رفتن... - اگه اجازه بدین دیگه ما رفع زحمت کنیم. - نه، کجا؟ تشریف داشته باشین حالا. - نه دیگه دیروقته. شما هم احتیاج به استراحت دارین. - نه بابا تازه سر شبه. - نه دیگه. به خاطر پذیرایی خوبتون هم دستتون درد نکنه. از ما یاد بگیرین. طرف های ماهم تشریف بیارین. - همین که اومدین خیلی لطف کردین. خداحافظ شما. و حالا اون روی سکه: - آهای... این داداش آویزونت کی قراره بیاد اینجا تلپ بشه. - نمی دونم این نادون چرا باز دیر کرده. احتمالاً باز تقصیر اون زن اِکبیریشه. - از اون برادر آسمون جلت غیر از این بر نمی یاد. حتماً باز جورابش رو توی یخچال گذاشته و پیداش نمی کنه! .... زینگ... - اِ... مثل اینکه شروع شد. دارن روی سر ما خراب میشن...تیلیق... علیک.... باز که اینورا پیداتون شد. دوباره شام نداشتین؟! - اینم اصرار بچه ها بود وگرنه صد سال سیاه هم پامو توی این خراب شده نمی ذاشتم. اصلاً کلاس ما کجا و شما کجا؟ - هوی... کجا کله ی پوکت رو انداختی میری تو. هر وقت گفتم خاک انداز خودت رو جلو بنداز. - حالا که رفتم تو. چه قار قاری می کنی. - اِ... این بچه ات چرا پرید توی بغل من. چه بویی هم میده. - سلام عمو جون. - ایول مثل اینکه این یکی ادب داره. علیک سلام عمو جون. خوش اومدی. - تف!!! - ای بی تربیت. تو هم به اون بابات رفتی! ....چند ربع ساعت بعد... - دیر وقته ها. قصد ندارین چترتون رو بردارین، برین. فامیل های دیگه هم هستن ها! - نخیر تازه سر شبه. تازه مگه تو مرغی که سر شب بخوابی. این وقت شب حال میده که به من بگی حال بی صاحابت چطوره؟! - بتوچه...[...]...[...]!!! - می دونم که قصد نداری برای شام مزاحممون بشی ولی به خاطر اینکه ادب رو به جا آورده باشیم... حالا برای شام تشریف داشته باشین! (آخ، حالم بد شد!) - چون اصرار میکنی باشه! ... موقع شام... - بیا ما رو هم بخور دیگه! ته اش رو بالا آوردی که! توی گاوداری هم اینقدر... - [آروغ!].... .... موقع رفتن... - خانوم این پیژامه من رو از خونه آوردی؟ آخه امشب می خوایم اینجا بخوابیم! - پاشو جمع کن. اگه هم می خوای اینجا بخوابی طویله بیرونه! - پس تو اینجا چیکار می کنی؟! - چی؟ - لئوناردو... - پیچ پیچی! - باشه. ما که رفتیم خونه مون. فقط خدا کنه با این غذاهای مزخرفی که به خورد ما دادین، صبح تو سینه قبرستون نباشیم! - نگران نباش تو حالا حالاها توی موزه ها کار داری! تو میراث فرهنگی ای هستی برای خودت! - دیگه حوصله ریختت رو ندارم. ما که رفتیم. فقط یه وقت اونورا پیدات نشه ها. خودم شب عید برای خونه تکونی بهت زنگ می زنم! - باشه. ولی جراحی لاستیک رو برای امثال تو گذاشتن ها اکبیری نکبت! و این شاید واقعیت ماجرا باشه! |
||