تبليغاتX
!!!!!این نه منم!!!!!
این نه منم!!!!!
- حتما مي دانيد «فيلتر» چيست، حتما مي دانيد «فيلتر شكن» چيست، حتما مي دانيد خوردن دو وعده ماهي در هفته براي قلب بسيار مفيد است، اما عمراً اگر تاريچه پيدايش «فيلتر» را در جوامع بشري بدانيد!

- در روزگاران دور در زماني كه انسانها در غار زندگي مي كردند برخي غارنشينان جوان يكي از دهكده هاي گامبولا بر اثر مصاحبت با دايناسورها اخلاقيات را فراموش كردند و روي تخته سنگ ها شكل هاي نامربوطي كشيدند، هنگاميكه غارنشينان مسن تر اين تصاوير را ديدند بسيار متاثر و متاسف شدند و تصميم گرفتند به آدم خوارها پيغام دهند تا بيايند و جوانان را بخورند؛ به همين منظور خواستند سايت ياهو را باز كنند و به آنها ميل بزنند، كه ديدند اي دل غافل ياهو هم فيلتر شده است! خواستند با موبايل به آدم خوارها خبر دهند كه ديدند موبايل هيچ كدام خط نمي دهد، لذا تصميم گرفتند به آدم خوارها تلفن بزنند كه ناگهان يادشان آمد آنها غارنشين هستند و هنوز تلفن اختراع نشده است! به ناچار شخصي را نزد آدم خوارها فرستادند تا بيايد و جوان هايشان را بخورد كه شخص فرستاده شده هيچ گاه برنگشت و هيچ خبري هم از او نشد ...

- غارنشينان سنگ گردي (يه چيزي تو مايه هاي ميز گرد) تشكيل دادند، و كمي آب آناناس و گلابي و پوست هندوانه خورند ( توضيح: غارنشينان هنوز به اين كشف مهم دست نيافته بودند كه آن چيز قرمز داخل هندوانه هسته هندوانه نيست بلكه خود هندوانه است!) و پس از خوردن هاي بسيار به اين نتيجه رسيدند بالاخره حالا اين كاري است كه شده ، در ثاني اگر قرار باشد آدم خوارها بيايند اول از همه آنها را مي خورند، چون گوشت جوانان ديرپز است! لذا تصميم گرفتند لوح هاي سنگي را از بين ببرند و براي پيش گيري از بروز چنين حوادثي در آينده نسل دايناسورها را هم منقرض كنند!

- از آنجا كه لوح هاي سنگي، سنگي بودند و هنوز بولدوزر و ماده منفجره هم اختراع نشده بود و مهمتر از همه اين لوح هاي سنگي نشان دهنده فرهنگ و تمدن آنها بود(!) تصميم گرفتند به جاي از بين بردند لوح ها آنها را در غاري جمع كنند، كه اين عمل باعث بوجود آمدن كلمات جديدي شد، كه به آنها اشاره مي شود:

 

1- فيلخَر: پس از اينكه لوح ها را در غار جمع كردند براي عدم دسترسي افراد فضول به لوح ها دم در غار يك عدد فيل و يك عدد خر را براي نگهباني مي گذاشتند، البته در برخي از نسخه هاي قديمي عنوان شده مقصود از «فيلخر» يك عدد فيل كه كلي خر بوده است مي باشد! آنقدر خر كه به راحتي گول مي خورده و جوانان مي توانستند به راحتي وارد غار شوند و از تصاوير استفاده و حتي سوء استفاده كنند!

 

2- فيلخُر: مي گويند بعد از مدتي تورم سراغ مردم دهكده گامبولا آمد و قيمت خر بسيار گران شد، به همين علت هيچ كس حاضر نشد خرش را براي نگهباني دم در غار بگزارد، گامبولايي ها فيل را به تنهايي دم در مي گزاشتند و او هم به دليل نبود هم صحبت همش « خر و پف » مي كرد! و جوانان گامبولايي از فرصت استفاده مي كردند.

 

3- فيلشَر: گامبولايي ها ديدند اينطوري فايده ندارد كه فيل بخوابد و جوانان به راحتي به لوح ها دست پيدا كنند، به همين خاطر به جاي يك فيل خوش خواب! يك عدد فيل پر شر و شور را دم در غار گذاشتند ...

 

4- فيلتِر: گامبولايي ها بعد مدتي با خبر شدند كه آن فيل بيش از حد پر شر و شور بوده و به جاي نگهباني از در غار جوانان گامبولايي را جمع مي كرده و غارپارتي راه مي انداخته!(عجب فيل هايي پيدا مي شوند ها!)، به همين خاطر دور هم جمع شدند تا مخ هايشان را به كار بيندازند و با استفاده از خرد جمعي راهي نو پيدا كنند،در همين حين يكي از آن غارنشينان كه كمي هم چشمهايش كم سو بود به جاي «تخته سنگ» به اشتباه بر روي يك عدد راسو نشست، كه باعث بوجود آمدن حادثه اي شد، با استفاده از اين تجربه جملگي به اين نتيجه رسيدند كه نگهباني دم در غار را به فيلي بد بو بسپارند كه همش [ ............ ......... ........]

توضيح : خواننده گرامي!دسترسي به ادامه متن امكان پذير نميباشد!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 1:31 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

یک مورچه ای بود در ولایت غربت که روزها می رفت به صحرا و گندم و جو جمع می کرد برای زمستان. یک روز که رفته بود برای جمع کردن غله، یک دانه گندم پیدا کرد و به نیش کشید و حرکت کرد به طرف لانه اش. ناگهان باد وزید و دانه گندم را از دست و دهان مورچه گرفت و با خودش برد.

مورچه به باد گفت:«ای باد تو چقدر زور داری»

باد گفت : « پدر آمرزیده، من اگر زور داشتم که برج های بالای شهر، راهم را سد نمی کردند».

مورچه گفت : «ای برج های بالای شهر، شماها چقدر دارید.»

برج ها گفتند: « ما اگر زور داشتیم که نیازی به مجوز شهردار نداشتیم.»

مورچه گفت:« ای شهردار تو چقدر زور داری.»

شهردار گفت:« من اگر زور داشتم که قوه قضاییه مرا دستگیر نمی کرد.»

مورچه گفت:« ای قوه قضاییه تو چقدر زور داری.»

قوه قضاییه گفت:« من اگر زور داشتم بعضی جراید از من انتقاد نمی کردند.»

مورچه گفت:« ای جراید شما چقدر زور دارید.»

جراید گفتند:« اگر ما زور داشتیم که کاغذمان گیر وزارت ارشاد نبود.»

مورچه گفت: «ای وزیر ارشاد تو چقدر زور داری.»

وزیر ارشاد گفت:« اگر من زور داشتم که محتاج رای اعتماد نمایندگان مجلس نبودم.» مورچه گفت: « ای نمایندگان شماها چقدر زور دارید.»

 نمایندگان گفتند:« ما اگر زور داشتیم که نیازمند رای مردم نبودیم.»

 مورچه گفت: «ای مردم شما چقدر زور دارید.»

مردم گفتند:« ما اگر زور داشتیم بقال به ما جنس نسیه نمی داد.»

بقال گفت: « من اگه زور داشتم آفتاب ماست های مرا نمی ترشاند »

مورچه گفت:«ای آفتاب تو چقدر زور داری»

 آفتاب گفت : « من اگه زور داشتم دختر کدخدا نمی گفت که تو در نیا من در آمدم»

مورچه گفت:« ای دختر کدخدا تو چقدر زور داری»

دختر کدخدا گفت:« من اگه زور داشتم که زن کشاورز نمی شدم»

مورچه گفت:« ای کشاورز تو چقدر زور داری»

کشاورز گفت:« من اگه زور داشتم که از ترس تو گندم هایم را توی انبار قایم نمی کردم»
مورچه یک کمی رفت توی فکر.

بعد نگاهی به بازوهایش کرد،سینه اش را داد جلو و رفت به مزرعه. گوش باد را گرفت و پرتش کرد پشت کوه قاف !

 بعد هم دانه گندم اش را برداشت و برد به لانه اش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 1:2 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

حدود چند ماه قبل CIA شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.

پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور CIA يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي   داد گفت :
"- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!"
مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت :
" – حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم."
مامورCIA  نگاهي كرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد."
بنا براين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسلحه اي را به او مي دادند گفتند:
"- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش "
مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد  اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد و پس از 5 دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت:
" – من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم. حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم،"
كارمندCIA پاسخ داد:
"- نه! همسرت را بردار و به خانه برو."
حالا تنها خانم شركت كننده باقي مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:
" – ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. اين تست نهايي است. داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بكش."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتي قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك 12 گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند. بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند. اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت. سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند. او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي كرد گفت:
"- شما بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقی است است. من مجبور شدم مرتيكه را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 9:46 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

يك تاجر آمريكايي نزديك يك روستاي مكزيكي ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيري از كنارش رد شد كه توش چند تا ماهي بود .
از مكزيكي پرسيد : چقدر طول كشيد كه اين چند تا رو گرفتي ؟
مكزيكي : مدت خيلي كمي .
آمريكايي : پس چرا بيشتر صبر نكردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد ؟
مكزيكي : چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافيه .
آمريكايي: اما بقيه وقتت رو چيكار مي كني ؟
مكزيكي : تا دير وقت مي خوابم ، يه كم ماهي گيري مي كنم . با بچه ها بازي مي كنم . بعد ميرم توي دهكده مي چرخم ، با دوستان شروع مي كنيم به گيتار زدن . خلاصه مشغولم به اين نوع زندگي !
آمريكايي : من تو هاروارد درس خوندم و مي تونم كمكت كنم . تو بايد بيشتر ماهي گيري كني . اون وقت مي توني با پولش يه قايق بزرگتر بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضافه ميكني . اون وقت يه عالمه قايق براي ماهيگيري داري !
مكزيكي : خوب ، بعدش چي ؟
آمريكايي : به جاي اين كه ماهي ها رو با واسطه بفروشي اونا رو مستقيما به مشتري ها مي دي و براي خودت كار و بار درست مي كني ... بعدش كار خونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت مي كني ... اين دهكده كوچك رو هم ترك مي كني و مي روي مكزيكوسيتي ! بعدش لوس آنجلس ! و از اونجا هم نيو يورك ... اونجاست كه دست به كارهاي مهم تري هم مي زني ...
مكزيكي : اما آقا ! اين كار چقدر طول مي كشه ؟
آمريكايي : پانزده تا بيست سال !
مكزيكي : اما بعدش چي اقا ؟
آمريكايي : بهترين قسمت همينه ، موقع مناسب كه گير اومد ميري و سهام شركتت رو به قيمت خيلي بالا
مي فروشي ! اين كار ميليون ها دلار برات عايدي داره .
مكزيكي : ميليون ها دلار ! خب ، بعدش چي ؟


آمريكايي : اون وقت بازنشسته مي شي ! مي ري يه دهكده ساحلي كوچيك ! جايي كه مي توني تا دير وقت تا دير وقت بخوابي ! يه كم ماهيگيري كني . با بچه هات بازي كني ! بري دهكده و تا دير وقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني ....

 

بعضی از آدم ها هستند که در جوانی سلامتی خود را فدای پول در آوردن میکنند و در پیری پولی را که بدست آورده بودند را برای بدست آوردن سلامتی خرج میکنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 2:15 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زيادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف ازقلب خود پرداخت .و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي ‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند.

پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 2:28 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 دی1385ساعت 1:36 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 11:33 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

مرد جوون: ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده؟
پيرمرد: معلومه كه نه!
جوون: ولي چرا؟! مثلا" اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي؟!
پيرمرد: ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه؟
!پيرمرد: ببين... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي!
جوون: كاملا" امكانش هست!
پيرمرد: ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي!
جوون: كاملا" امكان داره!
پيرمرد: يه روز ممكنه تو بياي به خونهء من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد ميشدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونهء من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده
جوون: ممكنه!
پيرمرد: بعد من بهت ميگم كه اين چايي رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهاي متوالي ، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني!
مرد جوون لبخند ميزنه!پيرمرد: بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج ميخواين!
مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!پيرمرد با عصبانيت: مردك ابله! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 9:59 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 0:22 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 6:56 PM  توسط این نه منم!!!!!  | 

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 4:6 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

عقل نمیتواند دل را درک کند ولی دل میتواند زبان عقل را بفهمد چون دل از عقل عمیقتر است.

انسان اهل دل میتواند انسان اهل منطق را درک کند، میتواند برای او احساس همدردی داشته باشد، اما عکس آن امکان پذیر نیست.

انسانی که در دره نشسته است نمی تواند شرایط انسانی را که بر تپه نشسته است درک کند.

اما انسانی که بر تپه نشسته میتواند حال و روز انسانی را که در دره زندگی میکند دریابد.

به همین دلیل است که مردم اهل دل خیلی دلسوزند چون می فهمند. پس همیشه با چشم دل زندگی را دریابیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 9:41 AM  توسط این نه منم!!!!!  | 

مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.
ناگهان از بین دو اتو مبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه
آجری به سمت او پرتاب کرد.
پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد.مرد پایش را روی
ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است.
به طرف
پسرک رفت و او را سرزنش کرد.پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو،جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخ دار به زمین افتاده بود جلب کند.

پسرک گفت: اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند.برادر بزرگم از روی صندلی چرخ دارش به زمین افتاد و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.برای اینکه شما را متوقف کنم،ناچار شدم از پاره آجر استفاده کنم.
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذرخواهی کرد؛برادر پسرک را بلند کرد و
روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به آرامی به راهش ادامه داد.
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه
شما پاره آجر به سویتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما
حرف می زند،اما بعضی وقت ها،زمانیکه ما وقت نداریم گوش کنیم،او مجبور می شود پاره آجری به سوی ما پرتاب کند.این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یانه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 4:41 PM  توسط این نه منم!!!!!  |