|
|
|
|
|
پس
در روزگاری زن و شوهر جوان و فقیری هر روز برای رفتن به سر کار خویش از
جاده ای می گذشتند و اتفاقا هر روز زن و شوهر جوان و ثروتمندی نیز همراه
با گاری مخصوص خود از همان جاده می گذشتند. روزی از روی اتفاق مرد
ثروتمند مرد فقیر را در گوشه جاده دید و وی را سوار کرد. در طول راه مرد
فقیر آهی کشید و گفت: خوش به حال شما! من هر روز شما و همسرتان را می
بینم که با گاری خویش از این جاده می گذرید و آرزوی من همیشه این بوده که
من نیز گاری داشتم تا بتوانم با همسرم مسیر جاده را با گاری طی کنیم! مرد
ثروتمند نگاهی به مرد فقیر کرد و سپس آهی کشید و گفت: عجبا در این که من
نیز هر وقت تو و همسرت را می دیدم که پیاده در مسیر جاده می روید آرزو می
کردم که کاش من و همسرم نیز گاری نداشتیم تا می توانستیم مانند شما دست
همدیگر را می گرفتیم و با هم صحبت می کردیم و جاده را می پیماییدیم! |
||
|
|
|
|
|
قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ... این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد............... ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
![]() ![]()
|
||
|
|
|
|
![]() " تشریف داشتین حالا. در خدمتتون بودیم. جنابعالی مراحمین . به روی چشم . و ... و ... و" بعضی وقتها این چیزها رو که می شنوم حالم یه جور بدی می شه. آخه اگه این جملات و عبارات مودبانه از روی صداقت باشه یه چیزی ولی وقتی یارو با پلک های روی هم رفته ساعت یک و نیم نصف شب میگه "تشریف داشتین حالا" منظورش چیه؟ یعنی اینکه زودتربرین گم شین بیرون دیگه، حوصله تون رو ندارم! باور ندارین پس خوب توجه کنین: - خانوم این برادر زن عزیز شما کی قراره قدماش رو روی جفت چشای ما بذاره؟ - تا الآن باید می اومد دیگه. نمی دونم چرا دیر کردن. - طوری نیست حتماً توی این ترافیک سنگین گیر کردن. .... زینگ... - اِ... مثل اینکه اومدن....تیلیق.... بـَ....ه ، سلام محمود آقا. خوش تشریف آوردین. ما رو قابل دونستین. - اختیار داری صادق جان. رسیدیم خدمتتون تا احوالتون رو بپرسیم. خلاصه دوباره مثل همیشه مزاحمتون شدیم. - حالا تشریف بیارین تو.دم در بده. بچه خوشگلت هم که پشت سرته. بیا بغل عمو. گوگوی مگوری. - دست بوس شماست. ....چند ربع ساعت بعد... - بیخود به ساعت نگاه نکن. ایندفعه رو دیگه باید برای شام وایستی. - نه. زحمت نمی دیم دیگه. - اختیار دارین شما مراحمین.آخه چه زحمتی. یه لقمه نون و ماسته باهم می خوریم دیگه. [بعد از کلی اصرار] - باشه. ولی شما هم یه دفعه باید بیاین خونه ما تادر خدمتتون باشیم. - چشم. حتماً توی زحمت میندازیمتون. ... موقع شام... - محمود جان چقدر کم میل کردی. یک کم دیگه بریز. تو خانواده ات همه تون خجالتی هستین ها! - نه صادق جان. این خواهر عزیزم اینقدر این بشقاب ها رو پر کرده که آدم حسابی سیر میشه. .... موقع رفتن... - اگه اجازه بدین دیگه ما رفع زحمت کنیم. - نه، کجا؟ تشریف داشته باشین حالا. - نه دیگه دیروقته. شما هم احتیاج به استراحت دارین. - نه بابا تازه سر شبه. - نه دیگه. به خاطر پذیرایی خوبتون هم دستتون درد نکنه. از ما یاد بگیرین. طرف های ماهم تشریف بیارین. - همین که اومدین خیلی لطف کردین. خداحافظ شما. و حالا اون روی سکه: - آهای... این داداش آویزونت کی قراره بیاد اینجا تلپ بشه. - نمی دونم این نادون چرا باز دیر کرده. احتمالاً باز تقصیر اون زن اِکبیریشه. - از اون برادر آسمون جلت غیر از این بر نمی یاد. حتماً باز جورابش رو توی یخچال گذاشته و پیداش نمی کنه! .... زینگ... - اِ... مثل اینکه شروع شد. دارن روی سر ما خراب میشن...تیلیق... علیک.... باز که اینورا پیداتون شد. دوباره شام نداشتین؟! - اینم اصرار بچه ها بود وگرنه صد سال سیاه هم پامو توی این خراب شده نمی ذاشتم. اصلاً کلاس ما کجا و شما کجا؟ - هوی... کجا کله ی پوکت رو انداختی میری تو. هر وقت گفتم خاک انداز خودت رو جلو بنداز. - حالا که رفتم تو. چه قار قاری می کنی. - اِ... این بچه ات چرا پرید توی بغل من. چه بویی هم میده. - سلام عمو جون. - ایول مثل اینکه این یکی ادب داره. علیک سلام عمو جون. خوش اومدی. - تف!!! - ای بی تربیت. تو هم به اون بابات رفتی! ....چند ربع ساعت بعد... - دیر وقته ها. قصد ندارین چترتون رو بردارین، برین. فامیل های دیگه هم هستن ها! - نخیر تازه سر شبه. تازه مگه تو مرغی که سر شب بخوابی. این وقت شب حال میده که به من بگی حال بی صاحابت چطوره؟! - بتوچه...[...]...[...]!!! - می دونم که قصد نداری برای شام مزاحممون بشی ولی به خاطر اینکه ادب رو به جا آورده باشیم... حالا برای شام تشریف داشته باشین! (آخ، حالم بد شد!) - چون اصرار میکنی باشه! ... موقع شام... - بیا ما رو هم بخور دیگه! ته اش رو بالا آوردی که! توی گاوداری هم اینقدر... - [آروغ!].... .... موقع رفتن... - خانوم این پیژامه من رو از خونه آوردی؟ آخه امشب می خوایم اینجا بخوابیم! - پاشو جمع کن. اگه هم می خوای اینجا بخوابی طویله بیرونه! - پس تو اینجا چیکار می کنی؟! - چی؟ - لئوناردو... - پیچ پیچی! - باشه. ما که رفتیم خونه مون. فقط خدا کنه با این غذاهای مزخرفی که به خورد ما دادین، صبح تو سینه قبرستون نباشیم! - نگران نباش تو حالا حالاها توی موزه ها کار داری! تو میراث فرهنگی ای هستی برای خودت! - دیگه حوصله ریختت رو ندارم. ما که رفتیم. فقط یه وقت اونورا پیدات نشه ها. خودم شب عید برای خونه تکونی بهت زنگ می زنم! - باشه. ولی جراحی لاستیک رو برای امثال تو گذاشتن ها اکبیری نکبت! و این شاید واقعیت ماجرا باشه! |
||
|
|
|
|
|
من
ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی
با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل
ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم
وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .
یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست . من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد !! کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ... و زندگی جدید من آغاز شد … من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ... دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود . آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم ! اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ... و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟ ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ... کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد .. کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم . کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ، کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ... کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ... کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ... شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم . من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم ... کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود . راستی من کجای دنیا بودم ؟ آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟ اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ... |
||
|
|
|
|
|
آیا هنوز به یاد دارید که محمد خاتمی در جشن چهلچراغ چگونه دستانش را بر روی شانه های دختری قرار داد ؟ آیا هنوز به خاطر دارید در جشن سالگرد اصلاحات چگونه بعد از دریافت دسته گل از یک دختر و گپ و گفتگویی کوتاه بازوهای او را فشرد؟ آیا هنوز به خاطر دارید که حجت الاسلام والمسلمین سید محمد خاتمی در کشور ایتالیا با دختران دست داد؟ آیا هنوز به خاطر دارید که دکتر خاتمی در ایتالیا برای مصاحبه خبری دوشادوش دختری نیمه برهنه نشسته بود؟ آیا هنوز به خاطر دارید که آقای خاتمی در مجالسی برای نشان دادن شخصیت مردمیشان حاضر به گرفتن عکس با دخترهای بی حجاب هستند؟ آیا هنوز . . . شاید در تمامی این مراودات ، افراد مقابل خاتمی با او محرم هستند! ما که نمی توانیم تشخیص دهیم آیا آن دختری که خاتمی بر شانه هایش زد آن دختری که بازوهایش را فشر و آن زنانی که با آنها در ایتالیا دست داد و آنهایی که بی حجاب هستند و با او عکس گرفته اند به او محرم هستند یا نه ؟!!! اما بهتر است که خوش بینانه بنگریم و بر این باور باشیم که همه ی آنها به نحوی با خاتمی محرم هستند!! جناب آقای خاتمی برای تائید این مطالب هم که شده حتما تا آخرین لحظات در رقابت انتخاباتی باقی بمانید تا ببینید که محرمانتان چگونه برایتان رای جمع آوری می کنند !! شما هم با تائید این مطالب به جمع حامیان خاتمی بپیوندید !!
ادامه مطلب را لطفا حتما بخوانید!! ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
خرید بادام زمینی، کالباس و چیبس از سوی نیروی انتظامی جرم شناخته شد؟
نویسنده وبلاگ «سه روز پیش» به بازگویی ماجرایی جالب و در عین حال تاسفانگیر برخورد گشت ارشاد به خاطر خریدهایی که از یک سوپر مارکت کرده بود، پرداخت. به گزارش پایگاه خبری یاری، مرضیه رسولی در این پست خود با عنوان«رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون»، نوشته است: «نه شلوارم کوتاه بود، نه بیجوراب بودم، نه مانتوم تنگ بود، نه شاخ داشتم نه دم. خداییش هیچیم نبود وقتی گشت ارشاد اومد جلو و بهم گیر داد. تازه از سوپرمارکت اومده بودم بیرون. گشت ارشاد گفت این چیه تو دستت؟ گفتم خب میخواستید چی باشه؟ خرید کردم برای خونه. جرمه؟ گفت بفرما وزرا تکلیفت معلوم میشه. گفتم مگه چیکار کردم؟ گفت خودت بگو چی خریدی واسه خونه. گفتم یکی دو بسته بادوم زمینی خریدم، یه بسته کالباس خریدم، چیپس خریدم با ماست. گفت کم جرمیه این؟ مزه عرق خریدی گرفتی دستت راس راس تو خیابون راه میری؟ نگاه کن چند بسته هم خریدی، معلومه که تا ساعاتی دیگر یه پارتی مشتی تو راهه. نکردی بذاریش تو پلاستیک مشکی. بفرما سوار شو.» |
||
|
|
|
|