تبليغاتX
!!!!!این نه منم!!!!!
این نه منم!!!!!
 
نمایی از یک مدرسه ی دخترانه در ایران …

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 4:8 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
احتمالا علاقه ي شديد به اسرائيل باعث توليد چنين اثري شده !!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 4:3 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

کار گروهی  

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 6:26 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 5:29 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

از همه باحال تر بشكه هان !!

منزل یکی از اهالی روستای دور افتاده و فقیر نشین ...

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 2:52 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

چقدرم به اين تذكر توجه شده  !!‌  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 9:22 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 9:18 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

ميشه به من بگي ساعت چنده !  ماشين حساب بدم خدمتتنون  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 6:4 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
با اين آمبولانس مريضي زنده نخواهد ماند  !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 5:59 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

در راستای اینکه رئیس جمهور اعلام کرده در سی امین سالگرد جمهوری اسلامی، امسال طرح ها و فعالیت های هر سازمان و وزارتخانه باید مضربی از عدد 30 باشد، تا پایان امسال این گونه فعالیت ها برای سازمان های مذکور پیشبینی می شود:

مجلس: تصویب برداشت 30 میلیارد دلار از صندوق ذخیره ارزی توسط دولت!

هیئت دولت: رساندن لایحه بودجه سال 88 به 30 صفحه!

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی: توقیف 30 نشریه و روزنامه!

وزارت مسکن و شهرسازی: ارتقاء مالکیت زمین از 99 سال به 30 سال!

وزارت علوم: افزایش 30 درصدی سهمیه افراد ذکور برای ورود به دانشگاه!

وزارت نفت: 30افزودن انشعاب به لوله های صادرات نفت و گاز!

وزارت ارتباطات: افزایش نرخ پیامک به 30 تومان!

وزارت دفاع: آزمایش موشک شهاب 30!

وزارت راه و ترابری: افشای علت سقوط هواپیمای C130!

شهرداری: ساخت 30 تیزر جدید تلوزیونی!

سازمان میوه و تره بار: خودکفایی در تولید 30ب!

سازمان نظام وظیفه: افزایش مدت خدمت به 30 ماه!

بانک مرکزی: ارائه اسکناس 30 هزار تومانی!

سازمان تربیت بدنی: برکناری 30 رئیس فدراسیون و تعیین 30 رئیس فدراسیون جدید!

شورای نگهبان: تائید صلاحیت 30% واجدین شرایط در هر انتخابات!

خود رئیس جمهور: تلاش برای تصویب 30 امین قطعنامه علیه ایران!

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 6:29 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
ولا واژه خودکشي به معني خود کشتنه. يعني در اين عمل فرد اونقدر خودشو مي‌کشه که ميميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنج‌هاي فراوان يا بالعکس صورت مي‌گيره
به نظر من خودکشي کار چندان جذابي نيست ولي بسيار هيجان انگيزه و به يه بار امتحانش مي‌ارزه. من خودم چند بار امتحانش كردم و با اينکه چند بارش هم مردم ولي همچين بگي نگي بدم نيومد
برخلاف نظر خيليها که مي‌گن خودکشي خيلي راحت و سهله بايد بگم نخيييييييير... اونجوريام نيست. هر کاري قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشي هم جدا از اين مطلب نيست
اول از همه اون کسايي که مي خوان خودکشي کنن رو دسته‌بندي مي‌كنيم
کسي که در عشقش شکست خورده
کسي که ور شکست شده
کسي که قاط زده (مثه من)
کسي که از زندگي خير نديده
کسي که بدجوري روش فشار اومده
کسي که کنجکاوه زودتر جهنمو ببينه
و خلاصه هر کسي که يه جورايي به آخر خط رسيده
افراد بالا، به هرحال مستقيم به جهنم مي‌رن، ولي خدا همشون رو رحمت کنه
شما جزو كداميك از دسته‌هاي بالا هستيد؟
اگه هستيد ادامه مطلب رو بخونيد و گرنه يه دسته جديد براي خودتون ببازيد و بعد بقيه شو بخونيد
حالا فرض مي‌کنيم: طرف تنها مياد توي يه اتاق و در رو قفل مي‌كنه و عزمشو براي خودکش جزم مي‌كنه. به دور برش نگاه مي‌كنه و اين وسايل رو مي‌بينه
طناب
سيخ کباب
کبريت آغشته به بنزين
قرض دياز پام
آمپول هواي تهران
دندون مصنوعي حاج خانمشون
لوله گاز
پاکت نايلون
چاقوي ميوه بري
نخ کاموايي
سوزن لحاف دوزي
تيغ ريش تراشي مصرف شده
مرگ موش
خب... براي شروع بد نيست
ولي نظرتون رو به يه موضوع مهم ولي پيش پا افتاده، جلب مي‌كنم: «تصوير و قيافه و ديسيپلين شما بعد از مردن خيلي مهمه
فرض کنيد درب اتاق شما رو مي‌شکنن و شما رو در حالتي پيدا مي‌کنن که از يه طناب از سقف آويزونيد و داريد مثل پاندول ساعت تاب مي‌خوريد و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ آقاي پتيول از دهنتون آويزونه و صورتتون سياه و ورم کرده و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شيميايي شلوارتون هم خيسه


نه... خودتون جاي تماشاگرا باشين، حالتون بهم نمي‌خوره؟ احساس انزجار بهتون دست نمي‌ده؟
قيافه شما بعد از خودکشي بايد از هميشه معصومانه تر... از هميشه زيباتر و از هميشه دوست داشتني‌تر باشه تا دل همه حسابي بسوزه
با اين حساب، دور حلق آويز کردن... خودسوزي... و خفه‌گي با گاز رو خط بگيريد
يه بنده خدايي از دوستان، خيلي جالب خودکشي کرده که در نوع خودش يه ابتکاره
ايشان، دوتا انگشت شصتش رو فرو کرد توي سوراخاي دماغش و با انگشتاي ديگرش هم دهنشو محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرد تا مرد

فقط بدي کارش اين بود که هيچکس بعد از مرگش انگشتاي شصتشو از توي دماغش بيرون نکشيد... چون به هر حال کار کثيفيه. حالا خودتون قضاوت کنيد. اين خودکشي ترحم کسي رو بر مي انگيزه؟
يا اونايي که روي سرشون نايلون مي‌کشن و دور گردنشون روي نايلون رو با طناب مي‌بندن و يا اونايي که خودشون رو جلوي ماشين ميندازن و له مي‌شن... اينا همشون ديوونه‌ان
خودکشي ايده‌آل خودکشي است که بدون درد، بدون عوارض جانبي، بدون تاثيرات بد و منفي روي صورت و اندام، بدون صدا، بدون کثافتکاري و باشه
ژاپوني‌ها يه جور خودکشي جالب رو ابداع کردن به اين صورت که يه سوزن جوالدوز رو برداشته و از روي سينه فرو مي‌کنن توي قلبشون. البته اين کار يه کم درد داره. يه جورايي حس مي کنيد که توي سينه تون آب جوش داره قل مي‌زنه. ولي حداقل، عوارض ظاهري نداره. ولي بديش اينه که حتما مي‌ميريد
در صورتي که خودکشي وقتي خوبه که شما نميريد

اول خوب فکراتونو بکنين بعد خودتونو بکشيد
يه موضوع مهم توي خودکشي، پشيموني ديرهنگامه. هشتاد و نه درصد کسايي که خودشون رو مي‌کشن، وسط يا آخر کار پشيمون مي‌شن و اين در حاليه که هيچ راهي براي برگشت نيست. يه يارويي براي خودکشي يه تيکه پارچه رو گلوله مي‌کنه و فرو مي‌کنه توي حلقش و با ته گوشکوب ميده بره پايين ولي همون لحظه پشيمون مي‌شه و اين درحاليه که داره خفه مي‌شه... يارو مي‌دوه بيرون و از شدت عجله از روي پله‌هاي آپارتمان پرت مي‌شه پايين و مي‌ميره... و جالب اينکه مرگش به علت ضربه مغزي اعلام شد نه خفگي
نکته مهم ديگه اينه که مدت خود کشي نبايد زياد طولاني باشه
مثلا فرض کنيد در نوع رگ زدن خيلي طول مي‌کشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگي خون روي زمين و لباساتون رو هم در نظر بگيريد
يا استفاده از گاز شهري امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بميريد بلکه خونه و بقيه رو هم بفرستيد روي هوا
پس عاقلانه تر رفتار کنيد
تا حالا به چند نتيجه مهم رسيديم كه سعي كنيد در خودكشي حتما اين نكات را مدنظر قرار دهيد
زمان خودکشي رو درست انتخاب کنيد. (بهترين موقع بعد از ظهر ساعت شش
مبادا بعد از خودکشي از ريخت و قيافه بيفتيد
بهترين لباستونو تنتون کنيد
حتما يه يادداشت بذاريد و علت خودکشي رو شرح بديد و انگشت هم بزنيد
خواهشا زياد کثيف کاري نکنيد
موقع خودکشي لبخند بزنيد تا لبخند روي لبتون باقي بمونه
لطفا چشاتونو باز نذاريد چون خيلي وحشتناکه
يه بسته دستمال کاغذي حتما روي ميزتون باشه
اتاقتونو قبل از خودکشي مرتب کنيد. (پليسا ببينن خوب نيست
رد انگشتتونو همه جا بماليد تا بفهمن خودتون، خودتونو کشتيد
يه جوري خودکشي کنيد که دوباره بشه زنده تون کرد
دليلتون براي خودکشي قانع کننده باشه
براي مسايل عشقي خودکشي کردن کار الاغاست... بلانسبت شما
قبل از خودکشي حتما يه فال حافظ بگيريد
قبل از خودکشي استفاده از ادکلن و دئودرانت و زدن مسواک يادتون نره
بهتره بعد از مرگ... مثلا مرگ... در حالت دراز کش باشي
اگه توي دستتون يه گل سرخ باشه صحنه خيلي رمانتيکتر و رويايي‌تر به نظر مياد و اشک آور تره
در اتاق رو حتما قفل کنيد که جريان هيجان انگيزتر باشه
قبل از خودکشي حتما گريه کنيد . صورتتون اشک آلود باشه
خودتونو براي رفتن به جهنم رفتن آماده کنيد

حالا جديد ترين و راحت ترين روشهاي خودکشي

براي جنس نرينه
«استفاده از جوراب»
تخت خواب رو آماده کنيد
تمام تن و سرتونو ببريد زير پتو
خيلي آروم نوک انگشتاتونو از زير پتو بيرون بياريد و جوراباتونو ببريد زير پتو
هيچ راه نفوذي براي هوا نذاريد
يک ساعت بعد... شما مرديد
خدا رحمتتون کنه

براي جنس مادينه
« سوء استفاده از موش»
تخت خواب رو مرتب کنيد
بريد زير پتو
اتاق حتما کاملا تاريک و ساکت باشه
حالا چشماتونو ببنديد و فرض کنيد يه موش خوشگل داره روي تنتون راه ميره
خواهش مي‌کنم جيغ نزنيد و بدون سر و صدا از وحشت زياد بميريد
مرسي
توي جهنم مي‌بينمتون
يه جور خودکشي که بيشتر بين شکمو‌ها رواج داره استفاده از خوراکي براي مردنه. اين نوع خودکشي خيلي حال داره چون حداقل گشنه نميميري! و خوبي مهم ترش اينه که به سر منزل مقصود هم نمي‌رسي و معمولا زنده مي‌موني. نمونه‌اش اينكه: يه بنده خدايي که با سي‌تا قرص ديازپام خودکشي کرد و دور و بري‌ها به هواي اينکه مرده خاکش كردند و يارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد وديد: اي دل غافل... همه جا سياهه و يه موش هم داره انگشت پاشو مي‌جوه. زنده بگوري خداييش وحشتناکه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 10:57 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 9:27 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 9:24 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

من كه دقيقا متوجه نشدم !!! كه اين شركت در چه زمينه اي فعاليت مي كند !!‌؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 9:23 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

آخر داستان مرد هزار چهره لو رفت ؛در قسمت آخر آقاي شصت چي ماشينشو تحويل ميگيره ؛ توي راه برگشت به شيراز با ماشين رئيس جمهور تصادف ميکنه ؛ رئيس جمهور ميميره ؛ شصت چي اشتباهي ميشه احمدي نژاد ؛ الان دو ساله رئيس جمهوره و هر کاري ميکنه ميگه به به ؛به به

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 9:19 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

*آخرین باری که «نوانکو کانو» پیراهن آرسنال را پوشید کی بود؟ آنچه مسلم است، اینست که هواداران توپچی ها خاطره حضور مهاجم نیجریه ای در لندن را از یاد برده اند، اما «پیمان یوسفی» در بازی آرسنال و واتفورد، 40 دقیقه «ادبایور» را «کانو» خطاب کرد و وقتی او را در جریان تماس های تلفنی مردم قرار دادند، گفت: واقعا عذر می خوام اسم این آقا «ادبایور» است «کانو» دیگر در آرسنال بازی نمی کند!

*در جریان بازی سپاهان و ذوب آهن در جام حذفی از یکی از داوران قدیمی کشور به نام «عرب براقی» تقدیر شد. پس از سوت پایان بازی «عباس بهروان» دوان دوان خودش را به او رساند و گفت: بینندگان عزیز در خدمت زنده یاد «عرب براقی» هستیم!

*دقایق پایانی بازی برزیل و هلند در مرحله نهایی جام جهانی سال 1998 بود . داور به نشانه خطا سوت زد و «بهرام شفیع» گفت: و این هم سوت پایان بازی! برزیلی ها ضربه خطا را زدند و گزارشگر به امید اینکه داور خیلی زود خاتمه بازی را اعلام می کند سکوت کرد. یک دقیقه هم گذشت اما داور سوت نزد، شفیع هم بدون آنکه خم به ابرو بیاورد سکوت را شکست و گفت: حالا رونالدو صاحب توپ میشه...!

* اسکندر کوتی» تهیه کننده برنامه ای بود به نام «جنگ فوتبال اروپا.» اینکه او در این برنامه به جای پیر و جوان و بزرگ و کوچک بحث می کرد به جای خود، اما حکایت بررسی بازی های لیگ هلند توسط او را هرگز نمی توان فراموش کرد. در جدول رده بندی اکثر تیم ها به صورت مخفف و با سه حرف اختصاری مشخص می شدند، اما این مجری تیم آیندهوون یا PSV را تیم «پی اس وی» و آژاکس یا Ajx را «ای جی ایکس» معرفی کرد!

*در جام جهانی 1990 تیم ملی ایتالیا گلزنی به نام «سالواتوره اسکیلاچی» رو کرد. در جریان برگزاری مسابقات هر کدام از گزارشگران به شیوه متفاوتی نام او را تلفظ می کردند. در یکی از بازی ها وقتی او دروازه حریف را باز کرد، بهرام شفیع گفت: «حالا اسکیلاچی، اسکلاچی، اشیلاچی، شیلاچی یا هر اسم دیگه ای داره من نمیدونم! به هر حال گل خودش را زد.»

* در یکی از بازی های تیم مراکش در جام جهانی 98 نام بازیکن این تیم به همراه پرچم قرمز رنگ مراکش روی صفحه تلویزیون حک شد. بهرام شفیع با هیجان فریاد زد: «بله، نفهمیدیم چی شد اما در هر صورت داور بازیکن مراکش را اخراج کرد و حالا این تیم باید ده نفره به بازی ادامه بده.»

* در روزهایی که دانمارک تا مراحل پایانی جام ملت های 1992 پیش رفته بود و علاقمندان فوتبال نام بازیکنان نه چندان مطرح این تیم را از هم میپرسیدند، بهرام شفیع یکی دیگر از شاهکارهایش را رو کرد. مربی دانمارک دست به تعویض زد و کارگردان تلویزیونی نام بازیکن تازه وارد و بازیکن تعویضی را به همراه عبارت DENMARK روی انتن فرستاد شفیع اسم بازیکنی که به سمت نیمکت ذخیره ها حرکت میکرد را درست تلفظ کرد اما...(( و به جای او دن مارک وارد زمین میشه!))

*در جریان یکی از بازی های پرسپولیس در فصل گذشته که پس از افطار برگزار می شد، مجید خدایی، کشتی گیر ملی پوش ایرانی در میان تماشاگران حاضر شده بود. وقتی تلویزیون چهره او را به تصویر کشید عادل فردوسی پور گفت: این هم مجید خدایی کشتی گیر تیم ملی فوتبال ایران! 

*عباس بهروان در حین گزارش استقلال و سپاهان در تورنمنت نقش جهان اصفهان: «همان طوری که مشاهده می کنید شرایط جوی اصلا مناسب نیست. وزش باران و بارش باد امکان برگزاری یک بازی زیبا را از بین برده! 

 * بازی نیمه نهایی جام جهانی 94 بین برزیل و سوئد برگزار می شد و باز هم «عباس بهروان» پشت میز گزارش نشسته بود. در دقیقه 9 ضربه مازینهو به تور کناری دروازه اصابت کرد و به اوت رفت: «توی دروازه، توی دروازه، این گل می تونه نوید یک بازی پرگل و زیبا رو بده، برزیل یک سوئد صفر» البته پانزده دقیقه بعد جهانگیر کوثری که به عنوان کارشناس در استودیو حضور داشت گفت: «البته مثل اینکه آن توپ گل نشده بود. ضمن عذرخواهی از بینندگان عزیز بازی کماکان صفر بر صفر دنبال میشه.»

*اسکندر کوتی در حال گزارش بازی غیرزنده تیم ملی اتریش و یک تیم دیگر بود. بالای صفحه تلویزیون در محل مربوط به درج نام تیم ها و نتیجه بازی نام لاتین اتریش(Austria)درج شده بود و جناب گزارشگر این تیم را استرالیا خطاب می کرد. کار به جایی رسید که پس از پایان پخش این بازی ضبط شده مجری شبکه سه با اشاره به تماس های پر تعداد مردمی ضمن عذرخواهی، اشتباه گزارشگر را تصحیح کرد.

*چلسی گل زد و جواد خیابانی در لابه لای فریادهایش گفت: «بدون شک الان مردم شهر چلسی خیلی خوشحال هستند»! او بعدها این واقعیت را که در کل بریتانیا شهری تحت عنوان چلسی وجود ندارد پذیرفت. اما به عنوان آخرین دفاعیه اش مدعی شد چلسی نام محله ای در لندن و منظور گزارشگر هم اشاره به آن محله بوده است. مثل این می ماند که گزارشگر بعد از گل استقلال بگوید: الان اهالی میدان استقلال سر از پا نمی شناسند.

* کریم باقری» بازیکن «آرمینا بیله فلد» پشت یک ضربه ایستگاهی از فاصله  30 -40 متری ایستاد و مزدک میرزایی که دو مانیتور را پیش روی خود داشت برای نواخته شدن ضربه لحظه شماری میکرد. یکی از مانیتورها مربوط به پخش مستقیم و بدون تاخیر بود و دیگری با حدود 10 - 15 ثانیه تاخیر تصاویر مربوط به شبکه سه را روی آنتن می فرستاد. کریم در مانیتور شماره یک ضربه را زد و گزارشگر با هیجان بسیار زیاد شوت او را استثنایی لقب داد. تماشاگر تلویزیونی اما هنوز باقری را در حالی که دست به کمر زده بود و دیوار دفاعی حریف را برانداز می کرد می دید. عکس العمل مزدک خیلی جالب بود: البته این ضربه لحظاتی بعد زده شد!

* دوستان نزدیک هنوز او را «پولی اوف» صدا می زنند. داستان از این قرار است که ایشان پیش از آنکه این واژه off Play سرزبان ها بیافتد لغت فارسی آن را در جایی خوانده بود و در جریان یکی از گزارش هایش گفت: اگر همین نتیجه حفظ شود سرنوشت در بازی پولی اوف مشخص خواهد شد!

* این یکی فوتبالی نیست اما جالبه. «یدا... اعتصامی» در جریان گزارش مستقیم یکی از جدال های داخلی در حالی که از نمایش پسر یکی از کشتی گیران قدیمی به وجد آمده بود تصمیم گرفت احساسش را در قالب یک بیت شعر بیان کند: پسر کو ندارد نشان از پدر/ نشاید که نامش نهند آدمی! البته بسیاری از کارشناسان ادبیات معتقدند قدیم ها مصراع دوم این بیت «تو بیگانه خوانش نخوانش پسر» بوده.

* بازی پرسپولیس و تراکتورسازی بود. تابلوی تعویض بالا رفت و «غلامحسین دین محمدی» قصد داشت برای تراکتور وارد زمین شود. اما «جواد خیابانی» ناگهان تمام تماشاگران تلویزیونی را در جای خود میخکوب کرد: حالا غلامحسین دین محمدی برادر بزرگ تر رسول خطیبی وارد زمین میشه! او بعدها مدعی شد نسبت خانوادگی حسین و رسول خطیبی و سیروس و غلامحسین دین محمدی را قاطی کرده.

* تمام دنیا مهاجم یوگسلاو تیم آیندهوون را «ماتیو کژمان» صدا می زنند اما از آنجایی که «جنگ فوتبال اروپا» قوانین خاص خودش را دارد و املای لاتین او Kazmen بود، «اسکندر کوتی» در عرض یک دقیقه هشت بار گفت: ماتیو کازمن. آن روزها کاظمیان هنوز معروف نشده بود و گرنه می شد احتمال داد که این دو بازیکن را با هم اشتباه گرفته اند.

* و دفتر داستان های شیرین گاف ها یا به عبارتی دیگر سوتی های گزارشگران را با خاطره ای از گزارش «غلامعلی پیر ایرانی» در زمان برگزاری مسابقات دسته فوق سنگین وزنه برداری بازی های آسیایی دوحه می بندیم: حالا،حسین رضا زاده وزنه 205 کیلومتری را بالای سر می برد! البته این آخری از رادیو انتخاب شده است

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 11:28 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
از دزديش كه بگذريم - يك قدم تا مرگ فاصله داره !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 10:49 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

مردي مي‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از
روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را
ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايه‌گذاري كنم و حتي
مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اين ها
كه مي‌گويي كه چيز بدي نيست! مرد گفت: ولي حالا حس مي‌كنم كه ديگر اين زن در
شان من نيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 2:48 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 10:24 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

فتوشاپ در خدمت روزنامه !  علي دايي بدون كروات در روزنامه ي خراسان و علي دايي با كروات در روزنامه ي قدس

براي ديدن سايز واقعي عكس لطفا روي آن كليك كنيد

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 10:22 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

عكس منتخب ورزشي

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 9:9 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 10:24 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
 
يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار
مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي! چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار
مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي !
بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره
خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه ...
مهموندارو صدا ميکنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن
يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟
خرسه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي
اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که
بندازنش بيرون خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه
کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه
مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 10:51 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

اگر دلی را از شکستن باز دارم, بیهوده زنده نخواهم بود, اگر درد کسی را تسکین دهم یا مرهمی بر زخمی نهم, یا سینه سرخی بی رمق را به آشیانه برسانم, بیهوده زنده نخواهم بود.

هميشه كه قرار نيست فقط خاطره باشه... اينو بخونيد:

نياز
لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند.
زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .»
جان گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست.
- « ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر . » !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت.
خواربارفروش باورش نميشد.
مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازهدار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفهها برابر شدند.
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است.
كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود :
« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن »
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 8:21 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

در زندگی تو بالاخره لحظه ای هست که در آن لحظه امیدت از همه چیز و همه کس قطع می شود. لحظه ای که خودت را ناتوان ترین موجود هستی می بینی. لحظه ای که دیگر از دست هیچ کس و هیچ چیز کاری برای تو بر نمی آید. لحظه ای که هیچ کاری نمی توانی بکنی جز آنکه فقط منتظر باشی ببینی چه خواهد شد.


در آن لحظه هست که ناگهان درهای قلبت باز می شوند. چشمانت را می بندی و ....توصیف آن لحظه ممکن نیست. فقط باید خودت تجربه اش کنی. لحظه خیلی سختی است، اما باشکوه. چرا که در آن لحظه هست که برای اولین بار با تمام وجودت او را می بینی. خدایت را. خود خودش را.


آن روز می گذرد و او تو را به زندگی عادیت برمی گرداند. اما پس از آن چه می شود؟؟

اگر می خواهی بدانی حتما این آیات را بخوان:

سوره یونس آیات ۲۲ و ۲۳



بعضی وقتها زندگی برات سخت می شه. همه چیز به تو فشار می یاره. بعضی وقتها احساس می کنی هیچ چیز در زندگیت معنا نداره. همیشه توی زندگیت چیزی یا کسی هست که برای رسیدن بهش خیلی تلاش می کنی، همه آرزویت رسیدن به اونه. و بالاخره وقتی بهش می رسی، زمانی که در اوج شادی هستی، یک دفعه دلت می گیره، انگار نمی تونی از چیزی که برای رسیدن بهش این همه تلاش کردی لذت ببری.


بعضی وقتها به هر دری می زنی بسته میشه. دست به هر کاری که می زنی گرهی توش می افته. کسانی همه محبتت رو به پاشون ریختی یک دفعه دلت رو می شکنن. انگار که همه دنیا با تو سر ناسازگاری دارند. اما بعضی وقتها هم می بینی توی دنیا همه چیز داری ، ولی هیچ کدومشون تو رو ارضا نمی کنن.


بعضی وقتها حس می کنی همه برات غریبه شدن. نزدیکترین کسانی که خیلی دوستشون داری، فرسنگها از تو دورند.
شاید در این لحظات سرتو رو به آسمون بگیری و توی دلت فقط بگی: چرا؟؟


شاید توی اون لحظه اگه خوب گوش کنی این صدا رو بشنوی:

و من أعرض عن ذکری فإنّ له معیشة ضنکاً. (طه/۱۲۴)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 8:18 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

قورباغه سه آرزو بيشتر نداشت: يك باد، دو باران، سه كرم هاي چاق و چله.

و بركه آرام در انتظار شنيدن آرزوها خميازه مي كشيد. قورباغه يك سنگ

انداخت در خواب بركه.

"آرزو مي كنم باد بوزد شديد"

بادي وزيد شديد...

صداي ووره اش پيچيد در گوش هاي آب گرفته قورباغه.

قورباغه وحشت كرد و پشت بندش تعجب!

چه زود آرزوي اول برآورده شد.

قورباغه سنگ دوم را به آب انداخت "آرزو مي كنم باران ببارد مثل چي"

ناگهان آسمان باران باريد مثل چي! قورباغه ناباورانه پشتك زد و بادي به غبغب

انداخت: "پس حقيقت دارد كه اين بركه معجزه مي كند"

قورباغه با سنگ سوم آرزوي سوم را بر زبان آورد:

"كرم هاي چاق وچله از سوراخ هايشان بخزند بيرون"

ناگهان قورباغه غيب شد Shocked

مار خوش خط و خالي در يك چشم برهم زدن قورباغه را بلعيد و رفت پي كارش!

قورباغه خبر نداشت هر كس آرزويي دارد و ته بركه پر از سنگ است. سنگ

هاي آرزو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 8:14 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 1:19 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

یکی از عظیم ترین اسرار عشق و محبت این است که بیاموزید: چگونه آرمان ها و اندیشه های ناهماهنگ را از ذهن خود بزدائید و همواره آرزوهایی کنید که صادقانه می خواهید نه آن چرا که فکر می کنید شاید بتوان بدست آورید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 12:55 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 12:44 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

حدود چند ماه قبل CIA شروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد.
این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود؛ به طوریکه تست های بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنکه تصمیم به شرکت کردن در دوره ها بگیرند، چک شد.
پس از برسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تست های لازم، دو مرد و یک زن از میان تمام شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدند.
در روز تست نهایی تنها یک نفر از میان آنها باید برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر، مأمور CIA یکی از شرکت کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالیکه اسلحه ای را به او می داد گفت:
"ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرایطی اطاعت می کنی، وارد این اتاق شو و همسرت را که بر روی صندلی نشسته است بکش!"
مرد نگاهی وحشت زده به او کرد و گفت: "حتماً شوخی می کنید، من هرگز نمی توانم به همسرم شلیک کنم."
مأمور CIA نگاهی کرد و گفت: " مسلماً شما فرد مناسبی برای این کار نیستید."
بنابراین آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالیکه اسحه ای را به او می دادند گفتند:
"ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. همسرت درون اتاق نشسته است، این اسلحه را بگیر و او بکش."
مرد دوم کمی بهت زده به آنها نگاه کرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. برای مدتی همه جا سکوت برقرار شد و پس از 5 دقیقه او با چشمانی اشک آلود از اتاق خارج شد و گفت:
"من سعی کردم به او شلیک کنم، اما نتوانستم ماشه را بکشم و به همسرم شلیک کنم. حدس می زنم که من فرد مناسبی برای این کار نباشم."
کارمند CIA پاسخ داد: "نه! همسرت را بردار و به خانه برو."
حالا تنها خانم شرکت کننده باقی مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:
"ما باید مطمئن باشیم که تو تمام دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. این تست نهایی است. داخل اتاق همسرت بر روی صندلی نشسته است . این اسلحه را بگیر و او را بکش."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. قبل از آنکه در اتاق بسته شود آنها صدای شلیک 12 گلوله را یکی پس از دیگری شنیدند. بعد از آن سر و صدای وحشتناکی در اتاق راه افتاد، آنها صدای جیغ، کوبیده شدن به در و دیوار و... را شنیدند.
این سر و صداها برای چند دقیقه ای ادامه داشت. سپس همه جا ساکت شد و در اتاق خیلی آهسته باز شد؛ آنها خانم مورد نظر را که کنار در ایستاده بود دیدند.
او در حالیکه عرق را از پیشانی اش پاک می کرد گفت:
"شما باید می گفتید که گلوله ها مشقی است. مجبور شدم مرتیکه را آنقدر با صندلی بزنم تا بمیرد!!!"

نتیجه گیری بدبینانه: زن ها موجودات خطرناک و بی رحمی هستند.
نتیجه گیری خوشبینانه: زن ها همیشه کاری را که به آنها محوّل می شود، درست و کامل انجام می دهند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 12:41 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
                       

راز های شگفت انگيز از زندگي انیشتين


هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن، كه شما هيچ گاه آنان را نمي دانستيد. بله،همگي ما مي دانيم كه انيشتن اين فرمول[e=mc2] را كشف كرد. اما واقعيت آن است كه چيز هاي كمي در مورد زندگي خصوصي اش مي دانيم،خودتان را بااين هشت مورد،شگفت زده كنيد!

1-او با سر بزرگ متولد شد
وقتي انيشتن به دنيا آمد او خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي كه مادر وي تصور مي كرد، فرزندش ناقص است،اما بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه هاي طبيعي بازگشت.

2-حافظه اش به خوبي آنچه تصور مي شود، نبود
مطمئنا انيشتن مي توانسته كتابهاي مملو از فرمول و قوانين را حفظ كند،اما براي به ياد آوري چيز هاي معمولي واقعا حافظه ضعيفي داشته است. او يكي از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزيزان بود و عذر و بهانه اش براي اين فراموشكاري، مختص دانستن آن [تولد ]براي بچه هاي كوچك بود.

3-او ازداستانهاي علمي-تخيلي متنفر بود
انيشتن از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا كه احساس مي كرد ،آنها باعث تغيير درك عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلي از چيز هايي كه حقيقتا نمي توانند اتفاق بيفتند ميدهد.
به بيان او “من هرگزدر مورد آينده فكر نمي كنم،زيراكه آن به زودي مي آيد. به اين دليل او احساس مي كرد كساني كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينند بايد تجربه هايشان را براي خود نگه دارند.

4-او در آزمون ورودي دانشگاه اش رد شد
درسال 1895 در سن 17 سالگي،انيشتن كه قطعا يكي از بزرگترين نوابغي است،كه تا كنون متولد شده،در آزمون ورودي دانشگاه فدرال پلي تكنيك سوييس رد شد.
در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولي در بخش هاي باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافي رد شد.وقتي كه بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بي نهايت كسل كننده بودند، و او تمايلي براي پاسخ دادن به اين سوالات را در خود احساس نمي كرد.

5-علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت
انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمي شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روي پوشش] چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟

6-او فقط يكبار رانندگي كرد
انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت.
انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد.
يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد.
او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.
در اين حين راننده باهوش گفت “سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد”سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.

7-الهام گر او يك قطب نما بود
انيشتن در سنين نوجواني يك قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت كرده بود.
وقتي كه او طرز كار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام اين كار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درك كند.

8-راز نهفته در نبوغ او
بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد.
اما اينكار بصورت غير قانوني انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروي تكه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود كه مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار كمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، كه اين مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را بايكديگر فراهم مي سازد.
علاوه بر اينها مغز او داراي تراكم و چگالي زيادي بوده است و همينطور قطعه آهيانه پاييني داراي توانايي همكاري بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است..
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 12:29 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

از شما میپرسم :

آیا امیدوار بودن یک احمق بیشتر قابل قبول است یا نا امیدی یک آگاه ؟

آیا خوشبختی که زاییده بی شعوری است ارزش بیشتری دارد یا بدبختی ناشی از شعور ؟

خوشبختی فرزند نامشروع حماقت است همه کسانی که دنبال خوشبختی هستند تلاشی در بیرون از خود نکنند

 اگر بتوانید نفهمید میتوانید خوشبخت باشید .

آگاهی اگرچه رنج و بدبختی و ناکامی می آورد , طلیعه روشنایی و طلیعه نجات بشریت است از جهلی که خوشبختی می آورد هیچ چیز ساخته نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 12:26 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 مردی برای خرید طوطی وارد یک پرنده فروشی شد.فروشنده به سه طوطی مشابه که روی شاخه ای نشسته بودند اشاره کرد وگفت:طوطی سمت چپی 500 دلار می ارزد.مرد پرسید:چرا آن قدر گران است؟فروشنده پاسخ داد:خوب،این طوطی می تواند با رایانه کار کند.مرد در مورد طوطی دوم پرسید وفروشنده توضیح دادکه قیمت این یکی 1000دلار است چون او همه  کار هایی را که آن یکی بلد است می تواند انجام دهد به علاوه این که می تواند در اینترنت سرچ کند.مرد با ترس ولرز در مورد طوطی سوم سوال کرد ومتوجه شد که 2000 دلار می ارزد،شگفت زده پرسید:این یکی چه کاری بلد است؟فروشنده گفت:اگر بخواهم صادقانه  جواب بدهم باید بگویم  که من هیچ وقت ندیدم او کاری بکند،ولی آن دو طوطی دیگر او را رئیس خطاب می کنند!

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 9:18 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

تو اين زمونه ديگه گربه هم دنبال شغل مناسب مي گرده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 8:49 AM  توسط این نه منم!!!!!  |