تبليغاتX
!!!!!این نه منم!!!!!
این نه منم!!!!!

 

 پس در زمانی قدیم روزی جمعی از جوانان مجرد از مسیری میگذشتند. متاهلی آنها را بدید و قصد کرد تا آنها را مسخره نماید. پس گفت: می بینم جمعی از معذبین را به الافی !بهتر است به جای ولگردی  شما نیز تاهل اختیار کنید و به حلقه مردان در آیید. پس جوانان مجرد عصبانی گشتند و قصد کردند که وی را بزنند.یکی  گفت جواب حرف را با حرف دهند و من جواب او را دانم .سپس به متاهل گفت: تو چقدر درآمد ماهانه داری : متاهل گفت : 30 تومان سپس پرسید برای ازدواجت چقدر خرج کردی ؟ متاهل گفت: 20تومان ! دوباره پرسید مهر زنت چقدر است ؟ گفت : 100 تومان ! مجرد پرسید : خرج ماهانه منزلت چقدر می شود ؟ گفت : 10 تومان ! مجرد پرسید : منزلت ملکی است یا شخصی و چند متر است ؟ گفت : شخصی و 1000 متر ! مجرد پرسید: قیمت منزلت چقدر است؟ گفت : 500 تومان ! متاهل گفت : آیا حاضر بودی ماهی 500 هزار تومان می گرفتی ولی خرج عروسیت 10 میلیون تومان بود و مهر زنت 50 میلیون تومان و برای خرید یک منزل 50 متری 100 میلیون می دادی و اگر نمی توانستی ماهی 400 هزار اجاره می دادی و مخارج خانه ات ماهی 700 هزار تومان بود؟ متاهل گفت : پناه می برم به خدا از چنین روزی ! چنین شرایطی زندگی انفرادی نیز غیر ممکن است چه برسد به تاهل!مجرد پرسید : آیا حاضر بودی زنت هم درس بخواند و تو در خانه به او کمک کنی ؟ متاهل گفت:شرک می گویی ؟!من مثل زنان در خانه بنشینم تا او درس بخواند؟ مجرد گفت : در آینده ای نزدیک قیمت و شرایط زندگی به همین سختی است که گفتم و در آن دوران مردان متاهل با آن همه گرانی می سازند و دم بر نمی آورند و کمک به زنان را درخانه وظیفه خود می دانند و درس خواندن زن را جزو الزامات و اینانند که مردان واقعی اند و نه لاف زنان مردی و ما مجردین برای تاهل در انتظار چنان روزی هستیم تا مردانگی واقعی را نشان دهیم
+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 10:41 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

یکی از حکمای بزرگ به دیدن یکی از دوستان خود رفت آن شخص پسر کوچکی داشت که با وجود کوچکی سن ، خیلی هوشیار بود . حکیم به آن طفل فرمود : " اگر به من بگویی خدا کجاست ، یک عدد پرتقال به تو خواهم داد ."

پسر با کمال ادب جواب داد : " من به شما دو دانه پرتقال میدهم اگر به من بگویید خدا کجا نیست!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 6:37 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:

- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.

مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:

- ایست!

مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد م فرشته نگهبان ت هستم. مرد فکری کرد و گفت:

-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 12:31 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
روزی پدر و پسر کوچکش در جایی قدم می زدند که چشم پسر به دختر و پسر جوانی افتاد که در کنار هم نشسته و کارهای آنچنانی می کردند پس پسر از پدر پرسید : پدر جان آنها چه می کنند؟ پدر که دوست داشت فرزندش در آینده دانشگاه قبول شود برای اینکه فرزندش را تشویق کند گفت : هیچ بچه جان! آن پسر و دختر را که می بینی درس خوانده و در دانشگاه قبول شده اند و برای همین هم برای تبریک گفتن یکدیگر را بوس می کنند و تو نیز اگر آینده درست را خوب بخوانی و دانشگاه قبول شوی چنین وضعی خواهی داشت! پسر دوباره پرسید پس چرا همدیگر را در آغوش گرفته اند ؟ پدر جواب داد: چون آن دو در رشته بسیار خوبی قبول شده اند و تو نیز اگر درس بخوانی و در یک رشته بسیار خوب قبول شوی که من و مامانت بین فامیل به تو افتخار کنیم وضعت اینچنین است! دوباره پسر پرسید : پس چرا این دو نفر اینقدر سفت همدیگر را در آغوش گرفته و می فشارند ؟ دوباره پدر جواب داد بخاطر اینکه آن دو نفر در یک دانشگاه دولتی قبول شده اند اینچنین خوشحالند و همدیگر را می فشارند و تو نیز اگر در یک دانشگاه دولتی قبول شوی که من در آینده مجبور نشوم شهریه ات را بدهم وضعت اینچنین است! پسر که همچنان متعجب بود گفت ولی پدر جان ببین این دو .... پدر دوباره پاسخ داد دلیلش این است که این دو در شهر خودشان قبول شده اند و از فرط هیجان .... و تو نیز اگر در شهر خودت قبول شوی که من مجبور نشوم کلی هزینه سفر و خوابگاه برای دانشگاه رفتن به تو بدهم وضعت اینچنین است .پسر که چشمانش از تعجب به شدت گرد شده بود گفت : پدر جان ! من خیلی شرمنده ام ولی فکر می کنم شما در مورد این دختر و پسر اشتباه می کنید چرا که تا آنجا  که من می دانم  این دو در حال عشق بازی با یکدیگرند! و اگر می خواستند آنهمه وقت برای آن کارها که شما گفتید بزارند حالا دیگر نه رمقی برای این کارها داشتند و نه حوصله ای !
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 7:50 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

حالا عينك ضد اشعه معقوله ولي عينك مخصوص اينترنت پر سرعت نديديم !‌! حالا نه كه اينترنت پرسرعت ايران سرعت نور رو داره حالا بايد عينكم بزنيم كه نورش چشمونو اذيت نكنه  

منبع : ehsaaan.com تشكر از ابهام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 7:46 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 11:46 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
* جلو چشم دوستتون تُف کنید تو چایی تون و سپس چایی رو بهش تعارف کنید!
* اگه دووستتون تو چایش تُف کرد و به شما تعارف کرد با آغوش باز بپذیرید! تشکر یادتون نره !  
* وقتی اقوام بزرگتراز خودتون رو بعد ازمدت ها می بینید لُپشون رو بکشید و بهشون بگید" ماشالله چقدر بزرگ شدی عمو جون" !! 
* وقتی استاد تخته سیاهو پاک می کنه شما هم هر چی تو دفترتون نوشتید پاک کنید!! 
* به داداش  کوچیکتون یاد بدین روزی چند بار  از مامانتون بپرسه" مامان!  من چه جوری به دنیا اوومدم!!؟"  

*  نیم ساعت قبل از شروع امتحان از دوستاتون بپرسید" امروز چه امتحانی داریم!!؟"
* سر جلسه امتحان  جدول حل کنید! می تونید رو کمک مراقب ها هم حساب باز کنید! 
* تو کوچه و خیابون  به دختر خالتون شماره بدید! 
* تو برنامه زنده دست کنید تو دماغتون و بگید ببخشید بینندگان عزیز شیرینی برنامه زنده به همین چیزهاست دیگه!! (مخصوص مجری هابه ویژه عادل فردوسی پور!!) 
* دائما" دانشگاه آزادی بودن دوستتون رو بزنید تو سرشون و  به رُخشون بکشید و بهشون  بگید" آخرش به شما مدرکی چیزی ام می دن یا نه ؟!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 11:31 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
کاری از تحریریه: ستون آزاد : چاپ شده در!

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 11:25 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

ابراهیم نبوی


اگر گفتید فرق علی لاریجانی و آسانسور چیه؟
‏- آسانسور با سرعت می ره بالا و برمی گرده، ولی لاریجانی با سرعت می ره بالا و همون ‏جا می مونه.‏
‏- آسانسور وقتی می آد پائین درش باز می شه، ولی لاریجانی وقتی می ره بالا درش بازه، ‏ولی وقتی می آد پائین درش همونجوری بسته می مونه.‏
‏- از آسانسور معمولا وقتی استفاده می کنند که می خوان صعود کنند، ولی از لاریجانی معمولا ‏وقتی استفاده می کنند که دارند سقوط می کنند.‏

اگر گفتید فرق حداد عادل با ویندوز 98 چیه ؟

‏- ویندوز 98 بشرطی عمل می کنه که سیستم سالم باشه، اما حداد عادل وقتی عمل می کنه که ‏سیستم یک اشکالی داشته باشه.‏
‏- ویندوز 98 با خیلی از برنامه ها سازگار نیست، ولی حداد عادل با همه برنامه ها سازگاره.‏
‏- ویندوز 98 با این که هنوز سیستم خوبیه ولی از رده خارج شده، ولی حداد عادل با وجود ‏اینکه سیستم خوبی نیست ولی هنوز از رده خارج نشده.‏
‏- ویندوز 98 سیستم عامله، ولی حداد عادل عامل سیستمه.‏

اگر گفتید فرق مهدی کروبی و آجر چیه؟

‏- از آجر وقتی می شه استفاده کرد که از کوره دربیاد و سرد بشه، ولی از کروبی وقتی می ‏شه استفاده کرد که از کوره در می ره و داغ می کنه.‏
‏- آجر می ره توی کوره، کروبی از کوره در می ره.‏
‏- آجر هرچی پخته بشه سخت تر می شه، کروبی هرچه پخته تر بشه نرم تر می شه.‏
‏- آجر وقتی از بالا بیفته پائین از چند تیکه می شه، کروبی وقتی از بالا بیفته تازه سرحال می ‏آد و درست می شه.‏

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 10:56 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

اگه می خوای عکسهای دیگه رو ببینی برو ادامه مطلب و اونجا می فهمی کجاست !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 10:50 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

  •   بسیاری از مردم فکر می‌کنند در حال فکر کردن هستند در حالی که مشغول   بازآرایی و تنظیم پیشداوری‌ها و تعصباتشان هستند.
  •   پذیرش آنچه اتفاق افتاده است، نخستین گام در غلبه بر پیامدهای هر بدشانسی   است.

  • هنر «عاقل بودن» عبارت است از هنر آگاهی از این که از چه چیزهایی چشم‌پوشی کنید.
  •   همه ما آمادگی داریم تا به دلایلی کارهای وحشیانه و غیرمتمدنانه انجام دهیم. فرق بین یک آدم خوب و یک   آدم بد در انتخاب آن دلیل است.
    •   عمیق‌ترین اصل طبیعت انسان، اشتیاق و میل شدید او به قدردانی شدن است.
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 3:28 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

چندچیز خیلی شبیه هم است .... مواظب باش اونها را با هم اشتباه نگیری:

عشق

هوس

محبت

عادت

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 3:22 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟»
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد.
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید ! twisted twisted Shy

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 3:14 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

مگه ايستگاه پوليشم هست ؟ ما كه جايي نديديم   ولي خيلي باحاله بولوتوثتو روشن مي كني برنامه ميگيري صلوات ميفرستي  خدا كنه ويروسي نباشه  

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 8:21 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

آغـــــــــــاز می شود عشق  از یک نگاه شایــد

در ایســـــــتگاه متـــــــــرو ، در یک پگاه شایــد

پیــــــــــــوند می خورد با  مضـمون یک پیامــک

چنــــــــــــــدین قرار آنگــاه ،در طـول ماه شایـد

صحبت ز ازدواج  و قصـــــــــــــری خیال انگیــز

یا اینــــــکه از شقایق، یک سر پنــــــــاه شایـد

 لبریز از رســــــــــیدن  ،تا اوج هـــــــــــا پریدن

 دنبال هــــــــم دویدن، تا ایستــــــــــگاه شایـد

در ازدحـام متــــــــــــرو ،گــــــم می شوند آنها

گم می کنــــند هم را ،در نیـــــــــــمه راه شاید

در قرن انجماد دلهــــــــــــــای سرد و بی حس

صحبت از عاشقی هست  ،یک اشتــــباه شاید

میــگفت چشمه با یاس در فصل کوچ احساس

دانی که سهم دل چیست، یک خوشه آه شاید

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 8:45 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
بی‌خوابی

لعنت به بی‌خوابی...


ارسال: ۲:۱۲صبح!
+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 2:13 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
 كدام يك انجام شد ؟ آيا مسئولين اين جملات را در رسانه ها پخش مي كنند يا فقط جمله "من تو دهن اين دولت مي زنم " پخش مي شود ؟ آيا مسئولين به آرشو رسانه سري زده اند يا فقط خراب كردن مجسمه ي شاه در آرشو ثبت است مسئولين ببينيد وعده هاي ديروز را با امروز مقايسه كنند ... نظر شما چيست ؟

مسئولين فيلتريگ لطفا اين بخش را فيلتر نكنيد !! و بگذاريد انتقاد شود زيرا انتقاد سازنده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 12:2 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

مهرداد بذرپاش مدیر ۲۸ ساله جدید سایپا  چماقدار سالهای نچندان دور

 

مهرداد بذرپاش متولد سال ۱۳۵۸ است و در سال 1377 با سهمیه خانواده شهدا وارد دانشگاه شد. او که از سال دوم تحصیل وارد تشکل بسیج دانشگاه شده بود برای گرفتن لیسانس 6 سال وقت صرف کرد. از مهمترین کارهای بذرپاش در طول دوران تحصیل می توان به حمله به دانشجویان در سال 81 (در تجمع اعتراض به حکم اعدام هاشم آغاجری) ، بر هم زدن و شکستن تریبون دانشجویان دانشگاه علامه» (سال 81) ، حمله به دفتر انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شریف» (سال 82) و ... اشاره کرد. برای مقایسه بد نیست دوستان سوابق مدیر عامل تویوتا آقای کاتسوکه واتانبه را هم در نظرهای تکمیلی ببینند. این مدیر 65 ساله قبل از مدیر شدن به مدت 40 سال در قسمتهای مختلف تویوتا آموزش دید و کار کرد و سمتهای مختلف مدیرتی را پله پله طی کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 2:42 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

در کتاب انسان بی خود دکتر شریعتی آمده است: چند نفر به کره مریخ رفتند و دیدند که علمای کره مریخ کنفرانسی دارند که در آن یک نفر راجع به آخرین فضانوردانشان که از زمین برگشته بودند کنفرانس می دهد که در زمین چه خبر است. بعد، آن آقای فضاشناس می گفت که آخرین تحقیقات به این نتیجه رسیده است که در کره زمین حیات وجود دارد و موجوداتی که شعور و درک دارند، به نام انسان، در آن وجود دارند؛ اما شما تصوری از انسان ندارید و بنده برایتان توضیح می دهم: یک خیک یا مشک است و چهار دستک دارد. این خیک یا مشک، با این دستک هایش روی زمین حرکت می کند و تلاش می کند و پیوسته تکثیر هم می شود! مشاهده شده که همیشه به جان هم می پرند، همدیگر را آتش می زنند، پوست می کنند، می زنند، می کشند... تمام این کارها را هم برای این است که بیشتر بخورند و پیوسته این مشک را پر می کنند. اما کار عجیبی که ما هنوز نفهمیده ایم چیست، این است که این ها غذاهای سالم و میوه های شاداب و گل های بسیار لطیف و همه ادویه طبیعی را که طبیعت در اختیارشان گذاشته، و این همه تلاش، آدم کشی و جنایت را برای به دست آوردن آن ها می کنند، نمی خورند! بلکه آن ها را به خانه می آورند، بعد آن ها را توی آب می ریزند و همه را به هم مخلوط می کنند، بعد آن ها را نمک می زنند، بعد فلفل، بعد روغن؛ بعد مواد دیگری به آن می زنند، بعد می جوشانند، بعد می سو زانند! بعد می خورند. بعد مریض می شوند. بعد به عده ای دکتر پول می دهند و التماس می کنند تا به زور با دوا و تنِقیه و گریه و زاری آن ها را از توی مشک بیرون بیاورد و جان مشک را نجات دهد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 7:47 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد.
او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم
گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند..با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
سالها بعد..........
زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.
وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت.و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.
مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
روز ترخیص بیمار فرا سید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
نگاهی به صورتحساب انداخت.
جمله ای به چشمش خورد.
همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.
امضا دکتر هاروارد کلی
زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد.
اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگویدخدایا شکر.....خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 4:22 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

وضع مادی ما در هر سطحی که باشد بطور قطع در طول زندگیمان زمان هایی وجود دارد که به مشکلات اقتصادی و مالی بر می خوریم . این مشکلات بیشتر در نتیجه تغیرات در  ارزشها ، اهداف و  عادت های پولی ماست .

پول خوشبختی نمی اورد اما مطمئنا می تواند انرا از بین ببرد .

نمی توان درگیری های فکری و مشکلات اقتصادی را انکار کرد اما می توان در مسیر حل این مشکلات ضمن درک وضع موجود به فکر برنامه ریزی منطقی برای اهداف اقتصادی  نیز بود .

 

خسیس خسیس بودن یا نبودن کلی نیست چرا که برای مثال فردی ممکن است در مورد خرج تجملات خسیس باشد اما برای خرید هر کتاب جدیدی کوچکترین تعللی نکند . پس باید هر چند وقت یکبار در مورد اهداف و ارزشهایمان  اندیشه کنیم و انها را اولویت بندی کنیم تا در خرج کردن دچار تردید نشویم .

مرز احساس و تعقل در مسائل مادی باید  برایمان روشن باشد چرا که در مورد مسائل مادی نباید احساسی تصمیم گرفت .

 در مسائل مادی همه نیاز های جسمی و روحی را باید در نظر داشت  و برنامه ای برای اولویت بندی این نیاز ها و رفع انها در حد امکان در نظر گرفت.

اما مهم تر از همه اینکه باید با خودمان صادق باشیم . ما قرار است که خوشحال زندگی کنیم و احساس فقر نکنیم . صادق نبودن با خود تضاد هایی در ما بوجود می اورد که فرد خود را ملامت و سرزنش کرده و حتی در اوج ثروت احساس فقر می کند .

و سخن اخر اینکه

 هنر است فقیر نبودن در اوج تنگدستی .

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 4:20 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

آدمی یک رنگ و صاف و ساده ام

دور از خیطی و از بدنامی ام

از شراب و مستی و می بی خبر

بچه جمهوری اسلامیم!!!

 

بی خبر از هر خبر می آمدم

توی دانشگاه و میرفتم سریع

نه به دنبال گلی نه غنچه ای

در میان این گلستان وسیع

 

ناگهان دیدم تورا از بخت بد

دیدمت زیبا و مغرور و لطیف

با لب سرخ و دو چشمان سیاه

واندکی آرایش خوب و خفیف

 

دخترک آتش به جان من زدی

تا تورا دیدم درونم جیز شد

گونه هایم از خجالت سرخ شد

چشم باتقوای عشقم هیز شد

 

تو مرا دیدی و تا رامم کنی

عشوه ای ناز آمدی با دلبری

تپ تپ قلبم سریع و تند شد

مثل آهنگ نوار بندری!

 

چنگ خفاش شب گیسوی تو

عفت قلب مرا پامال کرد

بیجه چشمان پر نیرنگ تو

کودک عقل مرا اغفال کرد

 

ضرب کول انداز عشق کاریت

کوه معصوم غرورم را شکست

آرش چشمان تیرانداز تو

تار و پود مرز عقلم را گسست

 

ترکه ی استاد عشق روزگار

چشمهایت را به چشمم یاد داد

عشق بی پیر لبانت عاقبت

کودکی های مرا بر باد داد

 

بعد از دیگر بروسلی می شوم!

واقف مجنون و حال لیلی ام

فوت و فن عاشقی آموختم

عاشقی در حد تیم ملی ام!

 

گر کسی گوید که شیرین مرده است

بی تفاوت کوه خود را می کنم

یا اگر خسرو بیاید سمت من

تیشه را توی ملاجش می زنم

 

چت کنم با ویس و لیلی همزمان

زلف یار و جام باده توی دست

ناز با من می کنی؟زکی!برو

چونکه دختر مثل تو بسیار هست

...

...

خسته ام دیگر دلم را می زند

این عروسک های پوچ رنگ رنگ

بار دیگر قلب خنگم را بگیر

چون بی تو مثل خاکم مثل سنگ

 

آه بنز آسمان پیمای من!

در بیابان های من اتراق کن

لرزش امواج شعرم را ببخش

دستهایت را به من سنجاق کن

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 4:10 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته .

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 11:29 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

مرحوم حاج احمد آقای خمینی ، پدرش امام خمینی (رحمه الله علیه ) رو در خواب می بیند و از ایشان سوال می کند : پدر جان بر شما چه گذشت ؟ ایشان دست خود را بلند می کند و پایین می آورد و می گوید : بدان که حرکتی مانند این حرکت  دست هم اینجا سوال دارد

(به نقل از کتاب روزنه هایی از عالم غیب ص 401)

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 11:27 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند. پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم. زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام. 15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد. صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند. وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود. کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم. زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد. کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟ زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه! نتیجه گیری : همیشه یادتون باشه فقط یه دونه شمع روشن کنین !!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 10:25 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

"بني آدم اعـضـــاي يكديگــرند"        كه برخي از آنها به باقي سرند!

كمي از پزشكان از آن دسته‌اند        كه به كسب قدرت كمر بسته‌اند

"چو عضوي به درد آورد روزگار"         در آرنــــد از روزگـــارش دمـــــار!

پس از حال و احوال با  دردمند         رقم‌ هاي  بالا  طلب  مي ‌كنند!

مريضي اگر سرفه بنمود سخت      به تجويز ايشان ضروريست تخت-

- بخوابد شبي توي  دارالشفا         دو  ميليون بسُلفد  بـــراي دوا !

به سركيسه كردن شدند اوستاد        بدا!  آنكه كارش به ايشان فـتاد

اگر مشكلي بود، حل مي‌كنند         به هر نحو باشد، عمل مي‌كنند

و گر مشكلي حل شود با دوا          "عمل" مي‌كنندش در آن راستا!

به قدري بيايد به اعضا  فشار           " كه عضو دگـــر را نماند  قرار" !

شود مستمند او به انواع وام         به پايان رسيد اين سخن، والسلام!

...

لــذا ، اي مدير عامل بانكِ ما!           سر كيسه‌ي  وام  را  شُل  نما!

اگر شل نكردي سرش را كمي         "نشايد  كه  نامت نهند آدمي"!

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 2:19 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 




فیلم سینمایی "سنتوری" که اکران آن از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ممنوع اعلام شده بود، سرانجام با اعمال اصلاحات مسئولان از سوی کارگردان مجوز اکران گرفت.

تهیه کننده فیلم سنتوری با اعلام این خبر به خبرنگار ما افزود: «سرانجام با تغییرات مختصری در فیلمنامه و فیلمبرداری برخی از صحنه های مشکل دار، فیلم سنتوری از وزارت ارشاد مجوز اکران گرفت و از هفته آینده در تمام سینماهای ایران به روی پرده خواهد رفت.»

فیلم سنتوری به کارگردانی داریوش مهرجویی و با بازی گلشیفته فراهانی و بهرام رادان پیش از این از وزارت ارشاد مجوز ساخت گرفته بود که پس از ساخت و اکران آن در جشنواره فیلم فجر، وزارت ارشاد مجوز آن را پس گرفت. بنابراین گزارش، سرانجام پس از کسب تکلیف نهایی سازندگان این فیلم، با اعمال نظر مستقیم صفارهرندی وزیر ارشاد، موارد مشکل دار در این فیلم مشخص شد و فیلمنامه اصلاح شده توسط فیلمنامه نویسان وزارت ارشاد (به سرپرستی جواد شمقدری) در اختیار داریوش مهرجویی قرار گرفت.

بر اساس این فیلمنامه اصلاح شده، علی سنتوری که یک نوازنده و آهنگساز معتاد است، پس از ورود به خانه پدری که در هنگام برپایی روضه مادرش می باشد، تحت تاثیر مواعظ روضه خوان قرار می گیرد و به جای جار و جنجال و طلب پول، در پای منبر ایشان می نشیند. او که به شدت تحت تاثیر سخنان واعظ قرار گرفته، سعی می کند که زندگی خود را اصلاح کند.

علی سنتوری سپس به خانه خود رفته و تمام لوازم لهو و لعب (سازهای) خود را می شکند و به این ترتیب جواز ورود به خانه مادری را می یابد. او سپس با شرکت مداوم در جلسات روضه موفق به ترک اعتیاد شده و پس از اندکی با یکی از دختران محجبه که بطور مداوم در روضه شرکت می کند (طاهره سادات خانم صبیه حاج مرتضی سیمانی)، ازدواج می کند.

او سپس در حجره پدرش حاج آقا بلورچی مشغول به کار می شود و پس از کسب شرایط لازم به عضویت حزب موتله اسلامی درآمده و سرانجام به توصیه یکی از اعضای بلندپایه این حزب به هنر والا و فاخر نوحه خوانی رو می آورد و در این راه به موفقیت های شایانی می رسد.

بنابراین گزارش، داریوش مهرجویی برای نسخه اصلاح شده "سنتوری" از بازی کسانی چون صادق آهنگران، حبیب الله عسکراولادی مسلمان، محسن قرائتی و فاطمه رجبی (در نقش مادر علی) استفاده کرده است. همچنین به جای نسخه ای از روزنامه شرق، حاجی بلورچی نسخه ای از روزنامه کیهان را در سکانس مربوطه در دست می گیرد.

هنوز برای این فیلم ارشاد شده نامی در نظر گرفته نشده است ولی تغییر نام آن قطعی بوده و احتمالا از میان نام های "نوحه خوان"، "مداح"، "عاقبت سوء موسیقی" و "طوفان شن 2" یکی برای جایگزینی با نام سنتوری انتخاب می شود.

همچنین به احتمال قوی از صدای مداح و ژیمناستیک کار معروف، عبدالرضا هلالی به جای صدای محسن چاووشی استفاده شده و رادان بر روی صدای وی لب خواهد زد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 2:11 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

اشکال دنيا اين است که جاهلان مطمئن هستند وعاقلان مردد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 3:18 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

سلام دوستان شاید چندین بار موضوع ۸۰/۲۰ را شنیده باشید، به نظر من ارزش دهها بار شنیدن و مطالعه را دارد، در متن زیر خلاصه ای از بحث ۸۰/۲۰ آورده شده است، امیدوارم کمال استفاده را ببرید.

در سال ۱۹۰۶ یک اقتصاددان ایتالیایی به نام ویلفر دو پارتو در حین تحقیق راجع به توزیع ثروت در ایتالیا متوجه شد که ۸۰% ثروت کشورش در دست ۲۰% افراد است، او ۲۰% بانفوذ و ثروتمند را، اقلیت مهم و بقیه ۸۰% جمعیت جامعه را اکثریت کم اهمیت نامید، بسیاری از محققان این پدیده را در امور تخصصی خود مورد بررسی قرار دادند و به نتایج مشابه جالبی رسیدند.

پیشتاز مدیریت کیفیت، دکتر ژوزف جورانکه در سال ۱۹۴۰ در آمریکا می زیست، یک اصل جهان شمول را شناسایی کرد و آن را به پارتو نسبت داد، او این اصل را اصل پارتو یا قانون ۸۰/۲۰ نامید.

قانون مذکور یکی از مفیدترین مفاهیم موجود در زمینه مدیریت و زندگی است، به مثال های زیر توجه کنید:

۸۰% سود شما مربوط به ۲۰% از محصولات یا خدمات شماست.

۸۰% بیماران دچار ۲۰% بیماری ها می شوند.

۸۰% انبار شما از ۲۰% لوازم شما پر است.

۸۰% تصادفات مربوط به ۲۰% جرایم رانندگی است.

۸۰% شاخص سهام نربوط به ۲۰% شرکت هاست.

۸۰% مشکلات پرسنلی سازمان شما مربوط به ۲۰% کارکنان است.

جمله طلائی:

۸۰% موفقیت شما مربوط به ۲۰% از فعالیت شماست.

ما اغلب افرادی را می بینیم که در تمام مدت کار می کنند، اما ظاهرا” کار زیادی انجام نمی دهند، اما انجام یک یا دو کار اصلی را به بعد موکول می کنند.

قاعده کلی ۸۰/۲۰ می تواند به عنوان یک یادآوری روزانه در خدمت شما باشد و به ما یادآور شود که ۸۰% زمان و انرژی خود را بر ۲۰% آنچه واقعا” مهم است متمرکز کنیم.

بدین منظور قبل از شروع هر کاری از خود بپرسیم: “آیا این کار در زمره ۲۰% مهم است یا ۸۰% کم اهمیت؟

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 4:37 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

كوچيك كه بوديم تنها كفشامون رو اشتباه مي پوشيديم ،

 اما حالا چي؟

حالا كه بزرگ شديم تنها كار درستمون پوشيدن كفشامونه

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 10:15 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

حتما اخبار گران شدن نرخ اس ام اس های فینگلیش ( مثلا : salam ) رو شنیدید ؟
خوب می گن برای حمایت از رسم الخط فارسی هست اما همه می دونیم که اس ام اس فارسی تقریبا 2 تا محسوب می شه برای یک متن کوتاه چون محدودیت 70 کاراکتر رو داره ! اما اس امس اس فینگلیش محدودیت 160 رو داره ...

حال این سوال پیش می آد که مخابرات از کجا می فهمه اس ام اس فارسی هست و از کجا می فهمه اس ام اس انگلیسی یا همون فینگلیش !!؟؟www.dafoos99.coo.ir    

همه متن ها در اینترنت دارای یونیکد هستند که اینجا جاش نیست بحث یونیکد را باز کنم فقط در همین حد که یک نوع ساختار هست برای متون می بندم.

حالا هدف از این تاپیک چیه ؟ چه طوری هزینه اس ام اس فارسی که کمتر هست را برای اس ام اس های فینگلیش به کار ببریم ؟


روش کار :

برای این کار کافیه یک کاراکتر فارسی در ابتدای اس ام اس خودتون بنویسید !! در ادامه متن فینگلیش اس ام اس را تایپ کنید به این شکل کل اس ام اس شما از طرف مخابرات به عنوان اس ام اس فارسی محسوب می شود و با هزینه نصف ارسال می گردد !

نکته : فقط در این زمینه شما دارای محدودیت 70 کاراکتر می شوید ...
توجه : اگر شما نمی توانید فارسی تایپ کنید می توانید کاراکتر فارسی را از اس ام اس های رسیده Copy و Paste کنید.

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 6:40 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

پول مانند حس ششم است

 که بدون آن نمي توان از پنج حس ديگر به طور کامل استفاده کرد

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 5:49 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

قبیله ای در برزیل

دولت برزیل عکسهای گرفته شده از یک قبیله بومی ساکن در جنگلهای انبوه آمازون  که تا به حال هیچ تماسی با دنیای متمدن نداشت اند را منتشر کرد. دولت برزیل اعلام کرد اگرچه نام این قبیله ساکن در مرز برزیل و پرو، مشخص نیست ولی جنگاوران این جزیره سالم و قوی هستند.

Brazil tribe

 بیش از نیمی از 100 قبیله ناشناخته دنیا در برزیل و یا پرو زندگی می کنند.

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 5:44 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

نه! اشتباه نکنید این فرد نه یک سیاستمدار بود و نه سازمان بین‌المللی. برای اینکه این پست را شروع کنم باید داستان را از اول مرور کنیم و به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم:


اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرت‌های جهان -شوروی و آمریکا- با شدت تمام دنبال می‌شد. یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف ‌کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت می‌کرد.
در نیمه راه ، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جت‌های روسی به این هواپیما نزدیک شدند. خلبانان جت‌های روسی نمی‌دانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است ، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند ، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند.
گفته می‌شود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگنده‌های روسی را دریافت نکرده بودند ، البته تا به امروز تئوری‌های زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جت‌ها همچنان ، هواپیما را همراهی می‌کردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند.
بعد از اینکه همه متوجه فاجعه شدند ، مقامات روسی سعی کردند عمل خود را توجیه کنند ولی رونالد ریگان رییس جمهور وقت آمریکا روس‌ها را بربر دانست و کار آنها را ?جنایتی علیه بشر که نباید فراموش شود? تلقی کرد.
تنش بین ابرقدرت‌های به حداکثر خود رسیده بود و نظامیان هر دو جبهه در حالت آماده‌باش نظامی قرار گرفته بودند.


در یک شب سرد در 26 سپتامبر سال 1983 ، استانیسلاو یوگرافوویچ پتروف - یک سرهنگ دوم نیروهای موشکی استراتژیک- سر کارش بود او به جای همکارش که به علتی نتوانسته بود در محل کار ظاهر شود ، پست می‌داد و آسمان شوروی را پایش می‌کرد.
کمی از نیمه‌شب گذشته بود که پتروف هشداری از یک کامپیوتر گرفت : یک موشک اتمی از سوی آمریکا شلیک شده و مقصدش مسکو است.
پروتکل نظامی از پیش تعریف‌شده روس‌ها در چنین شرایطی این بود که همه سلاح‌های اتمی برای انجام یک ضد حمله به صورت سریع و آنی فعال شوند و پس از آن به مقامات نظامی و سیاسی اطلاع داده شود.
صدای آلارم‌ها در پناهگاهی که پتروف در آن بود به گوش می‌رسید و نورهای قرمز به نشانه شناسایی موشک اتمی آمریکایی‌ها به وسیله ماهواره‌های روسی همه جا روشن بودند.
ولی پتروف حس می‌کرد هشدار کامپیوترها درست نباشد ، او فکر کرد که اگر آمریکا واقعا قصد حمله به شوروی را داشته باشد از همه موشک‌هایش استفاده می‌کند و با پرتاب صرفا یک موشک ، فرصت ضدحمله را به روس‌ها نمی‌دهد.
لحظاتی بعد استرس در پناهگاه بیشتر شدو همه افسرها در تشویش بودند چرا که کامپیوترها ، موشک‌های دوم ، سوم ، چهارم و پنجم را هم شناسایی کرده بودند.
پتروف دو راه پیش رو داشت : به غریزه‌اش اعتماد کند و همه اخطارهای کامپیوترها را ناشی از اشتباه آنها بداند و یا طبق پروتکل نظامی ، سیستم موشکی شوروی را فعال کند و آغازگر جنگی شود که بی‌شک موجب مرگ میلیون‌ها نفر می‌شود.
پتروف کار اول را انجام داد. با گذشت دقایقی معلوم شد که حق با پتروف بوده است. همه اینها ناشی از خطای کامپوتر و نقص در یک قطعه چند دلاری بود. پتروف حالا یک قهرمان بود ، او از جنگ اتمی پیشگیری کرده بود ، افسران دور و برش ، تصمیم شجاعانه او را ستودند.
ولی مقامات کرملین اینگونه فکر نمی‌کردند ، او به هر حال از پروتکل نظامی تخطی کرده بود ، اگر تصمیم او اشتباه از آب در می‌آمد ، جان میلیون‌ها نفر از شهروندان شوروی را به خطر می‌انداخت. بنابراین تصمیم گرفته شد که پتروف به بازنشستگی پیش از موعد برود ، با حقوقی حدود 200 دلار در ماه!
تا سال 1988 به خاطر حفظ اسرار نظامی کسی از تصمیم قهرمانانه پتروف آگاه نشد ، در این زمان یکی از افسران حاضر در آن پناهگاه کتابی در مورد واقعه نوشت و همه چیز را توضیح داد.
قرار است در سال 2008 مستندی با عنوان ?مردی که دنیا را نجات داد? ساخته شود.
هیچ کس نمی‌داند که اگر پتروف ،آن افسر 44 ساله‌ ،آن شب در آن پناهگاه نبود ، چه اتفاقی می‌افتاد و باز کسی نمی تواند حدس بزند اگر همکار آقای پتروف آن روز در شیفت خودش حاضر می‌شد چه تصمیمی می‌گرفت ولی مسلم است که پتروف بیشتر از هر شخص دیگری باعث نجات جان انسان‌ها شده است.


شاید اگر آن تصمیم پتروف نبود ، الان من و شما در پشت مانیتورهایمان در حال نوشتن وخواندن این پست نبودیم.

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 12:1 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
 معلمين عزيز توجه كنند كه هيچ وقت يك برنامه نويس رو جريمه نكنند  جريمه ي اين دانش آموز اين بوده !

۵۰۰ بار بنویس من دیگه سر کلاس موشک بازی نمیکنم

 اگرم مي گفتي ۱۰۰۰۰۰ بار بنويس باز مينوشت !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 1:58 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

در تصاوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچكس عصباني نيست.
هيچكس سوار بر اسب نيست و هيچكس را در حال تعظيم نميبينيد.
هيچكس سر افكنده و شكست خورده نيست .
هيچ قومي بر قوم ديگر برتر نيست و هيچ تصوير خشني در آن وجود ندارد .
از افتخارهاي ايرانيان اين است كه هيچگاه برده داري در ايران مرسوم نبوده است
در بين صدها پيكره تراشيده شده بر سنگهاي تخت جمشيد حتي يك تصوير برهنه و عريان وجود ندارد ،

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 3:3 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

روزنامه «کارگزاران» در گزارشی با عنوان «چشم‏های بازمانده در گور»، به بررسی چندین مورد خودکشی در میان کارگران پرداخته است.

اسماعیل محمدولی می‏نویسد: در این گزارش خودكشی سه كارگر را روایت می‌كنم. هر كدام از این وقایع با فواصل زمانی و در نقاط مختلف كشور رخ داده‌اند و در زمان خود به صورت گزارش‌های مستقلی منتشر شده‌اند. حالا پس از گذشت سال‌ها با مدد گرفتن از حافظه و نوشته‌های قدیمی سعی می‌كنم آنها را در آلبومی كنار هم بچینم و از میان‌شان تصویری مشترك نمایش بدهم. آنچه به عنوان «تصویر مشترك» برای روایت انتخاب كرده‌ام نشان می‌دهد كه این سه كارگر (در حكم نمونه) ماه‌ها بدون حقوق و در فقر كامل زندگی كرده‌اند، گرسنگی كشیده‌اند و شاهد رنج عزیزان‌شان بوده‌اند، اما فقط وقتی تصمیم به خودكشی گرفته‌اند كه وجود انسانی‌شان را در خطر نابودی دیده‌اند. شرم مثل عصب است. وقتی هنوز بدن را به واكنش وامی‌دارد یعنی بدن زنده است. شرم از مهمانان غریبه، شرم از دختربچه هفت ساله‌ای كه شوق خریدن روپوش مدرسه را دارد، شرم از دیدن پینه‌های دست فرزند، شرم از پسر سربازی كه به خاطر كرایه ماشین هشت ماه به مرخصی نیامده و حتی حقوق ناچیز سربازی‌اش را هم برای خانواده‌اش می‌فرستد. اینها نهایت طاقت انسانی است كه شرم را می‌شناسد. از این مرز جلوتر رفتن، انكار جایگاه انسانی است. این مرز را باید با معیار شرافت شناخت. در این گزارش از خودكشی این مردان شریف دفاع نمی‌كنم، اما می‌كوشم آن را درك كنم.

تصویر اول؛ وقتی به كارخانه نساجی رسیدم دو ساعتی می‌شد كه جنازه‌اش را از طناب دار جدا كرده بودند. كسی، شاید یكی از همكارانش بالاخره او را به بیمارستان رساند. همه می‌دانستیم كه مرده است. سرش تقریبا از بدنش جدا شده بود و تنها به نسوج گردنش وصل بود. اما همكارش اصرار داشت كه او را به بیمارستان برساند. من اطراف سوله‌ای خالی كه كارگر 40 ساله نساجی خود را حلق‌آویز كرده بود با معدود كارگرانی كه از تعدیل نیرو باقی مانده بودند صحبت می‌كردم. این كارگران را پس از تعطیلی كارخانه نگه داشته بودند تا از ابزار تولید محافظت كنند اما شش ماهی می‌شد كه هیچ حقوقی به آنها پرداخت نكرده بودند.
 
ماجرا به اردیبهشت سال 83 باز می‌گردد. دقیقا وقتی كه ته مانده‌های صنایع نساجی یكی پس از دیگری نابود می‌شدند، این صنایع قرار نبود تولید داشته باشند چون قیمت پارچه‌های چینی كه از طریق قاچاق وارد كشور می‌شدند از قیمت مواد اولیه تولید پارچه یعنی نخ ارزان‌تر بودند. مشخص بود كه تولید سودی ندارد و این كارخانه‌ها باید تعطیل شوند. اما دولت نمی‌خواست هزینه اخراج هزاران كارگر نساجی را متحمل شود پس كارخانه‌ها را به بخش خصوصی واگذار كرد تا آنها به ازای مالكیت رایگان زمین و ابزار تولید، دولت را از شر هزینه‌های سیاسی و اجتماعی اخراج نیروی كار این واحدها خلاص كنند. به ماجرای كارگری كه سرش هنوز به رگ و پی گردنش وصل بود بازگردیم. همكارش می‌گفت وقتی از اتاق مدیر كارخانه بازگشت من داشتم چای درست می‌كردم. صدایش زدم بیاید. گفت تا انبار می‌روم و برمی‌گردم. یك ساعت گذشت اما خبری نشد. رفتم دنبالش دیدم جنازه‌اش توی هوا تاب می‌خورد. با نردبان شش متر بالا رفته بود و طناب را به حفاظ سقف بسته بود. از آن فاصله كه خودش را رها كرد، گردنش طاقت وزن بدنش را نیاورد و كار تمام شد. كارگران هنوز نمی‌دانستند چرا این‌طور غیرمنتظره خودكشی كرده است.
 
مدیر كارخانه بلافاصله پس از مطلع شدن از خودكشی كارگر، كارخانه را ترك كرده بود. یكی از كارمندان دفتری می‌گفت به سراغ مدیر آمده بوده تا بخشی از حقوق معوقه‌اش را بگیرد. حتی التماس می‌كرد در حد 10 هزارتومان به او قرض بدهند. كارگری كه جنازه‌اش را پیدا كرده بود هم می‌گفت چند ساعت قبل از این اتفاق، همسرش تماس گرفته بود خبر بدهد كه در خانه مهمان دارند. دو روز بعد از حادثه با همسرش صحبت كردم. هنوز داغ‌دار بود و انگار من بازجویی، چیزی باشم پاسخم را می‌داد؛ «من بهش حرفی نزدم. فقط گفتم از شهرستان مهمان آمده. موقع برگشت یك چیزی بگیر كه جلوی غریبه‌ها آبروداری كنیم. توی خانه چیزی نداشتیم. نمی‌شد غذایی كه خودمان می‌خوریم را جلوی مهمان رودربایستی‌دار بگذاریم. نمی‌دانستم می‌خواهد چنین بلایی سر خودش بیاورد وگرنه لال می‌شدم اگر می‌گفتم.»

تصویر دوم؛ روستای فدشك یك جایی وسط كویر است. حدود 45 كیلومتر با بیرجند فاصله دارد؛ پرت و دورافتاده و متروك. فردای روزی كه كارگر معدنی در حیاط خانه‌اش خودسوزی كرد به آنجا رفتم. توی حیاط هنوز بوی گوشت سوخته می‌آمد. شب قبل خانواده‌اش هم نه از صدای فریاد مردی كه در آتش می‌سوزد، بلكه از بوی سوختن گوشت آدم زنده از خواب پریده بودند. با دكتر كشیك بیمارستان امام رضا هم كه حرف می‌زدم برایش عجیب بود كه چطور این مرد در هشیاری بیشتر از یك دقیقه سوختن بدنش را تاب آورده اما فریاد نزده است.
 
همسرش، پیرزنی كه گریه صدایش را بریده بود، با كمك پسرش فهماند كه مرد كاملا ناامید شده بود. 17 ماه حقوقش را نداده بودند و او هیچ از دستش بر نمی‌آمد. هربار كه به سراغ طلبش از معدن می‌رفت او را به یكی از نهادها و سازمان‌هایی می‌فرستادند كه او حتی نمی‌توانست تابلوی سردر ساختمانش را بخواند، چه رسد به كاغذبازی‌های بیهوده‌ای كه او را بیشتر از پیش گیج می‌كردند و ناامید. درك نمی‌كرد چرا بعد از 30 سال كاركردن در معدن باید برای گرفتن حقش از این اتاق به اتاق دیگر برود و حرف‌های عجیب و غریب بشنود و آخر سر هم جواب سربالا بگیرد.
 
پسر 16 ساله این مرد هم كنار كوره‌های آجرپزی كار می‌كرد یا برای پیمانكاری از كوه سنگ می‌كند و این قبیل كارها. می‌گفت: «دست‌هایم را از پدرم قایم می‌كردم. حرص می‌خورد وقتی پینه‌های دستم را می‌دید.» این مرد روز آخر زندگی‌اش به معدن رفته بود. همسرش كه او را همراهی كرده بود، می‌گفت وقتی داشتیم می‌رفتیم دخترم بهانه می‌گرفت كه یك ماه دیگر باید به مدرسه برود و روپوش ندارد. او به دخترم قول داد كه برایش روپوش مدرسه بخرد. به محل كارش كه رسیدیم به مالك معدن التماس كرد كه لااقل 50 هزار تومان از طلبش را بدهند. گفتند فردا بیا. از این فرداها زیاد شنیده بود. موقع برگشتن می‌گفت «خدا هم به این جور زندگی كردن من رضا نیست.»

تصویر سوم؛ در خردادماه 86، كارگر كنف‌كار رشت پس از گذراندن یك نیم روز سرشار از تحقیر و كتك، به اندازه پول تاكسی از همكارش قرض گرفت تا سریع‌تر خود را به كارخانه برساند، طنابی به لوله‌های سقف گره بزند و باقی ماجرا. مالك خصوصی صبح آن روز با كمك نیروهای انتظامی، كارخانه را از ابزار تولید خالی كرده بود. كارگران 11 ماه بدون هیچ حقوقی سركرده بودند و اینك تنها امیدشان با فروش ابزار تولید كارخانه نابود می‌شد. همه می‌دانستند كار تمام است اما تنها كسی كه به وضوح پایان كار را دید، او بود. جنازه او را حوالی ساعت یك بعدازظهر پیدا كردند. در آن وقت كه خبر را به خانواده‌اش رساندند همسرش در مزرعه همسایه كارگری می‌كرد، پسرش سرباز بود و چون پول مسافرت نداشت هشت ماه به مرخصی نیامده بود و از پادگان خارج نشده بود. خانه نیز در اجاره نهضت سوادآموزی بود. درآمد این خانواده از كارگری موقت زن، ماهی پنج شش هزار تومان حقوق سربازی پسر و ماهی 15 هزار تومان اجاره تنها اتاق خانه به نهضت سوادآموزی تامین می‌شد.
 
دو روز پس از خودكشی كارگر كنف‌كار كه به سراغ خانواده‌اش رفتم، همسرش وقتی اوضاع را شرح می‌داد بی‌مقدمه از من پرسید؛ «می‌دانی سیب زمینی كیلویی 600 تومان است؟» با یك حساب سرانگشتی می‌شد فهمید كه این خانواده بعد از 25 سال كاركردن حتی از عهده سیركردن شكم‌شان هم بر نمی‌آیند. این كریه‌ترین چهره فقر است.

همسرش می‌گفت؛ «یك وقت‌هایی در را كه باز می‌كردم می‌دیدم جلوی در ایستاده. خجالت می‌كشید در بزند و داخل شود. صبح‌ها كه می‌رفت دنبال حق و حقوقش می‌گفت؛ ان‌شاءالله امروز می‌شود. بعدازظهر دست خالی برمی‌گشت و جلوی در می‌ایستاد.» آنچه فهمیدم این بود كه از زمان واگذاری كارخانه كنف‌كار به بخش خصوصی، در حدود سه سال این كارگران را در بلاتكلیفی نگه داشته بودند. 16 ماه بیمه بیكاری و وعده و وعید كه امروز و فردا كارخانه دوباره راه می‌افتد، پس از آن هم این كارگران 11 ماه بدون حقوق سپری كرده بودند تا اینكه متوجه شدند ابزار تولید كارخانه در حال فروش است.
 
من می‌گویم ابزار تولید، شما هم می‌خوانید، اما ابزار تولید برای كارگری كه به امید كاركردن با آن زنده است فقط «كلمه» نیست، همه زندگی است. شاید آخرین گفت‌وگوی تلفنی كارگر كنف‌كار با پسرش، دو روز پیش از خودكشی برای درك «ابزار تولید» به ما كمك كند؛ «روز پنج‌شنبه از پادگان با پدرم صحبت كردم. از پشت تلفن معلوم بود كه حالش بد است. بریده بود انگار. می‌گفت شنبه می‌خواهند دستگاه‌ها را ببرند. مادرت صبح تا غروب توی مزرعه مردم كار می‌كند، من هم هر روز می‌روم استانداری اما هیچ كس به ما جوابی نمی‌دهد. می‌گفت كار تمام است... هیچ كسی به داد ما نمی‌رسد. گفت دفترچه‌های تامین اجتماعی 11 ماه است كه تمدید نشده. اگر خواهرت مریض بشود كجا ببرمش؟ بعد گفت؛ من چه كار كنم با 48 سال سن؟ زمین دارم كه كشاورزی كنم؟ دیگر كجا كار كنم؟ به جوان‌ها كار نمی‌دهند، به من كار می‌دهند؟ هی می‌گفت من چه كار كنم از این به بعد؟»

درست در همین لحظه عجیب‌ترین واكنشی كه انتظارش را می‌كشم به غلیان افتادن احساسات لطیف مخاطبان این گزارش‌ها است. بی‌چارگی چاه بی‌ته است. وقتی آدم بی‌پناهی در آن می‌افتد، می‌تواند سال‌ها فرو برود و همچنان زنده باشد. آنكه تصمیمی برای نجاتش می‌گیرد، هر تصمیمی، مستحق ترحم من و شما نیست. این اوج میان‌مایگی است كه علت خودكشی را تنها در فقر این آدم‌ها خلاصه كنیم و برای‌شان دل بسوزانیم. حتی برقراری ارتباطی میان خودكشی یك كارگر و خودكشی متعارف یكی از ما (آدم‌های طبقه متوسط یا مرفه) می‌تواند نوعی از بدفهمی رایج و البته عامدانه برای شانه خالی كردن از بار مسوولیت باشد. نه. خودكشی این كارگران از روی انفعال و شاید ملال نیست. آنها تا جایی كه مرز انسان بودنشان مخدوش نشود، هرگز تصمیم به چنین اقدامی نمی‌گیرند..
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 11:15 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

افراد دانا کوشش دارند خود را همرنگ محيط سازند

 ولي اشخاص ديوانه سعي مي کنند محيط را به رنگ خود در آورند ،

به همين جهت تحولات و ترقيات اجتماع به دست ديوانگان بوده است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 10:53 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

امروز این پلاکارد در خیلی از جاهای تهران نصب شده بود



چگونه میتوان یک .......... را دوست داشت؟!
به نظر شما در جای خالی قراره چه کلمه ای قرار بگیره؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 6:47 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

تــــــورم و گــــــرونـــــی، دروغــــــه و دروغه               حرفای مردم همش کشکه وماست و دوغه

کشــــور مــــا همیشـه، کشــــور ارزونیــــه               جــدی میـــگم عـــزیـزم! مــــــهدِ فراوونیــــه

ارزون و مـــفته اینجــــــا، قــول و قرارو وعده               سـرعتشون تــو گفتن، سـرعت برق و رعده

تــوی عمـــل همیــــشه، آهسـته و آهسـته               تو حرف و زر زر اما، هیشکی نمیشه خسته

آره جـــونم! تو اینجــــا، ارزونه خیلی چیـــــزا               بپرس ازون کسیکه، نشسته پشـت میـــــزا

ارزونــــه وقــــــت مـــــردم، ارزونه عمـــــر آدم               از این همه ارزونی، شنگول و مست و شادم!

ارزونــه علــــم و دانــــش، ارزونـــه فکر و ایده               ایـــن هـمه ارزونی رو، هیشکی یه جا ندیده!

ارزونـــه اشـــک و دردِ، بـــچه ی دور میـــدون               اون پســـر دوره گــــرد، دخــــتر بی آب و نون

ارزونـــــه حــیـثـیـتِ دخــــــترک هــــرزه گــــر               دخــــــترک یـتـیــــم و بـــــــدون مـــــادر پـــدر

ارزونـــــــه آبــــــروی مــــرد فـــــــقیـر و تنـــها               کـــه ریخـــته آروم آروم، پیـــش زن و بچــه ها

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 6:45 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

این مطلب رو یکی از استاد های دانشگاه ما که قصد سفر به کانادا رو داره، تو سایت دانشگاه گذاشته ...

خوندنش رو بهتون توصیه می کنم :

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 6:39 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 انگار مجبوره عمامه سرش باشه !   ولي كلا تيپو داري

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 12:32 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

سرانجام عمر مجلس هفتم هم به سر رسید و کماکان کلاغه به خونه ش نرسید. که البته نرسیدن کلاغ مزبور به خانه اش برای مردم عاقل طبیعی بوده و تکرار مکررات است!! اما اینکه آقای حداد عادل در نماز جمعه تهران با افتخار اعلام کرد که "در این چهارساله هیچ حرکتی که مخالف شان ملت ایران باشد از نمایندگان مجلس هفتم سر نزد" واقعا جای تحسین دارد !!

مجلس هفتم تنها مجلسی بود که عضور هیات مدیره آن (کوچک زاده) به عموم خبرنگاران، ناسزاهای آن چنانی نثار کرد و آب هم از آب تکان نخورد. 

مجلس هفتم تنها مجلسی بود که خبرنگار (علی نژاد) اخراج کرد. 

مجلس هفتم تنها مجلسی بود که در حالیکه چند ماه به پایان کار آن مانده بود، نماینده آن (پیرموذن) به آمریکا رفت و برنگشت. 

مجلس هفتم تنها مجلسی بود که یک نماینده آن (مصری) که به شدت مخالف تشکیل یک وزارتخانه بود (وزارت رفاه) بعدا  وزیر همان وزارتخانه شد. 

مجلس هفتم تنها مجلسی بود که رئیس دو قوه وقت (خاتمی و کروبی) در اعتراض به رد صلاحیت های گسترده داوطلبان، رسما خواستند که انتخابات آن به تعویق بیفتد. 

مجلس هفتم تنها مجلسی بود که نمایندگان مشهور آن (نظیر افروغ، خوش چهره و توکلی) از ریاست جمهوری یک کاندیدای خاص حمایت و حتی برای وی علنا تبلیغ کردند؛ اما اندکی پس از تقسیم غنائم (معرفی کابینه و پستهای حساس!) فهمیدند اشتباه کردند و علیه آن موضع گرفتند. 

مجلس هفتم تنها مجلسی بود که اجازه داد رئیس جمهور با حذف نهادهای نظارتی ای مثل سازمان مدیریت و برنامه ریزی، و برداشت های بی حساب از صندوق ذخیره ارضی و بانک مرکزی، رسما بودجه ممکلت و ذخایر مالی ملت را به تنخواه دولت تبدیل کند. 

بله، افتخار کردن به چنین مجلسی و اعلام اینکه "در این چهارساله هیچ حرکتی که مخالف شان ملت ایران باشد از نمایندگان مجلس هفتم سر نزد" واقعا هم جای تحسین دارد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 6:19 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

ابراهیم نبوی

 

وزیر کار و امور اجتماعی اعلام کرد که اولا قرار است پایتخت از تهران به یک یا چند شهر ‏دیگر، و شاید یک کشور دیگر منتقل شود و ثانیا قرار است این کار بسرعت اتفاق بیفتد. ضمن ‏تائید این اقدام بسیار مفید و کاملا عملی، برخی فواید انتقال پایتخت به شهرستان را به عنوان ‏یکی از مهم ترین کارهای دولت نهم، پس از نابودی اسرائیل و تولید انرژی هسته ای و ‏مدیریت جهان، اعلام می کنیم.‏
اول: اگر پایتخت به شهرستانها برود، مدیران و وزیران و وکلا و رهبران کشور هم می توانند ‏به محل اصلی شان برگردند و در تهران احساس غربت نکنند.‏
دوم: با انتقال پایتخت به شهرستانها، بخصوص یک شهرستان کوچک اگر باشد بهتر است، ‏مثلا ابرکوه، در این حالت دولت موفق می شود به کارهای پایتخت جدید برسد و مطمئنا ‏توانایی اداره آن را خواهد داشت، مردم تهران هم زجر کمتری از حضور دولت خواهند کشید.‏
سوم: اگر ابرکوه پایتخت تهران شود و فرماندهی نیروی انتظامی نیز به آنجا منتقل شود، از ‏میزان حملات دولت به مردم کاسته شده و دولت متوجه می شود که فقط با یک تغییر پایتخت ‏موفق شده است، مشکل بی حجابی و لباس های غربی را در پایتخت کشور از بین ببرد.‏
چهارم: با انتقال پایتخت از تهران به ابرکوه و انجام استقبال و ملاقات با میهمانان خارجی در ‏پایتخت جدید، دیگر این سووال برای خارجی ها پیش نمی آید که اگر مردم تهران اینها هستند، ‏پس چرا رئیس جمهور احمدی نژاد است؟ و از همین طریق مشت محکمی هم به دهان خارجی ‏ها زده می شود.‏
پیشنهاد تکمیلی: به نظرم بیایید از این فرصت تاریخی استفاده کنیم و سالی هفتاد میلیارد بودجه ‏را بدهیم به دولت نهم که برود به ابرکوه و مجلس و قوه قضائیه و رهبری و سپاه و بسیج و ‏بقیه را هم به آنجا منتقل کنند و همان جا برای خودشان حال شان را ببرند، در عوض یک ‏انتخابات آزاد برگزار کنند که یک نفر بشود رئیس جمهور بقیه جاها و سالی سی چهل میلیارد ‏دلار باقیمانده بودجه را بدهند به او( مثلا خاتمی یا هاشمی یا هر کس دیگری) تا آنها بقیه ‏کشور را اداره کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 9:34 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 برو تو ادامه!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 7:12 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

اين ياداشت را تقديم مي كنم به همه مديران ايراني ... !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 7:8 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

 

وبلاگ خدا

سحرگاهان که در خوابی

تو را من لینک خواهم کرد

به بقال محل هم لینک خواهم داد

به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت

سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید

مرا هک کن

خیالی نیست

دوباره آی دی از نو

و روز از نو

تمام شب به روزم من

و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد

و با فیلتر شکن یک روز

وبلاگ خدا را باز خواهم کرد

علیرضا غزوه

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 7:2 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

راستی امروز سالگرد دوم خرداد بود.کسی چیزی یادشه؟

آزادی-مردم سالاری دینی-گفتمان-جامعه مدنی-جامعه-طوس-ابراهیم نبوی-سعید حجاریان-کرامت انسانی-گفتگوی تمدنها-زنده باد مخالف من-تورم ده درصدی-بازشدن سفارت کشورهای اروپایی تو ایران

خاتمی دوستت داریم.

کسی هنوز خاتمی رو یادشه؟محمد رضا رو چی؟مرحوم اصلاحات.

شعار تبلیغاتی خاتمی یادتونه؟

درود بر سه سید فاطمی

خامنه ای خمینی و خاتمی!

۲۰میلیون رای افسانه ای...

شلمچه-یا لثارات-فکه -ده نمکی-اخراجی ها-کوی دانشگاه-

شنبه توی ورزشگاه تماشاچیا داد می زدن:

ایول ایول          داش کریمو ایول

آیا واقعا از لحاظ فلسفی مردم حق تعیین سرنوشت خودشون رو دارن؟آیا رضاخان حق داشت واسه حجاب مردم تصمیم بگیره؟

آیا قدرت لاییک ترکیه حق داره دانشجوهای محجبه رو اخراج کنه؟

آیا مشکل مملکت ما چهارتا موی فلان دختره که از زیر روسریش زده بیرون؟آیا دولت باید بیاد به مدل مو یا لباس فلان جوان گیر بده؟دولت باید بیاد اقتصاد رو درست کنه...

برنج کیلویی چنده؟نفت بشکه ای چند دلاره؟چرا مقتدا صدر با ایران بده؟سوریه چرا بدون اجازه ی ایران با اسرائیل می خواد صلح کنه؟کی بهش نفت مجانی می ده؟

قیمت زمین و مسکن از سه سال پیش تا حالا چند برابر شده؟ایران چقدر توی خونه سازی تو ونزوئلا سرمایه گذاری کرده؟

چه اهمیتی داره که این خلیج بدقواره ی زیرمون عربی باشه یا فارس؟

سواحل ایران چند برابر سواحل قطره؟میزان برداشت قطر از مخزن گازی مشترک چند برابر ایرانه؟

و سوالاتی از این دست.

من نوعی اینقدر ترسو هستم که هیچ وقت جرات نمی کنم همچی سوالایی از کسی بپرسم.ترجیح می دم همه چی رو فراموش کنم.به من چه که سهم ایران از دریای خزر چی می شه.فردا با هزار تا پارتی تو یه ارگان درپیت مزخرفی می خوام استخدام بشم.چرا آب باریکه ی خودم رو گل کنم.

گیرم مجبور شم روز مصاحبه یه ته ریشی بزارم.عیبی نداره.بذار استخدام بشم.از لجشون می رم به خانمای با شخصیت نماز جماعت یاد می دم.مادرم هزار تا آرزو داره واسه م.چرا بیام به طرفداری از فلان حزب و فلان آدم کاری بکنم و آینده ی خودم رو تباه کنم؟

کی خونه دار می شم خدایا؟کار خوب گیر می آد؟برم خارج؟دکترا تو ایران؟این انتگرالها و ناویر استوکس و مطلب و جت برخوردی قشنگن ها!ولی تو بورس تهران نرخ برابریش با گوجه فرنگی چندان جالب نیست!

در واقع تمام زیبایی های ریاضیات و افسونگری فیزیک رو تو بازار با یک کیلوگرم کود شیمیایی حیوانی هم تاخت نمی زنن!

بزنیم بیزینس؟سرمایه کو؟سربازی لامصب رو چیکارش کنم؟البته اگه یه پست دولتی به تورم بخوره و یه کم اصول مالش رو بلد باشم می شه امیدوار بود!

از لحاظ دینی هرکس که ازدواج کنه نصف دینش رو کامل کرده.یکی از دوستان که جدی گرفته بود نصف دینش رو کامل کرده و الان تو خدمت سربازیش داره بقیه ی دینش رو هم کامل می کنه.

مهم نیست که فارغ التحصیل یکی از بهترین دانشگاه ها و بهترین رشته ها تو مقطع فوق لیسانس با معدل بالاست.مهم اینه که می گفت:

ای ببالم به مملکتی که غم جوان فوق لیسانسش غم نونه!

البته مدتی واسه تحصیل خارج از کشور بود و زبان انگلیسیش خیلی خوب بود بیشتر بالیدن انگلیسی مد نظرش بود.(To  ball)

خدایا! ۱٪ چیزایی که به واسطه ی اعمال خوبمون قراره تو اون دنیا بهمون بدی همینجا بده.

اعم از شراب خفن و حوری و قصر و جوی شیر و عسل و غیره.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 6:58 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 6:57 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

 
علاوه بر چك ميل، امكانات چك فيميل هم ارائه خواهد شد.

به محض انجام سرقت ادبي، آژير دزدگير اينترنت به صدا درخواهد آمد.

بانك مسكن براي ساخت سايت­هاي نو ساز، وام خواهد پرداخت.

در برخي كشورها، اينترنت مردانه-زنانه شده و از ورود نامحرم به برخي سايتها جلوگيري خواهد شد.

دريافت كليه قبوض و حتي قبض روح، از طريق اينترنت امكان پذير خواهد شد.

براي مقابله با جرائم اينترنتي، امكان رديابي افراد بازديد كننده هر سايت با استفاده از نمونه گيري مجازي خون و دي ان اي امكان پذير خواهد شد

ميزان از حدقه درآمدگي چشم برخي بازديدكننده­ها در هنگام تماشاي صفحات برخي سايتها قابل محاسبه خواهد شد.

اينترنت، كاربراني را كه علائق مشتركي دارند، به هم معرفي كرده و به زوجين براي برگزاري مجالس عروسي، 50 گيگا بايت فضاي رايگان ارائه خواهد داد.

با همكاري پليس راه، امكان جريمه كاربراني كه سرعت اينترنت و دانلودشان بيش از حد مجاز باشد، فراهم خواهد شد.

در ورودي كافي نتها جمله زير نصب خواهد شد: ورود كاربران معتاد (به اينترنت) ممنوع!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 6:56 PM  توسط این نه منم!!!!!  |