تبليغاتX
!!!!!این نه منم!!!!!
این نه منم!!!!!
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد: امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!! وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 5:18 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

(آرتور اشی) قهرمان افسانه ای تنیس (ویمبلدون) بر اثر خون آلوده ای که در جریان عمل جراحی در سال ۱۹۸۳ دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر بیماری افتاد.او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت می کرد.love

یکی از طرفدارانش نوشته بود : چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب کرد؟!!

او در جواب نوشت : در دنیا  ۵۰ ملیون کودک بازی تنیس را آغاز میکنند.

۵ ملیون نفر یاد میگیرند چطور تنیس بازی کنند.

۵۰۰ هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد میگیرند.

۵۰ هزار نفر پا به مسابقات می گذارند.

۵ هزار نفر سر شناس میشوند.

۵۰ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا میکنند.

۴ نفر به نیمه نهایی میرسند.

۲ نفر به فینال راه می یابند...آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم : خدایا چرا من...!!!!و امروز که از این بیماری رنج میبرم نیز نمیگویم خدایا چرا من...!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 5:11 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 5:8 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

بعضی ها خیلی سریع قادرند این تصویر  را تشخیص بدهند و بعضی هم با دقت زیاد می توانند انرا تشخیص بدهند و شاید بعضی هم نتوانند  و این بستگی به سرعت تجزیه و تحلیل مغز دارد .به هر حال با با کلیک روی جواب می توانید جواب را ببینید
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 5:15 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند.

عمده آدم ها. 

 حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند.

مردگانی متحرک در جهان.

خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند.

آدم های معتبر و با شخصیت.

کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند.

شگفت انگیز ترین آدم ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

و ما از کدام دسته ایم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 5:8 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد.

او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟

بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند. یکی از بچه ها گفت: "من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند." یکی دیگر گفت: "شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد."

هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید: " این دست چه کسی است، داگلاس؟"

داگلاس در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد: "خانم معلم، این دست شماست." معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.

شما چطور؟! آیا تا بحال بر سر کودکی یتیم دست نوازش کشیده اید؟ بر سر فرزندان خود چطور؟!

 

 

 

                                                          منبع: عشق بدون قید و شرط
+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 12:42 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

foto.danesh.isna1.jpgfoto.danesh.mehr1.jpg

foto.danesh.mehr2.jpg

foto.danesh.mehr.jpg

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 12:2 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

تبلیغ جالب اموزش نقاشی و طراحی
+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 8:49 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

پاسخ گویی به مسائل دینی !! اینم روش خوبیه  برای مخ زدنه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 5:46 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند.
   آنها به استاد گفتند:  « ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم . ».....استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال اين بود:
« کدام لاستيک پنچر شده بود؟ »....!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 6:12 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
 
نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد

مرداب براي به دست آوردن نيلوفر سالها ميخوابه تا آرامش نيلوفر بهم نخوره.پس اگه کسي رو دوست داري براي داشتنش سالها صبر کن.

زمان ، طولاني مي شود براي كساني كه غصه دارند ، كوتاه مي شود براي كساني كه شاد هستند ، دير مي گذرد براي كساني كه منتظر هستند ، زود مي گذرد براي كساني كه عجله دارند ، اما ابدي مي شود براي كساني كه عاشق هستند

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم‌

محبت مثل يک سکه ميمونه که اگه بيفته تو قلک قلب ديگه نميشه درش آورد اگر هم بخواي درش بياري بايد اونو بشکني

هیلتر به ناپلون میگه : مابرای شرف می جنگیم ولی شما برای پول . ناپلون می گه : هركس برای چیزی كه نداره میجگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 6:12 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
Sony Laptop لب تاب  سونی

نقاشی در یکی از خیابانهای لندن از کارهای زیبای جولیان بیور Julian Beever

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 6:11 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم .

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود .
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند .

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد .
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم .

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد ، آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است.
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب .
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد .
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد .
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است .
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود .
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است .

در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 4:31 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
 
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي
مجنون به خود آمد و گفت : من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم.
+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 4:25 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

اجتماعی:

تشریف داشته باشید: پاشو برو دیگه!

اجازه بدین من حساب کنم: یاا... حساب کن دیگه

دوستت دارم: اگه ok بدی "مکان" ردیفه

 

 نظرات وبلاگ

آفرین!خیلی خوب بود: بد نبود اما من بهتر می نویسم، به من سر بزن

چقدر قشنگ می نویسی: بد نبود اما من قشنگتر می نویسم، به من سر بزن

اگر موافقید با هم تبادل لینک کنیم: اگر موافقید با هم تبادل شماره تلفن کنیم، به من سر بزن

به من سر بزن: تو خجالت نمی کشی به من سر نمی زنی؟

 

خواستگاری:

می خوام ادامه تحصیل بدم: حالم ازت به هم می­خوره

گذشته شما برام مهم نیست، مهم آینده است: تو رو خدا یه وقت راجع به گذشته من تحقیق نکن

من در رابطه با حجاب سخت گیر نیستم: البته حواست باشه فقط در رابطه با حجاب سایر زنها سختگیر نیستم!

فکر کنم خونواده های ما از نظر فرهنگی به هم نخورن: فکر کنم شما بی فرهنگها از پشت کوه اومدین

 

مکالمه تلفنی:

یه وقت دیرت نشه (یا پشت خطی دارم): چقدر حرف می زنی؟ کله ام رو خوردی

خب من باید کم کم برم: لعنتی برو دیگه، بخاطر پول تلفن ورشکست شدم.

الو منزل آقای فلانی؟: می تونی صحبت کنی؟

ببخشید کجا رو می خواستید؟ : الان نه!

 

رستوران

ببخشین، لیست همه غذاهاتون همینه؟: ببخشین غذای ارزونتر ندارین؟

گوشتش تازه اس دیگه، نه؟: گوشتش، گوشت  خر که نیست، نه؟

کم و کسری ندارین قربان؟: این انعام ما چی شد؟

 

هنری:

من همیشه عاشق کارهای شمام: میای با هم یه زوج هنری تشکیل بدیم؟

اگر بازیگر مشهوری شدم بخاطر رنگ چشمهایم نبود: درسته که خوشگلم ولی خب پارتی هم داشتم.

استاد، آخرین اثر شما خیلی جالب بود، منو یاد کتاب ...  انداخت: استاد،‌ سرقت ادبی در روز روشن؟

 

 ***

در پایان ذکر این نکته الزامیست علیرغم اینکه موارد زیادی را در این خصوص می توانم بنویسم،اما فعلا به همین موارد بسنده می کنم: فعلا بیشتر از این بلد نیستم بنویسم!

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 4:16 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

انگشت نگاري از کريستف کلمب در لحظه  ورود به خاک آمريکا

 

بابا طاهر عريان: من در کنفرانس برلين حضور نداشتم

 

يهودا: تصوير بدي که از من در اذهان عمومي ترسيم شده، غير واقعي و کار فتو شاپ است.... اگر من نبودم کسي سفره شام آخر را جمع نمي کرد...

 

هارون الرشيد: در هارونيه زنداني سياسي نداريم

 

چنگیزخان مغول: گزينه حمله نظامي به ايران، فعلا در دستور کار من قرار ندارد.

 

به دليل عدم رعايت موازين اخلاقي، باغ شداد تا اطلاع ثانوي پلمپ شد.

 

خودسوزی ققنوسها ربطی به پژو و ایران خودرو ندارد

 

مجلس سناي روم هشدار داد: ايران در صدد دستيابي به فناوري توليد منجنيق است

 غزالی: راهزنها درس خوبی به من دادند... از این به بعد همه اطلاعاتم را روی کول دیسک ذخیره می کنم

ابراز ندامت سلطان مسعود غزنوی: حسنک کجایی؟!

حکم تعلیق باغهای بابل صادر شد

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 4:14 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

اگر شما هم کارت سوخت خود را دریافت کرده باشید، حتما با برگه راهنمای استفاده از کارت سوخت آشنایی دارید. البته در صورتی که هنوز آن شی عجاب و موجب عجب موات را هنوز تحویل نگرفته اید، خیلی توفیری در اصل قضیه نمی کند! چرا که در این نوشته، در راستای فرهنگ سازی و تنویر بیشتر افکار عمومی، متن کامل و بدون سانسور «نکات مهم استفاده از کارت سوخت» منتشر می شود؛
1. هنگام باز کردن پاکت حاوی کارت سوخت، مواظب باشید خدایی نکرده کارت سوخت را از وسط نصف نکنید! اگر عادت دارید پاکت نامه را از هر دو لبه قیچی کنید، مواظب باشید کارتتان چهار قاچ نشود!
2. در دمای زیر 200 درجه سانتیگراد و خارج از فریزر نگهداری شود!
3. از خلال کردن دندان و خاراندن پشت خود با کارت سوخت جدا خودداری فرمایید!
4. از گاز گرفتگی و آسیب دیدگی توسط اطفال خردسال و پاره ای اطفال بزرگسال محافظت شود!
5. با توجه به این نکته که کارت سوخت توسط هیچکدام از ارگانهای مالی کشور حمایت نمی شود، از قرار دادن کارت سوخت در داخل دستگاههای خودپرداز بانکها و تلفن های عمومی خودداری کنید!
6. از قرار دادن یا جا گذاشتن کارت سوخت در جاهای نافرمی چون؛ جیب عقب شلوار، داخل جوراب، زیر منقل، پشت گوش یا در میان امعاء و احشاء بیماران عمل شده جدا خودداری نمایید! مخصوصا پزشکان محترم به این مورد آخر دقت بیشتری مبذول کنند، چرا که به ضرس قاطع این آخرین باری باشد که کارت سوخت خود را مشاهده می کنند!
7. حد الامکان کارت سوخت را همیشه به همراه داشته باشید، و ترجیحا در موقع اجابت مزاج، مواظب کارت سوختی که زیر کش پیژامه خود قرار داده اید باشید!
8. از پرس کردن کارت، منبت کاری، منجق دوزی، ملیله بافی و اجرای سایر هنرهای دستی روی کارت سوخت صرفنظر کنید!
9. با توجه به بهداشتی بودن محیط تولید کارت سوخت، از شستن، لیف کشیدن، سنگ پا زدن و چلاندن کارت سوخت صرفنظر نمایید!
10. بعد از سوخت گیری، به جای مراجعه مجدد به ادارات مرتبط با تولید و توزیع کارت سوخت، بهتر است کارت سوخت خود را از داخل کارت خوان بردارید. بنابر اعلام منابع مطلع؛ کارت سوخت یکبار مصرف نیست!
11. به هنگام سوخت گیری، کارت سوخت را در داخل باک و نازل را در کارتخوان قرار ندهید! و از نثار الفاظ نامربوط به نگارنده این متن خودداری کنید. اینها برای فرهنگ سازی است!
12. از دستکاری تراشه کارت هوشمند(قسمت طلایی رنگ) خودداری نمایید! تکنولوژی تراشه های جدید در حدی است که امکان این سبک ژانگولر بازی ها منتفی است!
13. عملیات الکترونیکی کارتخوان ها، حساسیت زیادی به مشت و لگد ندارند! در صورت خرابی احتمالی، دستگاه را از عنایات بی شائبه خود برکنار دارید! و مهمتر اینکه حواستان باشد که این ابزارها برخلاف سایر ادوات کارت خور صاحاب دارند!
14. اگر هنگام نشستن احساس کردید که چیزی در داخل جیب عقب شلوارتان شکست، خیلی نگران نباشید! کارت سوخت المثنی دارد!
+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 4:14 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

اين ادعاها در كتابي با عنوان "فرزند رايش" نوشته De Sales كه دو روز قبل در امريكا روانه بازار كتاب شد مطرح شده است.

اين ادعا حتي تئوريسينهاي خبره را نيز در شوك فروبرد! در كتابي كه دو روز قبل در آمريكا روانه بازار شد ادعا مي شود صدام فرزند نامشروع هيتلر است. طبق ادعاي كتاب "J.P De Sales" با عنوان "فرزند رايش" در سال 1936 يكي از معشوقه هاي جوان هيتلر حامله شد. از اين ماجرا حتي هيتلر نيز بي خبر بود، سرويس مخفي آلمان از بيم آنكه اين نوزاد براي فوهرر دردسرساز شود دختر جوان را براي زايمان به بيروت منتقل كرد.

در همان زمان، مأمور سرويس اطلاعاتي آلمان، "رينهارد هوفمان" در بغداد در حال مذاكره با يك جوان عرب به نام "خيرالله تولفا" بود. هوفمان با پرداخت مبلغ قابل توجهي پول به تولفا، از او مي خواهد نوزادي را كه در آوريل متولد خواهد شد به يك خانواده مطمئن و مناسب بسپارد.

توفلا نيز براي نگهداري از كودك، خواهرش صبحا را كه وي نيز در آوريل بچه دار مي شد پيشنهاد داد.

معشوقه هيتلر، صدام را در 20 آوريل 1937 به دنيا آورد. هفت روز بعد، هنگامي كه صبحا را درد زايمان گرفته بود، مأموران مخفي نازي وارد بيمارستان بيروت شدند و به زور، نوزاد (صدام) را از آغوش مادرش جدا كردند. در همان شب، مأموران طفل را مخفيانه به تكريت برده و در زاغه ي خانواده فقير توفلا گذاشتند. در همان اثنا، خيرالله در حال برنامه ريزي بود كه كسي متوجه نشود خواهرش فرزند زن ديگري را به عنوان فرزند خود مي خواند.

در ايبن بين يك اتفاق عجيب افتاد؛ فرزند صبحا مرده به دنيا آمد و صبحا نيز بخاطر خونريزي شديد بيهوش شده بود. خيرالله از اين فرصت استفاده كرد و فرزند هيتلر را به جاي فرزند خواهرش گذاشت. نوزاد مرده را هم مأموران مخفي آلماني از ميان بردند.

صدام هنگامي كه بزرگ شد مدعي شد كه نام پدرش حسين الماجد است و پدرش قبل از تولدش، آنها را ترك كرده است.

دايي صدام، خيرالله كه سمپات نازي ها بود و ديدگاهي افراطي درباره مليت عرب داشت در سال 1941 به نيروهاي "راشد علي" كه عليه انگليسي ها قيام كرده بودند پيوست و به همين دليل مدت 6 سال را در زندان گذراند. وي به عنوان رئيس دولت صدام و همچنين مدتي نيز به عنوان شهردار بغداد ايفاي نقش كرده بود.

كتابي مناقشه برانگيز

در كتاب " فرزند رايش" ادعا مي شود كه دو ديكتاتور تاريخ، صدام و هيتلر با هم ارتباط خوني دارند و صدام فرزند نامشروع هيتلر و معشوقه اش است. در اين كتاب ادعا مي شود مأموران مخفي نازي از تمام اين جريانات اطلاع دارند.

آلمان نازي ارتباط گرمي با رهبران عراق داشت. آدولف هيتلر در سال 1932 به پادشاه عراق يك مرسدس LK500 هديه كرده بود.

اين هم برخي از دلايلي كه احتمال بالا را تقويت مي كند:

صدام بارها گفته بود كه پدرش را نمي شناسد

وي به عنوان يك فرزند بي پدر توسط دائي اش بزرگ شده بود. ارتباط دايي وي با نازي ها مدتها قبل اثبات شده بود

صدام و هيتلر به لحاظ ظاهري بسيار شبيه هم هستند

چگونه يك فرزند يتيم در خاورميانه مي تواند بدون كمك از كشورهاي قوي اي مثل آلمان به يك ديكتاتور تبديل شود؟

صدام حسين در تمام طول عمر خود از سوي آژانس هاي آلماني محافظت مي شد. هنگام تحريم عراق از سوي سازمان ملل، شركت هاي آلماني در عراق فعال بودند.

مهندس آلماني "كارل برند اسر" Karl Bernd Esser پناهگاه صدام را ساخته بود. پدر بزرگ اين شخص همان كسي بود كه پناهگاه هيتلر را ساخته بود!

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 10:12 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 6:36 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
خطای دید روانشناسی

تاثیر محیطی که در ان زندگی می کنیم و فرهنگی که در ان بزرگ شدیم بر روی ادراک دیداری ما  قابل انکار نیست. این تئوری برای اولین بار توسط رابرت لاز Robert Laws  مبلغ مذهبی اسکاتلندی در افریقا در اواخر قرن نوزدهم ارائه شد . به عکس زیر نگاه کنید .انچه که می بینید ارتباط زیادی دارد با جایی که شما زندگی می کنید  .

تصویر

بالای سر زن چیست؟  وقتی دانشمندان تصویر مشابهی به تعدادی مردم افریقای غربی نشان دادند تقریبا همه انها معتقد بودند زن یک سبد یا یک قوطی فلزی را روی سرش نگه داشته است.

 مردم جامعه ای که در ان  ساختمانها زاویه و گوشه زیادی ندارند تصویر را به صورت خانواده ای نشسته زیر درخت می بینند

از طرف دیگر غربیها که به دیدن گوشه ها  و زوایا در ساختمان و همچنین پنجره های جعبه ای شکل عادت دارند تصویر را به صورت خانواده ای نشسته در خانه می بینند که بالای سر زن پنجره ای با چشم اندازی به درختان قرار دارد .

شما تصویر را چگونه دیدید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 2:28 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
 

يادآوري قوانين مورفي تسکين دهنده بدبياري‌ها و بدشانسي‌هاست

قانون مورفي در سال ‌١٩٤٩ در پايگاه نيروي هوايي ادوارز شکل گرفت. مورفي مهندس هوافضا بود که روي يک پروژه کار مي کرد. در يکي از سخت‌ترين آزمايش‌هاي پروژه يک تکنسين تمام سيم‌ها را برعکس وصل کرد و آزمايش خراب شد. مورفي درباره اين تکنسين گفت: اگه يه راه براي خراب کردن چيزي وجود داشته باشه او همون يه راه رو پيدا مي کنه" و اين اولين قانون مورفي بود. در ابتدا در فرهنگ فني مهندسين رواج پيدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پيدا کرد. بعداً قوانين ديگري هم بعد از کسب رتبه لازم از بنياد مورفي در زمره قوانين اصلي قرار گرفتند.

حالا قوانين مورفي و قوانين استنباط شده از آن: اگر در توده يا کپه اي به دنبال چيزي بگردي، چيز مورد نظر حتما در ته قرار دارد. هيچ کاري آن طور که به نظر مي‌رسد ساده نيست. وقتي در ترافيک گيرکرده‌اي لايني که تو در آن هستي ديرتر راه مي‌افتد. هر کاري بيش از آن چه فکرش را مي‌کني دو برابر آن چه بايد وقت مي‌برد. مگر اين که آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت مي‌گيرد. هر چيزي که بتواند خراب شود خراب مي شود آن هم در بدترين زمان ممکن. در صورتي که شانس انجام درست يک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است. وسايل نقليه اعم از اتوبوس، قطار، هواپيما و... هميشه ديرتر از موعد حرکت مي کنند مگر آن که شما دير برسيد. در اين صورت درست سر وقت رفته اند.

اگر به نظر مي‌رسد همه چيزها خوب پيش مي‌روند حتما چيزي را از قلم انداخته اي. احتمال بد پيش رفتن کارها نسبت مستقيم با اهميت آنها دارد. هر وقت خودت را براي انجام دادن کاري آماده کرده اي ناچار مي شوي اول کار ديگري را انجام دهي. اشياي قيمتي اگر سقوط کنند به مکان‌هاي غيرقابل دسترس مثل کانال آب يا دستگاه زباله خرد کن (آن هم در حالي که روشن است) مي افتند. ‌٨٠% امتحانات پايان ترم براساس کلاسي است که در آن غايب بوده اي. وقتي قبل از امتحانات نکات را مرور مي کني مهمترين شان ناخوانا ترينشان است .

قوانين اتوبوسي مورفي: اگر تو ديرت شده اتوبوس هم دير مي آيد. اگر زود برسي اتوبوس دير مي‌آيد. اگر دير برسي اتوبوس زود رسيده است. اگر بليت نداشته باشي پول خرد هم نداري. وقتي پول خرد داري که بليت هم داري. هر چه بيشتر از راننده بپرسي که کدام ايستگاه بايد پياده شوي احتمال اين که درست راهنمايي ات کند کمتر خواهد شد .

قوانين كامپيوتري مورفي: ديسک مشتري در سيستم تو خوانده نمي شود. اگر براي خواندن آن نرم افزار پيچيده اي روي سيستمت نصب کني آخرين باري خواهد بود که چنين ديسکي به دستت مي رسد.

قوانين عاشقانه ي مورفي: همه خوب ها تصاحب شده اند ، اگر تصاحب نشده باشند حتما دليلي دارد. هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد، فاصله‌اش از تو بيشتر است.

فلسفه مورفي: " لبخند بزن... فردا روز بدتريه "

و اما سرنوشت خود آقاي مورفي : يه شب تو يه بزرگراه سوخت ماشين آقاي مورفي تموم مي‌شه. اون شب تو بزرگراه ترافيک بوده و ماشين‌ها با سرعت مورچه مي رفتن. آقاي مورفي هم مي زنه بقل که بقيه رو با تاکسي بره. همين جوري ريلکس کنار بزرگراه ايستاده بوده که يهو ماشين يه توريست انگليسي که داشته خلاف جهت مي اومده تپي مي زنه بهش و مي‌ميره. اتفاقا اون روز لباسش هم سفيد بوده!!!

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 0:17 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

خطر سقوط بهمن شنیده بودیم و لی خطر سرقت کفش و نه !یعنی در بین نماز خوانها هم کسانی پیدا می شود که دزد باشند ؟ !

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 0:5 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 
بدون شرح
+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 0:2 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

اگر کار فکري مي‌کنيد و احساس مي‌کنيد که ظرفيت مغز شما تمام شده و ديگر نمي‌کشيد شايد ميزان اکسيژن بدنتان کم شده و بايد يه هوايي بخوريد، چون مغز ، ‌٢٥% کل اکسيژن بدن را استفاده مي کند و اگر اکسيژن هوا يا بدن کم بشود آسيب مي بيند.

 از طرف ديگر مغز مي‌تواند ‌١٠٠ ميليارد واحد اطلاعات را طبقه بندي کند و محافظت کند تا شما در مواقع لزوم از آن استفاده کنيد، پس با خواندن يه کتاب يا ‌١٠٠٠ کتاب پر نمي شه ! دانشمندان محاسبه کردند، انشتين فقط از قسمت کمي از مغزش استفاده کرده پس نگران پر شدن مغزتون نباشيد.

شنيدين بعضي‌ه‌ا مي‌گن از بس درس خوندم مغزم درد گرفته ! اين حرف امکان نداره چون اصولا به مصداق " کوزه گر از کوزه شکسته آب مي خوره " مغز احساس درد نمي کنه و حتي اگه روي مغز عمل جراحي کنن احساس درد نمي کنه و جالبه که در هر ثانيه مغز بيش از ‌١٠٠ ميليون پيام عصبي از بدن دريافت مي کنه...

اگه بچه تون چپ دسته مجبورش نکنين با دست راست بنويسه ! به جاي اين کار بذارين بره کلاس نقاشي ، طراحي ، موسيقي يا هر هنر ديگه اي ! چون معمولا اين کارها رو طرف راست مغز انجام مي ده که تو چپ دستها خيلي قوي تره ...

اما خيلي نگران نباشين شمايي که راست دست هستين ذهن رياضي قوي ممکنه داشته باشين، افراد منطقي هستين و توانايي زباني شما هم ممکنه زياد باشه ... مي گم ممکنه چون استعداد داشتن يه چيزه و کشف و پرورش دادن دادن اون يه چيز ديگه ...

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 0:1 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

سردار رادان، رئيس پليس پايتخت در اولين نشست مطبوعاتي خود در سال جديد، افراد بد حجاب جامعه را به چهار دسته کلي تقسيم بندي کرد ؛
 1) افراد فاقد هويت  2) بيماران رواني 3) منحرفين اخلاقي 4) گروههاي هيجان مدار!
با در نظر گرفتن اين معيار سنجش شايد بتوان ساير گروهها و اصناف جامعه را نيز تقسيم بندي کرد مثلا ;
1-  دانشجويان به چهار دسته تقسيم مي شوند ;  1) سياسيون مجرم و ستاره دار 2) بچه خرخوانها 3) دارندگان خانه هاي تيمي مجردي 4) گروههاي جزوه مدار!
2-  خبرنگاران نیز به چهار دسته تقسيم مي شوند ; 1) عناصری که با نيات خاص به شخصيتها نزديک ميشوند 2) فضولها  3) بيماران مازوخيستي 4)گروه هاي خبر دار!
3-  شاعران به چهار دسته تقسيم مي شوند؛  1) مي خوران 2) معشوق بازان 3) افراد حماسه سرا و خشونت طلب 4) گروه هاي ندار !
4-  اينترنت بازان به چهار دسته تقسيم مي شوند؛  1) مخ زنها  2) افراد منحرف و علاقه مندان سايتهاي پرنو  3) وبلاگ نويسان و مروجین فرهنگ غرب ، شرق و شمال 4)گروه هاي Case دار!
5-  روزنامه نگاران به چهار دسته تقسيم مي شوند؛  1) قلم به دستان مزدور 2) خاله زنکها 3) افرادي که کله شان بوي قورمه سبزي مي دهد 4) گروه هاي جريان مدار !
6-  توريستها به چهار دسته تقسيم مي شوند؛   1) آدمهاي علاف و بيکار بلادغرب 2) چشم چرانها 3) جاسوسان سيا و موساد 4) گروه هاي دَوَران مدار!
7-  ورزشکاران به چهار دسته تقسيم مي شوند؛  1) افراد کم حجاب 2) عناصري که سعي دارند با ورجه و وورجه کردن در کار ملک الموت اخلال کنند 3)افراد عرقي (مثل عرق جبین!) 4)گروه هاي تحرک مدار !
8-  کارگردانان به چهار دسته تقسيم مي شوند؛ 1)بازماندگان جنگ 2) فیمینیستها 3) خالي بند ها و خیالباف ها 4) گروه هاي گيشه مدار !
9-  معلم ها به چهار دسته تقسيم مي شوند؛  1) عناصري که وابسته به سرويس هاي جاسوسي و خبري غرب هستند 2) بيماران پدوفيليايي 3) افراد مفلوکي که چاره اي جز درس دادن ندارند 4) گروه هاي صندلي مدار
10- قصاب ها به چهار دسته تقسيم مي شوند؛  1) عناصر خشونت طلب 2) آنارشیستهای متمایل به حمل سلاح سرد 3) مبتلايان به اضافه وزن 4) گروه هاي گوسفند مدار
11- نانوايان به چهار دسته تقسيم مي شوند؛  1) افراد علاقمند به حرکات موزون و غير اخلاقي 2) آرد دزدان  3) بيماران واريسي  4) گروه هاي وردنه مدار!
12- پيژامه پوشان به چهار دسته تقسيم مي شوند؛  1) افراد راحت طلب و بيخيال 2) آن اگزیستانسیالستها!!! 3) سنت گراهاي افراطي و دارندگان تفکرات دهه شصتي 4) گروههاي هوا مدار!
13- مسئولان به چهار دسته تقسيم مي شوند؛  1) افراد قدرت طلب 2) چتر بازان و نان به نرخ روز خوردن 3) مبتلايان به نارسيسم و ساديسم 4) گروههاي خاندان مدار!
14- انسانها به چهار دسته تقسيم مي شوند؛  1) معاندين نظام و دشمنان اسلام و مسلمين 2) بيماران رواني و قلبي و عروقي 3) نان خوران اضافي 4) نيروهاي محترم پليس 5) گروههاي بي مدار!
15- قاتلان و تبهکاران به چهار دسته تقسيم مي شوند؛   1) افراد فاقد هويت 2) بيماران رواني 3) منحرفين اخلاقي 4) گروههاي هيجان مدار!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 2:17 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

لیست زیر، نامهای تعدادی از مشهورترین مشاهیر نامشروع دنیاست! قابل توجه عزیزانی که علاقه خاصی به داشتن فرزندان نابغه دارند!

1. سارا برنار؛ هنرپیشه فرانسوی
2. ژوسفین دوبوهارنه؛ همسر ناپلئون بناپارت
3. جیووانی بوکاچو؛ نویسنده ایتالیایی
4. ویلی برانت؛ صدر اعظم آلمان
5. پل سزان؛ نقاش فرانسوی
6. لئوناردو داوینچی؛ هنرمند ایتالیایی و صاحب تخمینی بالاترین درصد تشعشات مغزی که یکی از معیارهای نبوغ است.
7. الکساندر دوما؛ رمان نویس و نمایشنامه نویس فرانسوی
8. جک لندن؛ نویسنده آمریکایی
9. سوفیا لورن؛ هنرپیشه ایتالیایی
10. رمزی مک دونالد؛ نخست وزیر بریتانیا
11. خوان پرون؛ رهبر سیاسی آرژانتین
12. فرانسیسکو پیزارو؛ اسپانیولی فاتح پرو
13. ریشارد واگنر؛ آهنگساز آلمانی
14. هنری استانلی؛ روزنامه نگار و سیاح انگلیسی
15. ویلیام فاتح؛ پادشاه انگلستان
این لیست در سال 1974 تنظیم شده و حرامزده های بعدی در لیست گنجانده نشده! و البته خیلی های دیگر!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 2:13 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

يه مرد 80 ساله ميره پيش دكترش برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش می پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبی نبودم. تازگيا با يه دختر 25 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب... بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نميده. يه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر ميداره و ميره توی جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچی چتر رو می گيره به طرف پلنگ و نشونه می گيره و ..... بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روی زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!

نتيجهء اخلاقی: هيچوقت در مورد چيزی كه مطمئن نيستی نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 2:12 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 آقای خونه از محل کارش تلفن میزنه به خونه ش...
- سلام دخترم. می تونی گوشی رو بدی دست مامانت؟
- سلام بابا جون. نه. مامان الان با عمو فرانك طبقهء بالا توی اتاق خواب هستن.
- چی؟! ولی... ممممم... تو كه عمو فرانك نداری عزيزم.
- چرا... دارم! عصر وقتی تو رفتی سر كار اومد اينجا و با مامان رفتند توی اتاق خواب.
- ببين دخترم ، بيا يه شوخی با اونا بكنيم... برو پشت در اتاق خواب ، در بزن و بلند بگو بابا اومده خونه!
- باشه بابا جون.
- (بعد از چند دقيقه): من همون كاری كه گفتی رو انجام دادم بابا جون.
- خب ، چه اتفاقی افتاد عزيزم؟
- مامان يهو جيغ كشيد و از روی تختخواب پريد پايين و دويد طرف پله ها. ولی پاش ليز خورد و از پله ها پرت شد پايين. حالا اصلا" تكون نميخوره.
- خب... عمو فرانك چی شد؟
- اون هم از پنجرهء پشتی پريد توی استخر. ولی مثل اينكه يادش رفته بود كه تو آب استخر رو هفتهء پيش خالی كردی. حالا افتاده كف استخر و ديگه تكون نميخوره.
- (بعد از يه مكث طولانی): استخر؟!!! ببينم ، اونجا شمارهء 7039-597 نيست؟!
- نه!
- اوپس! ببخشيد ، اشتباه گرفتم!

نتيجهء اخلاقی: هيچوقت از پشت تلفن قضاوت نكن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 2:11 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت لختی در ایستگاه دنیا توقف کردو پیامبر رو به

 

جهانیان کرد وگفت:مقصد ما خداست .کیست  که با ما سفر کند؟

 

کیست که رنج وعشق را توامان بخواهد؟

 

کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است، تنها برای گذشتن؟

 

قرن ها گذشت ،اما از بی شمار آدمیان،جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.از جهان

 

تا خدا هزار ایستگاه بود.

 

در هر ایستگاه که قطار می ایستاد،کسی کم می شد ،قطار می گذشت وسبک می

 

شد، زیراسبکبالی قانون راه خداست.

 

سر انجام قطاری که به مقصد خدا می رفت ،به ایستگاه بهشت رسید.پیامبر گفت

 

اینجا بهشت است .مسا فران بهشتی پیاده شوند،امااینجا ایستگاه آخر نیست!

 

مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند.اما اندکی باز هم ماندند،قطار دوباره راه

 

افتادو بهشت جا ماند.

 

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :درود بر شما راز من همین بود.آن که مرا

 

 می خواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.

 

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید،دیگر نه قطاری بود و نه مسافری

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 4:16 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

چو به دوست دل سپردم  به خوداین گمان نبردم

 

 که  نه  بخت وصل دارم نه تحمل جدایی

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 4:15 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند, آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد. درباره موضوعات مختلفی تبادل نظر کردند تا موضوع گفتگو به «خدا» رسید. آرایشگر گفت: « من ابداٌ به خدا اعتقاد ندارم.» مشتری پرسید: «چرا اینگونه فکر می کنی؟

آرایشگر گفت « کافی است پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی تا دریابی که خدا وجود ندارد .به من بگو اگر خدا وجود دارد چرا این همه آدم های مریض در دنیا هست؟ اگر خدا هست وجود این همه کودک آواره, یتیم به چه معنی است؟

اگر خدا هست پس نباید رنج و مشقتی وجود داشته باشد. من نمی توانم تصور کنم خدائی که همه را دوست دارد اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد."
مشتری لختی فکر کرد, ولی نخواست جوایش را بدهد مبادا مشاجره ای در بگیرد. بعد از اتمام کار وقتی مشتری آرایشگاه را ترک کرد, درست همان لحظه مردی را با موهای بسیار بلند و ریش های ژولیده و بسیار کثیف دید. مشتری به آریشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:" آیا می دانی که در دنیا ابداٌ آرایشگر وجود ندارد؟» آرایشگر گفت «چگونه چنین ادعائی می کنی, در حالی که من اینجا هستم و همین چند دقیقه پیش موهای ترا اصلاح کرده ام؟

«نه» مشتری ادامه داد: «آرایشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمی به آن شکل و شمایل با آن موهای بلند و ژولیده وجود نداشت» و اشاره کرد به همان مرد کثیف و ژولیده که حالا داشت از مقابل آرایشگاه عبور می کرد . آرایشگر گفت: «نه, من وجود دارم, چرا آن مرد به پیش من نمی آید؟»
«
دقیقاٌ همین طور است» مشتری تأیید کرد . « و نکته همین جاست, خدا هم وجود دارد. دلیل وجود این همه مصائب آن است که مردم به سوی خدا روی نمی آورند و دنبالش نمی گردند

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 4:9 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

 

يک نفر...

يک جايي ...

تمام رؤيايش لبخند توست

و زمانيکه به تو فکر ميکنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه.

يک نفر ...

يک جايي ...

در حال فکر کردن به توست.

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 4:7 PM  توسط این نه منم!!!!!  |