تبليغاتX
!!!!!این نه منم!!!!!
این نه منم!!!!!

لاک پشت و دو مرغابي(1)

لاک پشت و دو مرغابي در بيشه اي دوست شدند.زمان پرواز مرغابي ها رسيد.لاک پشت غمگين شد.از مرغابي ها خواست تا او را با خود ببرند.آن قدر زاري کرد تا چاره کردند که دو مرغابي دو سر چوبي را به منقار بگيرند و وسط آن را لاک پشت به دهان گرفت و پرواز کردند.در بين راه از روي دهي مي گذشتند. مردم انها را با تعجب نگاه کردند.
لاک پشت دهان باز کرد و گفت : " چه جمعيتي! " از چوب جدا شد و با سرعت به طرف زمين سقوط کرد.با خود گفت:" اشتباه کردم.هر طوري شده بايد جبران کنم".
بعد گفت : " بايد تا آخرين نفس تلاشم را بکنم ". بعد گفت: " خواستن توانستن است ". بعد گفت : " درنا اميدي بسي اميد است"
بعد گفت : "  پايان شب سيه سفيد است "

 و بعد تکه تکه شد...

 

لاک پشت و دو مرغابي ( 2)
دو مرغابي و لاک پشتي رفيق بودند.هنگام مهاجرت مرغابي ها رسيد.اما نمي توانستند از رفيقشان جدا شوند.لاک پشت غمگين بود.تصميم گرفتند مرغابي ها دو سر چوبي و لاک پشت هم وسط آن را به دهان بگيرند.تا اين طور با هم مهاجرت کنند و به محل ديگري بروند ، اما چون تجربه ي دو مرغابي و لاک پشت قبلي را داشتند لاک پشت مدت ها تمرين کرد و لام از کام باز نکرد تا عادتش شد و بالاخره پرواز کردند. طي پرواز لاک پشت چشمهايش را محکم بسته بود.فقط در فکراين بود که با دهان هر چه بيشتر چوب را فشار دهد تا مبادا دهانش باز شود.همين طور با دهان بيشتر فشار مي داد و ازاين عزمي که جزم کرده بود در دل خوشحال بود که... چوب از وسط شکست و لاک پشت که عزمش را جزم کرده بود که دهانش را باز نکند در تمام مدتي که به زمين سقوط مي کرد دهان باز نکرد و حتي وقتي هم به زمين خورد " آخ" نگفت...


لاک پشت و دو مرغابي ( قسمت آخر)
 
دو مرغابي در مسير مهاجرت در برکه اي فرود آمدند و در همان جا با لاک پشت دوستي صميمانه اي پيدا کردند.اما  وقتي مي خواستند به مهاجرت خود ادامه بدهند تازه  متوجه شدند چه قدر به هم علاقه دارند. حس کردند نمي توانند از هم  جدا باشند.تدبيري کردند.دو مرغابي دو سر تکه چوبي را به دهان گرفتند و لاک پشت ميانه چوب را به دهان گرفت.
پرواز کرند و به محل خوش آب و هوايي رفتند.يک هفته نگذشت که لاک پشت هواي موطن اصلي خود را کرد.دل گير شد گريه کرد و در اخر ، کار به آن جا کشيد که به مرغابي ها گفت : " شما مرا به اينجا آورديد.خود شما هم بايد برگردانيد".
مرغابي ها هم که نمي خواستند در چنان فصلي لاک پشت را برگردانند اختلافشان با لاک پشت بالا گرفت نا به قطع رابطه کشيد.در نهايت يک روز که لاک پشت از خواب بيدار شد ديگر مرغابي ها را نديد.او مدت ها در محل جديد تنها و با غصه زندگي کرد تا بالاخره يک روز طاقتش تمام شد و به راه افتاد.
از آن روز پنج ماه ميگذرد و اگر لاک پشت همين طور پشتکار داشته باشد دوازده سال ديگر به موطنش مي رسد.از لاک پشت درباره پروازش با مرغابي ها مي پرسند، مي گويد : " کاش از آن بالا به پايين افتاده بودم و به جاي ديگري نمي رفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 12:25 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

کلنگ از آسمان افتاد نشکست

 

وگر  نه   تو  کجا  بی  وفایی

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 5:35 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 5:16 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

تغییر اخبار گویان صدا و سیما از سال ۱۹۷۸ تا سال ۱۹۹۸ ....

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 5:7 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

دلم هرزه شده ...

هر دم به سویی ...

هر لحظه می لرزد ...

به دیدن تارِ مویی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 9:42 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی مستقیم

شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه : " اون پسر ثروتمندیه ، باهاش ازدواج کن" ، به این می گن تبلیغات

 شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین ، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی تلفنی

شما در یک مهمانی ، ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 5:50 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

تلاشی سخت چه زود٬دیر می شود!!!

با تلاش هر کاری شدنی است.

متفاوت باش اما بی تفاوت نه....!!!

انسان همان است که خود باور می کند!

مهم نیست اگر زمین بخورید٬ مهم دوباره برخاستن است.

معاشرت بر دانایی می افزاید ولی تنهایی مکتب نبوغ است!!!

تنها كساني مي توانند از ته دل بخندند كه از ته دل گريسته باشند .

اگه اونقدر بزرگ بشي كه بفهمي از هيچ كسي بزرگتر نيستي ، بردي ...

به مشکلهایتان بخندید تا همیشه موضوعی برای خندیدن داشته باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 5:45 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

سرعت گیر جدید

سرعت گیر جدید

سرعت گیر جدید

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 10:38 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

[sdf.jpg] 
+ نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت 6:7 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت 10:8 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

پيتزاي ايرانينام پيتزا با نام ايتاليا و شهر ناپل گره خورده است. اما اين غذاي پرطرف‌دار راه درازي را پيموده است تا به يك غذاي جهاني تبديل شود. سربازان داريوش بزرگ(486-521 پيش از ميلاد) نوعي نان پهن را روي سپرهاي خود مي‌پختند و روي آن را با پنير و خرما مي‌پوشاندند. يوناني‌ها پختن چنين نان‌هايي را از ايرانيان آموختند. اين نان از يونان به روم رفت و در جنوب ايتاليا معمول شد.

300 سال پيش از ميلاد، يك تاريخ نگار رومي به نام Marcus Porcius Cato در كتاب تاريخ خود نوشت:" گردي پهني از خمير كه با روغن زيتون، سبزي و عسل پوشيده شده و روي سنگ پخته مي‌شود" اين نشان مي‌دهد كه رومي‌ها به پيتزا علاقه‌ داشته‌اند و آن را با فرهنگ غذايي خود سازگار كرده‌ بودند؛ چرا كه روغن زيتون در روم بسيار معمول بود.

پيتزا از روم به جنوب ايتاليا راه يافت، اما تا مدت‌ها آن را غذاي فقيران مي‌ناميد‌ند. تا اين كه در سال 1889 يك آشپز درباري به نام رافايل اسپوزيتو(Raffaele Esposito)، پنير و گوجه‌فرنگي را در تركيب پيتزا وارد كرد، ملكه مارگريتا بسيار خوشش آمد وآرام آرام همه‌ي مردم به خورد چنين پيتزايي روي آوردند. به اين ترتيب، پيتزاي مارگريتا به مشهورترين پيتزاي ايتاليايي تبديل شد؛ پيتزايي كه به خاطر داشتن پنير، به پيتزاي ايراني شباهت بيش‌تر دارد.

A slice of history.(history of pizza). by Goodman, Susan E. National Geographic

+ نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت 10:7 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
Migrant Mother, c.1936 Art Print by Dorothea Lange
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 4:12 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

" اگر چیزی را می خواهی، آن را ببخش"  احمقانه به نظر می رسد. این طور نیست؟

اما حقیقت این است که برای بیشتر بدست آوردن هر چیز باید بخشی از آن را ببخشیم. کشاورزی که دانه های بیشتر می خواهد باید بخشی از دانه های خود را به زمین ببخشد. وقتی لبخند کسی را می خواهید باید لبخند خود را ارزانی کنید. اگر عشق می خواهید باید عشق بورزید. اگر کمک دیگران را می خواهید باید به آنها کمک کنید. اگر می خواهید مشت بخورید باید به کسی مشت بزنید و اگر می خواهید مردم به شما پول بدهند ، بخشی از پولتان را به دیگران بدهید.

در این باره فکر کنید : اگر وابستگی باعث تعویق رویدادهای خوب در زندگی می شود عکس این مطلب هم درباره عدم وابستگی مصداق پیدا می کند و عدم وابستگی یعنی اینکه بخشی از آن چیزهایی که برای مان ارزش دارند ببخشیم. مطمئن باشید هرچه را که ببخشید به سوی شما باز می گردد.

بعضی ها به من می گویند "من تمام زندگی ام را داده ام و در ازایش هیچ چیز به دست نیاورده ام" من تصور نمی کنم که اینگونه افراد چیزی را بخشیده باشند ، آنها معامله کرده اند و این خیلی فرق دارد.

تکلیف ثروتمندان خسیس پیری که هرگز چیزی به کسی نبخشیده اند چیست؟

تا به حال چند بار داستان هایی مثل این شنیده اید: " پیرمرد خسیس دله دزدی که با نان خالی زندگی می کرد در حالی از دنیا رفت که یک میلیون دلار زیر تخت خوابش جاسازی کرده بود " . حال این سوال مطرح می شود که " اگر برای بدست آوردن پول ،بخشش لازم است ، این پیرمرد چگونه بدون بخشیدن به ثروت رسیده است؟ "

مسئله اینجاست که موجودی حساب بانکی هیچ کسی معیار وفور و فراوانی زندگی اش نیست . وفور و فراوانی آن چیزی هست که در جریان زندگی به گردش می افتد. سعادت و خوشبختی ، جریان ابدی "بخشیدن و بدست آوردن" است. اگر در بانکهای سوئیس ، سپرده هنگفتی داشته باشید ولی از آن استفاده نکنید این سرمایه هرگز شما را ثروتمند نمی کند . از نظر قانونی این سرمایه از آن شماست اما واقعیت این است که شما چیزی در ازای آن دریافت نمی کنید و این پول درست مانند پولی که متعلق به دیگری است دردی از شما دوا نمی کند . پس قانون "بخشیدن و بدست آوردن" حتی در اینجا هم صادق است.

خلاصه کلام

راه و رسم بخشیدن ، بخشش بدون چشمداشت است . اگر در ازای آنچه که می بخشید توقعی داشته باشید در واقع وابسته به آن پاداش هستید و هنگامی که وابسته باشید اتفاق خاصی روی نمی دهد. آیا باید از دارایی و ثروت های مادی خود لذت ببریم؟ قطعاْ!! اما اول اطمینان پیدا کنید که شما مالک آن هستید و نه بالعکس .

برگرفته از کتاب : آخرین راز شاد زیستن

                                                                                                اثر : اندرو متیوس

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 4:8 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

زندگی 4 شهر است که همه نمی توانند از این شهرها بگذرند.اما کسانی که همه ی این

شهرها را می بینند خوشبخت ترین انسان ها هستند.

اول . شهر کودکی :

محدوده ی این شهر کم است و تنوع زیادی ندارد. در آنجا همیشه بهار است و خورشید

 در آسمان. و تنها وقتی هوا ابری می شود که دل یکی از مردمان این شهر بگیرد.

مردمان این شهر خوبی و زیبایی می کارند و مهر و دوستی درو می کنند.

 صنعت این شهر ناز و کرشمه است و واحد پول آن ماچ و بوسه.

 از کوههای معروف آن رشته کوه لج است که ازمرز این شهر هم فرا تر می رود. از

 جاهای دیدنی آن می توان محله ی  خنده را نام برد و دریای معروف آن خوش قلبی

است.

 

دوم. شهر نوجوانی :

بزرگتر از شهر اول است و تنوع زیادی دارد. در این شهر همیشه تابستان است. از

خصوصیات مردمان این شهر هیجان است. هیجان برای یاد گرفتن چیزهای جدید.

 مردم دودلی می کارند و اطمینان درو می کنند.صنعت این شهر استقلال و واحد پول

آن آزادی است. از کوههای این شهر کوه غرور است که از لج و کینه درست شده

است.  از دریاهای معروف آن دریای بخشندگی است که وسعت زیادی دارد و از

مناطق دیدنی هم می توان دشت دوستی را نام برد که از تا آخرین شهر زندگی ادامه

 دارد.

 

سوم. شهر جوانی :

این شهر به قدری بزرگ است که نمی توان انتهایی برای آن در نظر گرفت. اما این

شهر۴  فصل آب و هوایی دارد.مردمان این شهر بیشتر دوستانی هستند که از

 شهر نوجوانی مهاجرت کرده اند تا بتوانند در جای بهتر زندگی کنند.

خصوصیت مردم این شهر استقلال است و تلاش بسیار برای رسیدن به آن.

آنها سخت در مزرعه ها مشغول کارند. عشقمی کارند و فرزند برداشت می کنند.

 در این شهر هر زوجی سعی دارد مزرعه ای داشته باشد و در آن کار کند تا محصول

 بهتری به دست آورد.  صنعت این شهر ازدواج و واحدپول آن عشق است.

کوه بلند و استوار آن خانواده  و رود معروف آن سرعت نام دارد. و

جای دیدنی آن همه ی مزرعه های مردم این شهر است.

 

چهارم. شهر پیری :

شهر زیاد وسیعی نیست و دو فصل پاییز و زمستان دارد. مردم این شهر بیشتر با

خاطرات خود بازی می کنند. مردم این شهر همیشه از بذر هایی که در

 شهر های گذشته ی خود کاشته اند استفاده می کنند. صنعت آن خاطره و واحد پول آن

 مهر و محبت است. کوهمعروفی ندارد اما دریای معروفی دارد که وسعت آن بسیار

زیاد است و تجربه نام دارد. ساحل این دریا که به آن نصیحت گفته می شود از

 زیبا ترین جاهای این شهر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 4:6 PM  توسط این نه منم!!!!!  |