|
|
|
|
|
خيلي جالبه: از سوسک مي ترسيم................از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم. از عنکبوت ميترسيم................از اينکه تمام زندگيمون تار عنکبوت ببنده نمي ترسيم. از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم................از سرخ شدن ادما از خجالت نميترسيم. از سرما خوردگي ميترسيم................از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم. از شکستن ليوان ميترسيم................از شکستن دل ادما نميترسيم
|
||
|
|
|
|
|
از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد.. از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد.. از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!! چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!! و من تنها خدا را دوست دارم...
|
||
|
|
|
|
|
هر آدمي دو قلب دارد.اولي قلبي است که از حضورش با خبر است و دومي قلبي که از حضورش بي خبر است. قلبي که از آن با خبر است ... همان قلبي است که در سينه مي تپد ، همان قلبي که گاهي مي شکند ، گاهي مي گيرد ، گاهي مي سوزد و سخت و سياه مي شود و گاهي هم از دست مي رود. دل سوختگي و دل شکستگي هم توي همين دل اتفاق مي افتد . سنگ دلي و سياه دلي هم ماجراي اين دل است. با اين دل است که عاشق مي شويم ، با اين دل است که دعا مي کنيم و گاهي با اين دل است که نفرين مي کنيم و کينه مي ورزيم !!! اما قلبي ديگر هم هست ... قلبي که از بودنش بي خبريم ... اين قلب اما در سينه جا نمي شود و به جاي اينکه بتپد ، مي وزد ... مي بارد ... مي گردد و مي تابد.اين قلب نه مي شکند ... نه مي سوزد و نه مي گيرد... سنگ و سياه نمي شود و از دست هم نمي رود. زلال است و جاري ... مثل رود ... مثل نسيم ... آنقدر سبک که هيچ وقت هيچ جا نمي ماند . بالا مي رود و بالا مي رود ... و بين زمين و آسمان ... بين ناسوت و ملکوت مي رقصد. آدم هميشه از اين دلش عقب مي ماند ... اين قلب همان است که وقتي تو نفرين مي کني ... او دعا مي کند. وقتي توبه مي گويي و بيزاري ... او عشق مي ورزد . و وقتي مي رنجي ... او مي بخشد. اين قلب کار خودش را مي کند. نه به احساسات کاري دارد ... نه به آنچه مي گويي و نه به آنچه مي خواهي ... و آدمها به خاطر همين قلبشان است که دوست داشتني هستند ... به خاطر قلبي که از بودنش بي خبرند |
||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||
|
ژرژ هربرت يا درست حرف بزن يا عاقلانه سكوت كن
مدعي خواست که کند ريشه ما*-*-*
غافل از آنکه خداست در انديشه ما*-*-*
عشق مانند يك ساعت شني است از يك طرف كه قلب را پر مي كند از طرف ديگر مغز را خالي مي كند.
با هزاران كس مشورت كن، ولي راز خود را با يكي نگو .
اگر تمام شب را در حسرت از دست دادن خورشيد سر كني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست مي دهي.
دعا نبايد براي ما تبديل به راه فراري براي انجام ندادن وظايفي شود که ما بايد خودمان آنها را انجام دهيم.
مردم اغلب تنهايند زيرا به جاي پل، ديوار ميسازند
مردم از ترس شکست مي بازند .
"کسـب اعـتبار و شهرت شايد 20 سال طول بکشد، اما در عـرض 5 دقيـقـه تـمـام آن از بيـن مـي رود؛ اگـــر بر روي اين مـوضـوع کـــمي دقيق تر فکر کنيد، کارهايتان را طور ديگري انجام خواهيد داد."
نيش عقرب نه از ره کين است بلکه اقتضاي طبيعتش همين است
هر گاه در طلب چيزي برآمدي بلند همت باش
خداوند نه براي آسمان نه براي زمينفقط به خاطر گلهايي که برايمان فرستاده منتظر پاسخ است
تو هميشه بايد به افرادي که دوستشان داري عشق بورزي زيرا شايد امروز آخرين باري باشد که آن ها را ملاقات مي کني
اگر دروغ رنگ داشت ، هر روز، شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه مي بست و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود!
پياده در شطرنج اگر تا آخر راه ادامه بدهد ، وزير مي شود...!!!
پيدا کردن جنبه مثبت درهرشرايطي ميتواند مثل يک بازي سرگرم کننده باشد . 95% از احساسات شما به اين بستگي دارد که وقايع را براي خود چگونه تفسير مي کنيد. |
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
اسکندر مقدوني در سي و سه سالگي در گذشت روزي که او اين جهان را ترک ميکرد مي خواست يک روز ديگر هم زنده بماند-فقط يک روز ديگر- تا بتواند مادرش را ببيندآن 24 ساعت فاصله اي بود که بايد طي مي کرد تا به پايتختش برسداسکندر از راه هند به يونان بر مي گشت و به مادرش قول داده بود وقتي که تمام دنيا را به تصرف خود درآورد باز خواهد گشت و تمام دنيا را يکپارچـه به او هديه خواهد کردبنابراين اسکندر از پزشکا نش خواست تا 24 ساعت مهلت براي او فراهم کنند و مرگش را به تعويق اندازندپزشکان پاسخ دادند که کاري از دستشان بر نمي آيد و گفتند که او بيش از چـند دقيقه قادر به ادامهء زندگي نخواهد بوداسکندر گفت:"من حاضرم نيمي از تمام پادشاهي خود را- يعني نيمي از دنيا را در ازاي فقط 24 ساعت بدهم"آنها گفتند:"اگر همهء دنيا را هم که از آن شماست بدهيد ما نمي توانيم کاري براي نجاتتان صورت بدهيم امري غير ممکن است"آن لحظه بود که اسکندر بيهوده بودن تمامي کوششهايش را عميقا" درک کردبا تمام داراييش که کل دنيا بود نتوانست حتي 24 ساعت را بخردسي و سه سال از عمرش را به هدر داده بود براي تصاحب چـيزي که با آن حتي قادر به خريدن 24 ساعت هم نبودمتوجه شد که به خاطر اين دنياي واهي بايد با نوميدي و محروميت کامل جهان را ترک کندتمام مردان جاه طلب با نا اميدي از دنيا مي روند بيشتر انسانها در نا اميدي زندگي مي کنند و در نا اميدي از دنيا مي روندقناعت به سادگي يعني درک اين نکته که خواسته ها در زندگي غير عقلايي و احمقانه اند از سخنان و تعاليم آچـاريافيلسوف معاصر هندي |
||
|
|
|
|
|
fi yuo cna raed tihs, yuo hvae a sgtrane mnid too. Cna yuo raed tihs? Olny 55% OF HTE plepoe can. i cdnuolt blveiee taht I cluod aulaclty uesdnatnrd waht I was rdanieg. The phaonmneal pweor of the hmuan mnid, aoccdrnig to a rscheearch at Cmabrigde Uinervtisy, it dseno't mtaetr in waht oerdr the ltteres in a wrod are, the olny iproamtnt tihng is taht the frsit and lsat ltteer be in the rghit pclae. The rset can be a taotl mses and you can sitll raed it whotuit a pboerlm. Tihs is bcuseae the huamn mnid deos not raed ervey lteter by istlef, but the wrod as a wlohe. Azanmig huh? yaeh and I awlyas tghuhot slpeling was ipmorantt! if you can raed tihs forwrad it. |
||
|
|
|
|
|
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود . پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني . پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود . پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!! اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي... |
||
|
|
|
|
|
روزي ميخ زنگ زدهاي در آستانه در افتاد. صبح همان روز، مردي از آن در عبور كرد و متوجه آن ميخ نشد ( ناآگاهي ) خوشبختانه اتفاقي نيفتاد. دومين مردي كه از آن در ميگذشت متوجه ميخ شد (آگاهي از مساله) و به سرعت از روي آن عبور كرد. هنگامي كه سومين نفر از در گذشت ميخ را ديد و با خود گفت: اگر كسي ميخ را نبيند و پا روي آن بگذارد فاجعه به بار خواهد آمد (آگاهي از بحران) اما چون كار مهمتري داشت گفت بالاخره كسي متوجه اين ميخ مي شود و آن را از جا در ميآورد! بنابراين راه خود را گرفت و رفت. هنگامي كه نفر چهارم آمد متوجه ميخ شد و با خود گفت: "خوب شد زود متوجه شدم و گرنه نفر بعدي كه از اينجا عبور ميكرد بد ميآورد!" او ميخ زنگ زده را از جا كند و داخل سطل زباله انداخت (آگاهي از ضرورت و اقدام به موقع) كشف و اطلاع از جدي بودن يك مساله آن مساله را حل نميكند، بلكه تنها اقدام به موقع است كه بحران را برطرف ميكند |
||