تبليغاتX
!!!!!این نه منم!!!!!
این نه منم!!!!!

همه ما شنيده‌ايم كه نوشابه‌های گازدار برای سلامتی مضر است،

 اما آيا می‌دانيد:

·   در بسياری از ايالتهای آمريكا، مامورين پليس راه دو گالن كوكاكولا در صندوق‌عقب ماشينشان دارند تا در صورت تصادف رانندگی، خون را با كمك آن از جاده پاك كند.

·       اگر تكه‌ای از گوشت گاو را در يك كاسه كوكاكولا قراردهيد، پس از دو روز ناپديد می‌شود.

·   برای تميز كردن توالت: يك قوطی كوكاكولا را داخل كاسه توالت بريزيد و يك ساعت صبر كنيد، سپس با آب پر فشاربشوييد. اسيد سيتريك موجود در كوكاكولا لكه‌ها را از سطوح چينی می‌زدايد.

·   برای برطرف‌كردن لكه‌های زنگ از سپر آب‌كرم كاری شده اتومبيل: سپر را با يك تكه كاغذ (فويل) آلومينيوم مچاله‌شده آغشته به كوكاكولا بساييد.

·   برای تميز كردن فساد قطبهای باتری اتومبيل: يك قوطی كوكاكولا را روی قطبها بريزيد تا با غليان كردن، آن را تميز كند.

·   برای شل كردن پيچ و مهره‌های زنگ زده: تكه‌ای پارچه را كه در كوكاكولا خيس شده است برای چند دقيقه بر روی پيچ و مهره قرار دهيد.

·   برای پختن گوشت ران آبدار: يك قوطی كوكاكولا را داخل ماهی‌تابه خالی كنيد، گوشت را لای كاغذ آلومينيوم بپيچيد; و داخل ماهی‌تابه بپزيد. سی دقيقه قبل از اتمام پخت، كاغذ آلومينيوم را باز كنيد، و آب گوشت را با كوكاكولای داخل ماهی‌تابه مخلوط كنيد تا سس قهوه‌ای رنگ عالی‌ای به دست آيد.

·   برای پاك كردن چربی از لباسها: يك قوطی كوكاكولا را داخل ماشين‌لباسشويی پر از لباسهای چرب خالی كنيد، پودر لباسشويی اضافه كنيد و ماشين را روی دور عادی روشن كنيد. كوكاكولا به تميز شدن لكه‌های چربی كمك می‌كند.

·   كوكاكولا همچنين بخار آب را از روی شيشه جلوی اتومبيل تميز می‌كند. (در مناطق سرد و مرطوب، مثل Midwest درشمال ايالات متحده آمريكا، گاهی اوقات شيشه جلوی اتومبيل از بيرون بخار می‌كند كه با برف‌پاك‌كن پاك نمی‌شود.

 و جهت اطلاع شما:

·   ماده موثر كوكاكولا اسيد فسفريك با PH برابر2.8 است. اسيد فسفريك ناخن را در مدت حدود ۴ روز حل می‌كند. همچنين كلسيم را از استخوانها می‌زدايد و عامل اصلی افزايش روز‌آفزون پوكی استخوان است.

·   برای حمل محلول كوكاكولا (محلول غليظ شده)، كاميونهای حامل بايد از علامتهای ويژه "مواد خطرناك" كه برای حمل مواد به‌شدت خوردنده در نظر گرفته شده است استفاده كنند. (يكی - دوماه قبل يك كاميون حامل محلول غليظ شده نوشابه در سد قشلاق اطراف سنندج كه آب شرب اين شهر را تامين می‌كند، سقوط كرد. )

·   توزيع‌كنندگان كوكاكولا بيش از ۲۰ سال است كه از كوكاكولا برای تميز كردن موتور كاميونهای خود استفاده می‌كنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 2:58 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 


نمی توانی جلوی پریدن آنها را بگیری، اما می توانی خودت را از گزند حفظ کنی!!!

یا چتر حجاب را برسر بکش، یا به تو هجوم خواهند آورد!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 11:44 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
  +
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 10:24 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 به زرتشتی گفتند: چرا مسلمان نمی شوی ؟

 

گفت:اگر خدا بخواهد می شوم.

 

گفتند: خدا می خواهد ولی شیطان نمی گذارد .

 

گفت : من تابع قویترین آنها هستم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 8:57 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

یک بابایی که سه تا خرش را گم کرده بود آمد توی مسجد و به ملا گفت:"سر منبر اعلام کند"...

ملا آدم صاحبدلی بود مثل خیلی ها در آخر منبرش گفت:"آی مردم !کیست که از آواز خوش بدش بیاید؟"

یک خر مقدسی پاشد که:"من"

بعد ملا فریاد کرد:"کیست که از مال دنیا بیزار باشد؟"

خر مقدس دیگری بلند شد که:"من"

گفت:"کیست که روی زیبا را دوست نداشته باشد؟"

خر مقدس سومی خودش را معرفی کرد که:"حقیر"

ملا از سر منبر به یارو که منتظر ایستاده بود خطاب کرد که:

هر سه خرت پیدا شد بردار و برو!

 

 

آنها که از در می آیند و می روند.....چهار پایان نجیب و ساکت تاریخند

حادثه ها را تنها کسانی در زندگی آدمی آفریده اند...که از پنجره ها بیرون جسته اند و یا...به درون پریده اند...

(اما زیاد این گفته شریعتی رو عملی نکنید چون خود من به خاطر همین رفت و آمد های پنجره ای تاحالا کلی گرفتاری داشته ام...)

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 10:44 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 2:57 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 1:4 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

خوشم مياد از مخ اين غربي ها كه از هر چي پول در ميارن , اين يه سجاده هست كه هر چي مي چرخوني همين كه به طرف قبله نزديك ميشه نوراني تر و خلاصه يه جور قبله نماي شيك و امروزي هست و كلي هم با اين نورافشانيش به نمازتون فضاي معنوي و روحاني ميده. خدايي اين غربي ها كله شون كار ميكنه ( و صد البته تكنولوژيشون)

+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 12:45 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

علی آبادی: بنده پیروزی جناب اقای مهدی ساعی این کشتی گیر ارزشی کشورمان را به ملت قهرمان پرور ایران تبریک می گویم. بی شک رشادتهای ایشان یادآور خاطره جهان پهلوان تختی در رشته وزنه برداری است.

احمدی نژاد: بنده هم به عنوان نوکر ملت این پیروزی را تبریک می گویم. با این پیروزی اولا دولت مهرورز برای اولین بار در تاریخ المپیک موفق شد برای ایران مدال کسب کند. دوما تعداد مدالهای کسب شده ما چند برابر دو دولت قبلی شد و بنده همین جا اعلام می کنم آمادگی داریم مشکلات ورزش جهان را حل کنیم. البته حق تقدم با کشورهای اسلامی است.

رفسنجانی: از اینکه کارهای زیر بنایی دولت سازندگی در عرصه ورزش به ثمر رسید خوشحالیم و خوب است مردم هم خوشحال باشند.

خاتمی: بنده به عنوان یک قطره کوچک از دریای ملت ایران این پیروزی را تبریک و تهنیت عرض می کنم و به یاد داشته باشیم که کسب مدال در رقابتهای ورزشی حق هر انسانی است.

کروبی: من خواب موندم کی مدال برده؟ بگید من هم تبریک بگم.

لاریجانی: در این موقف بنده اعلام می کنم که ورزشکاران کشورهای دیگر در برابر ما جوجه ورزشی هستند و کوبیدن به دهان آنها کاری ندارد. اگر تکواندوکاران ما هم نمی زدند خودمان در مجلس این کار را می کردیم.

قرائتی: آقا جو ای کارا یعنی چی چی؟ رفتی دو تا لغط زدی یه مدال انداختن گردنت حالا میگوی تبریک بگیم؟ پیامبر وقتی کسی تو مسابقه می برد بهش شتر می داد به تو که شتر هم ندادن این تبریک داره؟

شریعتمداری: با خبر شدیم متاسفانه اسراییل در وزن هادی ساعی ورزشکاری نداشت و ایشان ناچار شد مدال بگیرد. این حادثه را به مردم قهرمان پرور تبریک و تسلیت عرض می کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 2:13 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

سوال‌هاي زير را از بچه‌هاي 5 تا 10 ساله پرسيده‌اند. اما انگارجواب‌هاي آنها خيلي بچگانه نيست!

 

بهترين سن براي ازدواج چند سالگي است؟

«۸۴سالگي! چون در آن سن مجبور نيستيد کار کنيد و مي‌توانيد هي دراز بکشيد و فقط همديگر را دوست داشته باشيد.» جودي، 8 ساله

«مهدکودکم که تمام بشود، مي‌روم و براي خودم دنبال زن مي‌گردم!» تام، 5 ساله

در اولين قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه مي‌گويند ؟

«در اولين قرار ملاقات فقط به هم دروغ مي‌گويند و اين معمولا باعث مي‌شود که از هم خوش‌شان بيايد و يک قرار دوم بگذارند.» مايک، 10 ساله

مساله حياتي: بهتر است آدم ازدواج کند يا مجرد بماند ؟

«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها بايد ازدواج کنند چون يک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بيفتد و تميز کند!» لينت، 9 ساله

«بابا اين چيزها سردرد مي‌آورد. من فقط يک بچه‌ام. من همچين بدبختي‌هايي نمي‌خواهم.» کني، 7 ساله

چرا دو نفر عاشق هم مي‌شوند ؟

       «هيچ کس نمي‌داند چه اتفاقي مي‌افتد، ولي من شنيده‌ام که يک ربط‌هايي به بويي که آدم مي‌دهد دارد، براي همين است که مردم اين قدر عطر و ادکلن مي‌خرند.» جين، 9 ساله

«مي‌گويند يکي به قلب آدم تير مي‌زند و اين حرف‌ها، ولي مثل اينکه بقيه‌اش اين قدر درد ندارد.» هارلن، 8 ساله

عاشق شدن چطوري است ؟

«مثل يک بهمن که براي زنده ماندن بايد زود از زير آن فرار کني.» راجر، 9 ساله

«اگر عاشق شدن مثل يادگرفتن حروف الفبا سخت است، من يکي که نمي‌خواهم. خيلي طول مي‌کشد.» لئو، 7 ساله

نقش خوش‌تيپي در عشق . 

«اگر مي‌خواهيد کسي که در حال حاضر جزئي از خانواده‌تان نيست، دوستتان داشته باشد، خيلي مهم نيست که خوشگل باشيد.» ژوانه، 8 ساله

«فقط قيافه مهم نيست. من را نگاه کنيد. خيلي خوش‌تيپم. اما هنوز کسي پيدا نکرده‌ام که با من ازدواج کند.» گري، 7 ساله
«زيبايي يک چيز ظاهري است، نمي‌تواند خيلي ماندگار باشد.» کريستينه، 9 ساله

چرا عشاق دست هم را مي‌گيرند ؟

«مي‌خواهند مطمئن شوند که حلقه‌هايشان نمي‌افتد، چون خيلي بالايش پول داده‌اند.» ديو، 8 ساله

عقايد محرمانه درباره عشق . 

«من عشق را دوست دارم، فقط به شرطي که وقتي تلويزيون کارتون مي‌دهد، اتفاق نيفتد.» آنيتا، 6ساله

«عشق آدم را پيدا مي‌کند، حتي اگر خودت را از آن پنهان کني. من از 5 سالگي تلاش مي‌کنم که خودم را از آن پنهان کنم ولي دخترها مدام پيدايم مي‌کنند.» بابي، 8ساله

«خيلي دنبال عشق نيستم. فکر مي‌کنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافي سخت هست.» رژينا، 10 ساله

ويژگي‌هاي شخصي براي اينکه عاشق خوبي باشيد . 

«يکي از شما بايد بلد باشد که خوب چک بنويسد، چون حتي اگر صد هزار کيلو هم عشق داشته باشيد، باز هم يک قبض‌هايي هست که بايد پرداخت کنيد.» آوا، 8 ساله

راه‌هايي که مي‌شود کسي را عاشق خودتان کنيد . 

«به آنها بگوييد که فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي شکلات داريد.» دل، 6 ساله

«يک سري کارها را نکنيد مثلا اينکه کتاني سبز بدبو داشته باشيد... ممکن است با اين کارتان توجه کسي را جلب کنيد اما توجه، عشق نيست. » آلونزو، 9 ساله

«يکي از راه‌هايش اين است که دختر مورد نظر را براي غذاخوردن بيرون دعوت کنيد. حتما يک چيزي بخريد که دوست دارد؛ مخصوصا سيب‌زميني سرخ کرده.» بارت، 9ساله

چطوري مي‌شود فهميد دو تا آدمي که توي رستوران غذا مي‌خورند عاشق هم هستند ؟

«فقط نگاه کنيد و ببينيد که مرد صورت حساب را برمي‌دارد يا نه. اين راهي است که مي‌شود فهميد عاشق شده يا نه.» جان، 9 ساله

«عاشق‌ها فقط به هم خيره مي‌شوند و غذايشان سرد مي‌شود. بقيه بيشتر به غذا توجه مي‌کنند.» براد، 8 ساله

«اگر يکي از آن دسرهايي سفارش بدهند که با آتش درست مي‌کنند، عاشقند. چون يعني قلب خودشان هم آن جوري است... توي آتش» کريستينه، 9 ساله

وقتي مردم مي‌گويند: دوستت دارم، به چه فکر مي‌کنند ؟

«به خودشان مي‌گويند: بله واقعا دوستش دارم. ولي کاش مي‌شد حداقل روزي يک بار دوش بگيرد.» ميشله، 9ساله

چطور مي‌شود عاشق ماند ؟

«اسم زنتان را فراموش نکنيد... اين کار کل عشق را نابود مي‌کند.» راجر، 8 ساله

«همسرتان را زياد ببوسيد. اين کار باعث مي‌شود او يادش برود که شما هيچ وقت آشغال را بيرون نمي‌گذاريد.» رندي، 8ساله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 1:36 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

در راستای اینکه بر هر ملتی، بخصوص کسانی که طنز می خوانند لازم است که هر از گاهی ‏به برخی سووالات پاسخ بدهند، یازده سووال چند گزینه ای جهت پاسخگویان محترم پیشنهاد ‏می شود. به کسانی که بتوانند به این سووالات پاسخ بدهند، یک دکترای افتخاری از دانشگاه ‏آکسفورد داده می شود.‏

سووال اول: چرا احمدی نژاد گفته است " پیروزی از آن ماست"؟
گزینه اول: گوینده از خودش خوشش می آید؟
گزینه دوم: گوینده از واقعیت خوشش نمی آید؟
گزینه سوم: گوینده معنی پیروزی را نمی داند؟
گزینه چهارم: گوینده فکر می کند ما معنی پیروزی را نمی دانیم؟‏
گزینه پنجم: قرار است تیم پرسپولیس را هم بدهند به احمدی نژاد؟

سووال دوم: چرا دفتر رئیس جمهور مدرک دکترای دانشگاه آکسفورد وزیر کشور را تائید ‏کرد، ولی خود دانشگاه آکسفورد این مدرک را تائید نکرد؟
گزینه اول: چون مدیریت دولت علمی است؟
گزینه دوم: چون مدرک کاغذپاره است و کاغذپاره ها دست دولت است؟
گزینه سوم: چون رئیس جمهور دکتر احمدی نژاد است؟
گزینه چهارم: چون دانشگاه آکسفورد انگلیسی است و انگلیس دشمن ماست؟

سووال سوم: چرا مورالس در تهران گفت " بولیوی به دنبال برقراری روابط همه جانبه با ‏تهران است"؟
گزینه اول: چون ایران و بولیوی همسایه همدیگر هستند؟
گزینه دوم: چون مردم بولیوی هم مثل ما مسلمان هستند و وحدت مسلمین خیلی لازم است؟
گزینه سوم: چون ایران با افغانستان و تاجیکستان و آذربایجان گذشته فرهنگی واحدی دارد، به ‏همین دلیل بهتر است با بولیوی نزدیک شود؟
گزینه چهارم: چون هیچ ارتباط اقتصادی بین ما و بولیوی وجود ندارد؟
گزینه پنجم: چون آب می گردد گودال را پیدا می کند؟

سووال چهارم: چرا دیروز نخست وزیر ژاپن استعفا داد؟
گزینه اول: چون خارجی ها وقتی احساس کنند نمی توانند کاری انجام دهند استعفا می دهند؟
گزینه دوم: چون مدرک تحصیلی اش تقلبی نبود، ولی مشکل کاری داشت؟
گزینه سوم: چون هر وقت احساس ناتوانی می کرد، به سفر نمی رفت؟
گزینه چهارم: چون نخست وزیر ایران نبود، وگرنه استعفا نمی داد و رئیس جمهور می شد؟‏

سووال پنجم: چرا کردان گفته است، انقلابی در دنیا با شکل گیری دولت نهم پاگرفته است؟
گزینه اول: چون دانشگاه آکسفورد الکی به کسی دکترای افتخاری نمی دهد؟
گزینه دوم: چون می خواست یک دکترای افتخاری دیگر از هاروارد بگیرد؟
گزینه سوم: چون می خواست قضیه دکترا را لایی رد کند؟
گزینه چهارم: چون ایجاد انقلاب در جهان نیازی به داشتن دکترای آکسفورد ندارد؟
گزینه پنجم: همین جوری؟

سووال ششم: اگر حرفی که مشائی مشاور احمدی نژاد در مورد اسرائیل زد، مشاور خاتمی در ‏مورد اسرائیل زده بود، به کجا می رفت؟
گزینه اول: می رفت به جایی که ترک ها نی انداختند؟
گزینه دوم: می رفت به جایی که افغانی ها نی انداختند؟
گزینه سوم: می رفت به جایی که تاجیک ها نی انداختند؟
گزینه چهارم: می رفت به جایی که عرب نی انداخت؟
گزینه پنجم: بعد از اینکه او را توی چرخ گوشت می انداختند، با او همبرگر درست می کردند؟

سووال هفتم: چرا سردار رادان محبوب ترین مدیر پایتخت شد؟‏
گزینه اول: به همان دلیل که کردان وزیر کشور شد؟
گزینه دوم: به همان دلیل که احمدی نژاد محبوب ترین شخصیت دنیای عرب شد؟
گزینه سوم: به همان دلیل که ایران بزرگترین قدرت جهان شد؟
گزینه چهارم: بخاطر چشم های جذاب و موهای دلفریبش؟
گزینه پنجم: چون مردم مازوخیسم دارند و دوست دارند کسی کتک شان بزند؟

سووال هشتم: با توجه به اینکه دروغ گفتن باعث ابطال روزه می شود، احمدی نژاد در ماه ‏رمضان چگونه سخنرانی می کند؟
گزینه اول: بعد از افطار سخنرانی می کند؟
گزینه دوم: بین افطار و سحر سخنرانی می کند؟
گزینه سوم: بعد از افطار سخنرانی اش را ضبط می کند و در طول روز پخش می کنند؟
گزینه چهارم: به سفر می رود و چون روزه بر مسافر واجب نیست، سخنرانی می کند؟
گزینه پنجم: روزه می گیرد و دروغ نمی گوید و در نتیجه دولت سقوط می کند؟

سووال نهم: با توجه به اینکه هنوز معلوم نیست ماه در آمده باشد، و با در نظر گرفتن این جمله ‏مارتیک که " ماه در بیاد که چی بشه؟" علت در نیامدن ماه در آستانه ماه رمضان چیست؟
گزینه اول: ماه دربیاد که چی بشه، وقتی محمود تو ماهی؟
گزینه دوم: ماه دربیاد چی کار کنه، وقتی تو جاش نشستی؟
گزینه سوم: ماه دربیاد کجا بره، وقتی تو همه جایی؟
گزینه چهارم: یه ماه می خواستم که دارم، سه ساله سرکارم؟

سووال دهم: با توجه به اینکه علی آبادی گفته است: " در اسلام چیزی به نام شکست نداریم" ‏علت نگرفتن مدال توسط ایران در المپیک پکن چه بود؟
گزینه اول: چون در اسلام شکست نداریم، ولی در مسابقات ورزشی شکست داریم؟
گزینه دوم: چون آنها با توپ بازی می کردند، ما با اسلام، در نتیجه آنها بردند، ولی ما هم ‏شکست نخوردیم؟
گزینه سوم: چون مدال و پیروزی مهم نیست، فقط چهل میلیارد پول اضافی داشتیم که باید ‏خرج می کردیم؟
گزینه چهارم: در اسلام اگر ما پیروز شویم پیروز شده ایم، ولی اگر آنها پیروز شوند ما ‏شکست نخوردیم؟
گزینه پنجم: آدم اگر حرف مفت نزند ممکن است بمیرد؟

سووال یازدهم: رئیس جمهور در کدام فصل سال کاپشن نمی پوشد و عینک آفتابی نمی زند؟
گزینه اول: در بهار می پوشد و می زند؟
گزینه دوم: در تابستان می پوشد و می زند؟‏
گزینه سوم: در پائیز می پوشد و می زند؟
گزینه چهارم: در زمستان می پوشد و می زند؟
گزینه پنجم: هر چهار گزینه صحیح است؟
گزینه ششم: اصلا ربطی به چیزی ندارد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 10:38 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن ها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال های قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل"

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است."

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: "مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کن ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد."

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: "خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد."

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به "آموز زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: "دکتر تئودور استودارد"

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: "خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم."

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: "تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم."


بد نيست بدانيد که "تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.


همين امروز

گرمابخش قلب يک نفر شويد و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 1:41 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

او بايد بداند كه همه مردم عادل و صادق نيستند، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد. به او بياموزيد به ازاي هر سياستمدار خودخواه، رهبر جوانمردي هم يافت مي‌شود. به او بياموزيد كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست.

مي‌دانم كه وقت مي‌گيرد اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد. به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن برحذر داريد. به او نقش و تأثير مهم خنديدن را ياد‌آور شويد.

اگر مي‌توانيد به او نقش مؤثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد. به او بگوييد تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود. به گل‌هاي درون باغچه و به زنبورها كه در هوا پرواز مي‌كنند، دقيق شود.

به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد. به پسرم ياد بدهيد با ملايم‌ها، ملايم و با گردن‌كش‌ها ، گردن‌كش باشده. به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.

به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف‌ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي‌رسد انتخاب كند.
ارزش‌هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد.
اگر مي‌توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند. به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد.
به او بياموزيد كه مي‌تواند براي فكر شعورش مبلغي تعيين كند، اما قيمت گذاري براي دل بي‌معناست!

به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي‌داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد.
در كار تدريس با پسرم ملايمت به خرج دهيد، اما از او يك نازپرورده نسازيد. بگذاريد كه او شجاع باشد، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد.
متن بالا ترجمه نامه آبراهام لينكلن – رئيس جمهور امريكا- به معلم فرزندش مي باشد.

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 11:33 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 0:50 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟؟

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود : مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد !
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 1:44 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:

یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم...

درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...

پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:

اون 18 پسر به کمال رسیدند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 12:7 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

شبی راه‌زنان به قافله‌ای شبیخون زدند و اموال ‌آنان را به غارت بردند. بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا رفاقتی ؟

جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.

رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راه‌زنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد.

دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟؟؟

 رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ، خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذیرفتید پس حق اعتراض ندارید…

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 8:50 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 7:27 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 12:48 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

اگر مثل گاو گنده باشی می دوشندت

اگر مثل خر قوی باشی بارت می کنند

اگر مثل اسب دونده باشی سوارت می شوند...فقط از فهمیدن تو می ترسند.    (دکتر شریعتی)

پل سارتر:از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد.

وین دایر: این شمایید که به مردم می آموزید چگونه با شما رفتار کنند.

ناپلئون: من در جهان تنها یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام.

مارکز: هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

کانت: چنان باش که به هرکس بتوانی بگویی مثل من رفتار کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 10:59 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

اينجا كامپوتر زر زده

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 7:40 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

اگر درساتو خونده بودي الان يادت نمي رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 5:39 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 8:33 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
   +
خانواده پنج نفره بی خانمان مدتی است در زیر پل اتوبان بعثت تقاطع ترمینال جنوب زندگی می کنند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 9:43 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
 هي ميگي برم دانشجو شم ، برم فلان شم ..  اين بود ... اينا كه همه يا خوابن يا در حال خنده و شادي ... آينده سازان كشور در خواب  ممكنه برخي از دانشجويان عزيز بهشون بر بخوره كه اونم از همينجا ازشون عذر خواهي مي كنم اين فقط يه شوخيه جنبه ي ديگري نداره ...

براي ديدن سايز واقعي عكس لطفا روي آن كليك كنيد

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 10:42 PM  توسط این نه منم!!!!!  |