|
|
|
|
|
مامان - بعله ؟ - من مي خوام به دنيا بيام ... - باشه . - مامان - بعله ؟ - من شير مي خوام - باشه - مامان - بعله ؟ - من جيش دارم - خب - مامان - بعله ؟ - من سوپ خرچنگ مي خوام - چشم - مامان - بعله ؟ - من ازون لباس خلبانيا مي خوام - باشه - مامان - بعله؟ - من بوس مي خوام - قربونت بشم - مامان - جونم ؟ - من شوكولات آناناسي مي خوام - باشه - مامان - بعله ؟ - من دوست مي خوام - خب - مامان - بعله ؟ - من يه خط موبايل مي خوام با گوشي سوني - چشم - مامان - بعله ؟ - من يه مهموني باحال مي خوام - باشه عزيزم - مامان - بعله ؟ - من زن مي خوام - باشه عزيز دلم - مامان - بعله ؟ - من ديگه زن نمي خوام - اوا ... باشه - مامان - .. بعله - من كوفته تبريزي مي خوام - چشم - مامان - بعله ؟ - من بغل مي خوام - بيا عزيزم - مامان - بعله ؟ - مامان - بعله - مامان - ... جونم ؟ - مامان حالت خوبه - آره - مامان ؟ - چي مي خواي عزيزم - تو رو مي خوام .. خيلي - ... *** - بابا - بعله ؟ - من مي خوام به دنيا بيام - به من چه بچه .. به مامانت بگو - بابا - هان؟ - من شير مي خوام - لا اله الا الله - بابا - چته ؟ - من ازون ماشين كوكي هاي قرمز مي خوام - آروم بگير بچه - بابا - اههههه - من پول مي خوام - چي ؟؟؟؟ !!! - بابا - اوهوم ؟ - منو مي بري پارك ؟ - من ماشينمو نمي برم تو پارك تو رو ببرم ؟ - بابا - هان ؟ - من زن مي خوام - اي بچه پررو .. دهنت بو شير مي ده هنوز - بابا - .... - من جيش دارم - پوففف - بابا - درد - من زن نمي خوام - به درك - بابا - بلا - تقصير تو بود كه من به دنيا اومدم يا مامان - تقصير عمه ات - بابا - زهرمار - من يه اتاق شخصي مي خوام - بشين بچه - بابا - مرض - منو دوس داري - ها ؟ - بابا - ... - بابا - خررر پفففف - بابا - خفه - بابا - ديگه چته ؟ - من مامانمو مي خوام - از اول همينو بگو ... جونت در بياد - ببخشيد - هررري |
||
|
|
|
|
|
روزی دو برادر عاشق دختری
زیبا شدند وقصد ازدواج با وی کردند. اما هیچکدام به نفع دیگری کنار نرفت
پس قضاوت به حاکم شهر سپردند. حاکم گفت: آیا دلیل عشق شما به این دختر
فقط زیبایی وی است؟ هر دو جواب دادند: آری! پس حاکم امر کرد که هر کس امشب
به فلان طویله برود و تا صبح فضولات بیشتری بخورد می تواند با دختر ازدواج
کند! شب دو برادر به خوردن فضولات مشغول شدند اما یکی از آنها زود دست از
خوردن کشید و آن یکی همچنان به خوردن ادامه داد تا اینکه صبح شد! صبح
خوشحال پیش حاکم رفت! حاکم گفت: تو شایسته ازدواج با این دختر هستی و می
توانی با وی ازدواج کنی! جوان خوشحال شد و گفت: اما چرا از من خواستید تا
برای اینکه بتوانم با آن دختر ازدواج کنم تا صبح فضولات را بخورم؟ حاکم
گفت: چون کسی که فقط بخاطر زیبایی دختری به وی دل می بنند و قصد ازدواج با
وی می کند معلوم است عقل درستی ندارد و من می خواستم امتحان کنم کدامیک از
شما کم عقل ترید و برای این ازدواج شایسته تر! پس آن برادر ناراحت شد و
از ازدواج با آن دختر پشیمان گشت! برادر دیگر از فرصت استفاده کرد و با آن
دختر ازدواج کرد! برادر فضله خورده ناراحت دوباره پیش حاکم رفت و گفت: که
برادرم از انصراف من سو استفاده کرد و با آن دختر ازدواج کرد! حاکم گفت:
من درباره آن دختر تحقیق کردم و فهمیدم که علاوه بر زیبایی از فهم و
کمالات هم برخوردار است و آنکه عاقل تر بود با وی ازدواج کرد!!!
|
||
|
|
|
|
|
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.روح
او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی
خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و
مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید
که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست» سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم» سن پیتر گفت «اما
در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم
و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را
انتخاب کنید» سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم» سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور» و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند. در
آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار
سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار
بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او
بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی
و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی
بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب
هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره
کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد
و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. به
سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و
چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت
هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های
موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود
که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم» بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ .....» شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رای دادی |
||
|
|
|
|
|
هرگز تسلیم نشو |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
به
هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور
میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روانپزشک گفت : ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند ... من گفتم : آهان! فهمیدم . آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است. روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد....... آیا شما دوست دارید تختتان کنار پنجره باشد؟ |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
![]() |
||