|
|
|
|
|
این روز ها مهریه دختر ها سر به فلک میزنه و پسر های بی پول و یک لا قبا هم این مهریه ها رو می پذیرن در حالیکه شاه ایران هم مثل اینکه از پذیرفتن چنین مهریه هایی وحشت داشته... ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
||
|
|
|||
|
|
|
|
|
|
|
|
![]() دوست دارم که بپرسند دنيا را چگونه ميبينم و چگونه ميتوان دنيا را دقيقتر ديد... کنجکاوي خود براي شناختن، من را در اين پرسشها خلاصه ميکند: چند سال دارم؟ درآمدم چند دلار است؟ ماشينم مدل چه سالي است؟ خانهام کجاي شهر است؟ مدرک تحصيليام چيست؟ مدل دوربينام چيست و آنرا چند خريدهام؟ برنامهام براي آينده چيست؟ ولي من دوستتر دارم که بخواهد بداند: چقدر مسووليتپذير هستم. دلارها را چطور و از چه راهي بدست ميآورم. چطور در جادهها و خيابانها رانندگي ميکنم. در گلدانهاي کنار پنجره چه گلهايي کاشتهام. چقدر قواي تحليل و شعورم رشد کرده است. دنيا را چگونه ميبينم و چگونه ميتوان دنيا را دقيقتر ديد. در جهانبيني شخصيام چقدر به انسان بودن بها ميدهم و چه روياهايي در سر دارم. |
||
|
|
|
|
|
مر د میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد. بامو آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی میرفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرندهای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید. مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او میآید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است. ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه میشود که در این سنّ و سال با این سرعت میرانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه میخواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانعکننده داشته باشی که چرا به این سرعت میراندی، میگذارم بروی." مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "میدونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. تصوّر کردم داری اونو برمیگردونی!" افسر خندید و گفت، "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
جستجوگر های زیادی در سراسر اینترنت وجود دارند.جستجوگر هایی هستند همانند گوگل و یاهو که این امکان را دارند که برای انواع چیز ها جستجو کنند.در این میان جستجوگر های نامشهوری هم در این عرصه وجود دارند که فقط برای چیز هایی خاص جستجو میکنند. امروز ۸ سایت از این نوع را برای شما آماده کرده ام. این جستجوگر ها هر کدام برای جستجوی چیز متفاوتی ساخته شده اند که برای هر کدام کاربرد آنهم نیز ذکر شده است: ۱- دلیگوDeligio این سایت از برترین سایت های جستجوی نرم افزار و برنامه های کامپیوتری است که شما با استفاده از اون میتونید دنیای وب را برای نرم افزار مورد علاقه تان جستجو کنید! ۲- Yoozila! این سایت از قوی ترین سایت های جستجوگر جهان است.این سایت همانند سایت گوگل و یاهو توانایی سرچ در وب،عکسها،ویدیوها،بلاگها و …. را دارد.این سایت همچنین میتواند همانند گوگل از تنظیمات آن استفاده کنید.این جستجوگر همچنین هنگام وارد کردن کلمات از طرف شما به شما پیشنهاداتی نیز ارائه میکند.از جمله دیگر امکانات دیگر این موتور جستجو میتوان به امکان فیلتر خانوادگی و مذهبی و … اشاره کرد. ۳-Pdf Search Engine این سایت سایتی برای جستجوی کتاب های الکترونیکی است.شما با استفاده از این سایت که به زبان های بسیاری ترجمه شده میتونید به کتاب های مورد علاقتون با فرمت پی دی اف دسترسی پیدا کنید. ۴- Addictomatic این وبسایت موتور جستجوگری برای اخبار و مطالب هست.شما با استفاده از این سایت میتونید به مطالب سایت های بزرگ (طبق جستجویتان) دسترسی پیدا کنید.این سایت قابلیت جستجو در عکس ها و ویدیو ها را هم دارد.این وبسایت در واقع جستجوگری برای جستجو در توییتر،تکنوراتی،گوگل بلاگ،اسک.کام،فلیکر و … است. ۵- FindSounds این سایت سایتی برای جستجو کردن موسیقی هاست.در واقع این شما میتونید با استفاده از این سایت به دنبال فایل های موسیقی در جهان وب بگردید.شما همچنین میتوانید با استفاده از تنظیمات جستجوی این سایت محدوده نتایج را کاهش دهید. ۶- Scour این سایت از برترین سایت ها در زمینه جستجو است! آنرا حتما امتحان کنید! شعار این سایت این است:جامعه را جستحو کنید! ۷-Tag Galaxyشما با استفاده از این جستجوگر میتوانید با وارد کردن کلمه کلیدی مورد نیاز خود عکس ها را در فلیکر جستجو کنید! این سایت دارای طراحی بسیار زیبایی است. ۸-Retrevo |
||
|
|
|
|
|
عرفان را در یکی از پارکهای شمال شهر تهران میبینم. پسر 28 سالهای که کتابی از "کافکا" به دست گرفته و مشغول نت برداری از کتاب است. عرفان 5 سال است که به زنانی که مشتری او هستند خدمات جنسی ارائه میدهد. عاشق فلسفه، زن و شغل خود است. به زعم خودش تن فروش حرفه ای و متخصصی است و تفاوت زیادی با نامزد خود دارد که همکار اوست. به نظر او مردی که خدمات جنسی ارائه میدهد خوشبختتر است و مثل زنان روسپی افسرده نمی شود. گفت و گو با عرفان سلسله مراتب فرودستی و فرادستی زنان و مردان را به خوبی نشان میدهد. عرفان شغل خود را تخصص بی نظیری می داند و درآمدی بسیار بالاتراز همکاران زن خود دارد. خود را تحقیر شده نمییابد و زندگی خود را مدرن و توام با خوشبختی میداند. وقتی می خواهم از 5 سال پیش بگوید و اینکه چرا چنین فکری به سرش زد، خیلی ساده میگوید: درست مثل همه زنان فاحشه. من از زمان نوجوانی مثل اکثر پسرهای جوان متوجه بودم که برای زنان میانسال جذابیت هایی دارم. آن زمان که شروع به کار حرفهای (به این معنی که بخواهم پولی بابت خدماتم بگیرم) کردم، دانشجوی دانشگاه تهران بودم. چند بار از طرف همکلاسیهای مسن تر و حتی یکی از اساتید به من پیشنهاد شد که فقط با آنها ------ داشته باشم. و بعد یکی از همان ها بود که به من پول خوبی داد و گفت حاضر است این رابطه را به همین شیوه ادامه دهد. شروع کار از همین روابط جسته گریخته بود. شیوه جذب مشتری عرفان کم کم روشمند میشود. او میگوید: دو سال بعد از آن که چند مشتری ثابت پیدا کرده بودم خانه ای در شمال شهر اجاره کردم و تردد در شمال شهر من را نسبت به بوق ماشین زنان حساس کرد. با زنها می رفتم و تمام مدت از اینکه مثل بچه نوازشم می کنند و تا 600 هزار تومان برای یک شب به من می دهند احساس غرور می کردم. او احساس خود را نسبت به زنان اینطور توصیف می کند: اوایل چندان از زنها خوشم نمیآمد یعنی فقط به ------ و جنبه های جنسی زنان فکر میکردم. ولی بعد از اینکه این کار را شروع کردم عاشق زنها شدم. موجوداتی بسیار ظریف هستند و پیچیدگی هایی دارند که از کشف آنها در هر زنی لذت میبرم. زنان میانسالی که مشتری من هستند واقعا ترسناک هستند. وقتی با من حرف میزنند از درک آنها و از پیچیدگی دنیای ذهنی آنها وحشت می کنم. ساده ترینشان از بزرگترین مردهایی که میشناسم پیچیده تر هستند. من با تک تک مشتریانم عاشقانه می خوابم. عرفان با وجود اینکه سالها کنار خیابان ایستاده و امروز هم همه مخارج سنگین خود را از همین طریق تامین می کند اما هیچگاه احساس حقارت را در مقابل مشتریانش حس نکرده. وقتی در این مورد خاص صحبت میکند نشانی از افسردگی و تحقیر شدگی یک زن روسپی در حرفهایش نیست. همانطور که نشانی از آن نگاه اومانیستی و عاشقانه نسبت به زن. میگوید: این زنها هستند که به من نیاز دارند. زنانی که می دانم حاضرند به خاطر خدمات من پول زیادی بدهند. بارها در رختخواب امتحانشان کردم. آنها تا 10 برابر توافق اولیه را با کمال میل میپذیرند. در حاشیه همین حرفها همکاران زن خود را سرزنش میکند و میگوید: زنها بیخود موضوع را برای خودشان نکبتبار میکنند. البته جامعه هم به این موضوع دامن میزند. این یک شغل است مثل همه شغلها. وقتی اینطور به موضوع نگاه کنیم قضیه حل میشود. من یک تخصص دارم. بدن و قیافه خوبی دارم، پس از آن استفاده می کنم تا خوب زندگی کنم. هیچ چیز هم نمیتواند این کار را برای من قبیح و زشت جلوه دهد. زنان زیادی به خدمات من نیاز دارند و من هم به پول زیادی نیازمندم. پس قضیه ایرادی ندارد. یک معامله عادلانه! عرفان می گوید زنان روسپی همه زندگی خود را وقف شغل خود و دردسرهایش می کنند در حالی که او به تفریح، موسیقی و مطالعه خود هم می رسد. البته او به این نکته توجه نمی کند که درآمد او قابل مقایسه با زنان روسپی نیست. امنیت او تا این حد در خطر نیست و حس خرسندی او را هیچ یک از زنان همکارش تجربه نمیکنند. در منطقهای که مشتریان عرفان زندگی می کنند، قیمت یک روسپی زن بین 50-150 هزار تومان است در حالی که او برای هر سرویسی که ارائه میکند بین 300 تا 600 هزار تومان پول میگیرد. این رقم باورنکردنی را می توان با دیدن لباس های مارکدار، ماشین گرانقیمت و منزل شخصیاش حدس زد. عرفان می گوید تا وقتی که توان این کار را دارد بیهیچ شرمساری این کار را ادامه خواهد داد و :" خدا را چه دیدی شاید با یکی از مشتریانم ازدواج کردم. آنها دوست داشتنی و عاشق شدنی هستند". این جمله خداحافظی عرفان است: حالا باور کردی من خوشبختترین تنفروش جهانم |
||
|
|
|
|
|
یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .
نتیجه 1: اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکن ! نتیجه 2: اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم... |
||
|
|
|
|
|
غلامحسین درویش معروف به درویش خان یکی از نامداراترین موسیقیدانان ایران ، اولین قربانی تصادف رانندگی در ایران است. ماجرا از این قرار است که : آخر شب دوم اسفند ماه سال ۱۳۰۵ هجری شمسی جهت عزیمت استاد از محفل موسیقی به منزل درشکه ای دو اسبه کرایه می کنند و استاد سوار بر درشکه به طرف منزل حرکت می نماید. در آن زمان اتومبیل به تازگی وارد خیابانهای شهر شده بود و تعداد آنها به سختی به ۵۰ دستگاه می رسید و همچنین اخذ گواهی نامه رانندگی هنوز وجود نداشت و رانندگان عموما” ناشی بودند و قوانین راهنمایی و رانندگی نیز نه وجود داشت و نه اعمال می شد. زمانیکه درشکه حامل درویش خان از خیابان امیریه به سمت شمال می پیچد ، اتومبیل فوردی از جهت مخالف با درشکه و اسبهای آن تصادف می کند ، اسبهای درشکه درجا تلف می شوند و استاد از درشکه به بیرون پرتاب شده و از ناحیه سر به زمین برخورد می کنند ، بلافاصله مردم رسیده و مجروح را به بیمارستان نظمیه تهران که بهترین بیمارستان آن زمان تهران بود می رسانند. اما متاسفانه ضربه سنگین بوده و استاد گرانقدر موسیقی ایران بعد از ۵ روز ، به دلیل ضربه مغزی فوت نموده و جامعه موسیقی را سیاه پوش و داغدار فقدان خود می نماید . درویش خان در زمان مرگ ۵۴ ساله بود ، پیکر استاد را در گورستان ظهیر الدوله جنب مزار مراد خود ظهیرالدوله داماد درویش مسلک ناصرالدین شاه دفن نمودند. مزار درویش خان در خیابان دربند گورستان ظهیر الدوله پایین آرامگاه ظهیرالدوله |
||
|
|
|
|
|
آیا تا به حال بطور دقیق به انگشتان دستان خود نگاه كردهاید؟ تا به حال فكر كردهاید كه به کدامیك علاقه بیشتری نسبت به بقیه دارید؟ با دقت نگاه كنید، سپس توضیح مربوط به آن را بخوانید.
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود . موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است. مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد. ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود. موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد. سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست. مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد . اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد . روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند . حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد |
||
|
|
|
|
+دانشمندان در انگليس پديده نادر يك رنگين كمان وارونه را مشاهده كردند. اين رنگين كمان وارونه روي كمبريج ديده شده و به گفته دانشمندان يكي از شرايط نادر اتمسفري است. جاكوئلين ميتون، اخترشناسي كه توانسته از اين پديده عكس بگيرد ميگويد كه رنگين كمان وارونه در اثر تراكم بلورهاي يخ در اتمسفر ايجاد شده كه خود را به طور بر عكس در آسمان منعكس كردهاند. ميتوان با بيان اين كه در طول 60 سال عمر خود هرگز چنين پديدهاي را نديده بوده است، تصریح كرد: هنوز مطمئن نيستم كه وسعت منطقه قابل ديد رنگين كمان چقدر بوده اما قطعا بسيار گسترده بوده است. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم. دکتر شريعتي |
||
|
|
|
|
|
هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم... ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن ... روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمی از ماه مست بود و سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است ... روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟! هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟!! بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم : همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی!!! ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟! گفتم: نه ! گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟! گفتم: نه ! گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی ؟! گفتم: نه ! گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟! گفتم:نه ! گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟! گفتم: نه ! گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟!! با درماندگی گفتم: آره....نه...نمی دونم !!! ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین... حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم...به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد . ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟! جواب دادم: نه ! ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!!! |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
برزیل
سبز : افرادی که با کمتر از 10 دلار در ماه زندگی می کنند. زرد : افرادی که با کمتر از 100 دلار در ماه زندگی می کنند. آبی : افرادی که با کمتر از 1000 دلار د ماه زندگی می کنند. سفید : افرادی که با بیش از 100،000 دلار در ماه زندگی می کنند. بقیه در ادامه مطلب ... ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
ابراهيم ادهم به شقيق بلخي رسید. شقيق گفت : « اي ابراهيم! چون ميكني در كار معاش؟ » گفت : « اگر چيزي رسد شكر ميكنم و اگر چيزي نرسد،صبر ميكنم » شقيق گفت : « سگان بلخ نيز چنين كنند كه چون چيزي باشد مراعات كنند ودم جنبانند و اگر نباشد ، صبر كنند » ابراهيم گفت : « شما چگونه كنيد؟ » شقيق گفت : « اگر ما را چيزي رسد ،ايثار كنيم و اگر چيزي نرسد شكر كنيم» |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
قرآن سر گرفتن
|
||
|
|
|
|
![]() یک روزنامه اقتصادی، تیتر یک خود را به کاهش 100 درصدی قیمت سیمان اختصاص داد. به گزارش "الف"، روزنامه اقتصادی اقتصاد پویا (حامی دولت) در تیتر یک امروز خود نوشت: قیمت سیمان 100 درصد کاهش یافت. کاهش 100 درصدی قیمت یک کالا به منزله مجانی شدن آن است! |
||